{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.31 
(روایت از زبان جونگ کوک)

---

در هنوز به اندازه‌ی یه کف دست باز بود. از پشت تاریکی فقط چشمای ا.ت دیده می‌شد. رنگ‌ش پریده بود و موهاش ریخته بود رو صورتش. نگهبان‌ها کمی عقب‌تر ایستاده بودن و هیچی نمی‌گفتن.

من دستم رو از روی دستگیره برنداشتم. مستقیم نگاش کردم.

- اگه هیچی نشده، چرا در رو این‌قدر کم باز می‌کنی؟

ا.ت چند ثانیه جواب نداد. فقط نفسش از پشت در شنیده می‌شد. بعد آروم گفت:

+ چون... فقط همین‌قدر کافیه. واقعاً هیچی نیست.

صداش هنوز لرزون بود. معلوم بود دروغ می‌گه. یا حداقل یه چیزی رو کامل نمی‌گه. من یه قدم نزدیک‌تر شدم. در یه کم عقب‌تر رفت، ولی کامل بسته نشد.

(تو دلم) 
- داره چیزی رو قایم می‌کنه. از همون ویبره‌ی گوشی‌ش معلوم بود.

یکی از نگهبان‌ها آروم پرسید که لازم هست وارد بشن یا نه. من بدون این‌که سرم رو برگردونم، با دست اشاره کردم که فعلاً نه. بعد دوباره به ا.ت گفتم:

- گوشی‌ت امشب چند بار ویبره رفت. تو راهرو هم وقتی رد شدیم، لرزید. نوتیفیکیشن برنامه نبود. چی بود؟

سکوت طولانی‌تری افتاد. ا.ت نگاهش رو پایین انداخت. از پشت در فقط موهاش دیده می‌شد. بعد خیلی آروم، تقریباً در حد نجوا گفت:

+ هیچی مهم نبود... فقط یه پیام الکی.

دروغش این بار واضح‌تر بود. من دستم رو محکم‌تر روی لبه‌ی در گذاشتم تا کامل بسته نشه.

- پیام از کی؟

ا.ت سرش رو تکون داد. جواب نداد. فقط در رو یه کم دیگه بست، طوری که فقط یه درز باریک موند. از همون درز، صدای نفس‌هاش می‌اومد.

نگهبان دوم از ته راهرو چیزی تو بی‌سیم گفت و بعد نزدیک‌تر اومد. آروم به من گفت که بیرون هنوز چیزی پیدا نکردن، ولی پدرم گفته همه حواس‌شون جمع باشه.

من فقط سر تکون دادم. بعد دوباره به در نگاه کردم.

- ا.ت. اگه چیزی شده، الان بگو. بعداً ممکنه دیر بشه.

از پشت در هیچ جوابی نیومد. فقط بعد از چند ثانیه، صدای آروم قفل شدن اومد. در کامل بسته شد. قفل چرخید.

من همون‌جا موندم. دستم هنوز روی چوب در بود. نگهبان‌ها به هم نگاه کردن. یکی‌شون خواست چیزی بگه که من با سر اشاره کردم برن پایین.

وقتی تنها شدم تو راهرو، چند لحظه به در بسته خیره شدم. بعد آروم، بیشتر برای خودم، گفتم:

- هر چی هست... تا صبح معلوم می‌شه.

برگشتم سمت اتاق خودم، ولی در رو کامل نبستم. یه درز باز گذاشتم. روی تخت نشستم و به تاریکی نگاه کردم. گوشی‌م رو جلوم گذاشتم. اگه چیزی می‌شد، باید اولین نفر می‌بودم که می‌فهمید.

و حس می‌کردم که این شب، هنوز تموم نشده بود...............
ادامه دارد............
دیدگاه ها (۴)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.32  (روایت از زبان ا.ت)---وق...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.33  (روایت از زبان ا.ت)---چن...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.30  (روایت از زبان جونگ کوک)...

https://wisgoon.com/selin98قشنگم حمایت شه لطفا

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.28  (روایت از زبان جونگ کوک)...

آتیشی که از بارون شروع شدprt9ویوی ا. تنفسم بند اومده بود.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط