پارت ششم ( اخر )
پارت ششم ( اخر )
صبح نشده بود.
هوا هنوز تاریک بود، اما نور سرد چراغ مطالعه، بخشی از اتاق رو روشن کرده بود.
ل*باسها کف زمین افتاده بودن… تخ*ت بههم ریخته…
و وسطشون: لیانا، که زی*ر پتوی نازک، پشتش به جیمین بود.
اما جیمین خواب نبود.
بیدار بود. بیدارتر از همیشه.
اون مردی که تا همین چند ماه پیش حتی برای زندهموندن بقیه اهمیتی نمیداد، حالا نگاهش به دختری بود که با نفس کشیدنش، آرومش میکرد.
آروم خم شد، موهای لیانا رو از روی گردنش کنار زد، بوس*های سبک گذاشت، ولی همونم باعث شد بدن لیانا یه تکون کوچیک بخوره.
چشماشو باز کرد. برگشت سمتش.
«صبح شده؟»
ـ«نه… ولی دلم برات تنگ شده بود.»
نگاه لیانا نرم شد.
«حتی یه ثانیه هم ازم دور نبودی.»
جیمین لبخند زد. اون لبخند نادر… لبخندی که فقط لیانا میدید.
اما یه چیزی تو هوا بود. یه حس سنگین.
جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:
«باید بریم پایین. همه بیدار میشن. نمیخوام جلوی اون عو*ض*یا بخوابی.»
---
و دقیقاً چند دقیقه بعد، وقتی هردوشون پلهها رو پایین اومدن...سکوت بود.
جونگکوک که داشت قهوه میخورد، لیوان توی دستش یخ کرد.
تهیونگ پوزخند زد.
یونگی یه ابرو بالا انداخت.
و نامجون با نگاهی عمیق گفت:
«صبح بخیر… با شب خوبی که گذشت.»
لیانا جا خورد. ولی جیمین بیهیچ شرمی گفت:
«صبح بخیر. بله… خیلی خوب بود.»
همه زدن زیر خنده.
جونگکوک گفت: «خب پس قرصا کارشونو کردن.»
لیانا چرخید سمتش. «چی گفتی؟»
یونگی پاهاشو روی میز انداخت و گفت: «یه کوچولو دست بردیم تو نوشیدنیهاتون. فقط واسه اینکه ببینیم کی اول میزنه بیرون… تو یا اون.»
لیانا برگشت سمت جیمین. نگاهش پر از سوال بود.
جیمین اما، بدون یه لحظه تردید، گفت:
«فرقی نمیکرد قرصی باشه یا نه… من بالاخره میرسیدم بهت. فقط زودتر شد.»
همه ساکت شدن.
تهیونگ سوت زد.
«خب... پس رسمی شد دیگه؟! جیمین-هیونگ و لیانا؟»
جیمین چشمتوچشم همه گفت:
«آره. هرکی مشکلی داره… بذاره کف دستم.»
همه خندیدن، ولی کسی چیزی نگفت.
همه فهمیدن که از اینجا به بعد، دیگه فقط بازی نیست.
اون دختر حالا بخشی از خاندان مافیاست. بخشی از جیمینه.
پایان
صبح نشده بود.
هوا هنوز تاریک بود، اما نور سرد چراغ مطالعه، بخشی از اتاق رو روشن کرده بود.
ل*باسها کف زمین افتاده بودن… تخ*ت بههم ریخته…
و وسطشون: لیانا، که زی*ر پتوی نازک، پشتش به جیمین بود.
اما جیمین خواب نبود.
بیدار بود. بیدارتر از همیشه.
اون مردی که تا همین چند ماه پیش حتی برای زندهموندن بقیه اهمیتی نمیداد، حالا نگاهش به دختری بود که با نفس کشیدنش، آرومش میکرد.
آروم خم شد، موهای لیانا رو از روی گردنش کنار زد، بوس*های سبک گذاشت، ولی همونم باعث شد بدن لیانا یه تکون کوچیک بخوره.
چشماشو باز کرد. برگشت سمتش.
«صبح شده؟»
ـ«نه… ولی دلم برات تنگ شده بود.»
نگاه لیانا نرم شد.
«حتی یه ثانیه هم ازم دور نبودی.»
جیمین لبخند زد. اون لبخند نادر… لبخندی که فقط لیانا میدید.
اما یه چیزی تو هوا بود. یه حس سنگین.
جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:
«باید بریم پایین. همه بیدار میشن. نمیخوام جلوی اون عو*ض*یا بخوابی.»
---
و دقیقاً چند دقیقه بعد، وقتی هردوشون پلهها رو پایین اومدن...سکوت بود.
جونگکوک که داشت قهوه میخورد، لیوان توی دستش یخ کرد.
تهیونگ پوزخند زد.
یونگی یه ابرو بالا انداخت.
و نامجون با نگاهی عمیق گفت:
«صبح بخیر… با شب خوبی که گذشت.»
لیانا جا خورد. ولی جیمین بیهیچ شرمی گفت:
«صبح بخیر. بله… خیلی خوب بود.»
همه زدن زیر خنده.
جونگکوک گفت: «خب پس قرصا کارشونو کردن.»
لیانا چرخید سمتش. «چی گفتی؟»
یونگی پاهاشو روی میز انداخت و گفت: «یه کوچولو دست بردیم تو نوشیدنیهاتون. فقط واسه اینکه ببینیم کی اول میزنه بیرون… تو یا اون.»
لیانا برگشت سمت جیمین. نگاهش پر از سوال بود.
جیمین اما، بدون یه لحظه تردید، گفت:
«فرقی نمیکرد قرصی باشه یا نه… من بالاخره میرسیدم بهت. فقط زودتر شد.»
همه ساکت شدن.
تهیونگ سوت زد.
«خب... پس رسمی شد دیگه؟! جیمین-هیونگ و لیانا؟»
جیمین چشمتوچشم همه گفت:
«آره. هرکی مشکلی داره… بذاره کف دستم.»
همه خندیدن، ولی کسی چیزی نگفت.
همه فهمیدن که از اینجا به بعد، دیگه فقط بازی نیست.
اون دختر حالا بخشی از خاندان مافیاست. بخشی از جیمینه.
پایان
- ۷.۷k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط