╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
و-هیوک بعد از چند دقیقه از جا بلند شد. «باید استراحت کنید. من فردا دوباره میام.» تو با صدای ضعیف گفتی: «لازم نیست.» «اصرار دارم.» او نزدیک در رفت، اما قبل از خروج مکث کرد. «راستی، وکیلتون فردا برای چند سند مهم میاد. بهتره امضاها رو آماده کنید. موضوعات مربوط به مدیریت موقت شرکتهاست.» تو به او نگاه کردی. «من هیچ چیزی رو امضا نمیکنم.» «این تصمیم عاقلانهای نیست.» «تصمیم منه.» لبخندش برگشت، اما این بار سرد بود. «تصمیمها وقتی ارزش دارن که آدم فرصت اجرای اونها رو داشته باشه.» او در را بست. تو چند ثانیه به در خیره ماندی. جملهاش را شاید میشد جور دیگری هم فهمید. اما لحنش به اندازهای سرد بود که لرزی ناخوشایند از پشت گردنت پایین رفت. --- غروب، دوباره سوپ رسید. این بار خود جیمین آن را نیاورد. یکی از پیکهای ساختمان تحویل داد، اما روی رسید هیچ نامی نبود. تو تازه چند قاشق خورده بودی که صدای زنگ در آمد. با ترس از جا پریدی. بدنت هنوز ضعیف بود، اما این بار حس میکردی چیزی در خانه تغییر کرده. سکوت سالن عادی نبود. حتی صدای سیستم تهویه هم انگار قطع شده بود. تو به سمت آیفون نرفتی. زنگ دوباره به صدا درآمد. بعد صدایی از پشت در گفت: «خانم، بسته دارید.» تو به صفحهی آیفون نگاه کردی. تصویر دوربین برای چند لحظه برفکی شد. مردی پشت در ایستاده بود، اما صورتش پایین بود. کلاه تیرهای سرش بود و چهرهاش دیده نمیشد. تو عقب رفتی. گوشیات را برداشتی و به شمارهی پزشک نگاه کردی. انگشتت روی صفحه میلرزید. ناگهان چراغهای سالن خاموش شدند. تو نفس حبس کردی. پنتهاوس در تاریکی فرو رفت. فقط نور شهر از پشت پنجرهها روی کف خانه میافتاد. قلبت تند میزد. صدای قدمی آرام از پشت در شنیده شد، بعد صدای فلز روی قفل. کسی داشت در را باز میکرد. تو بهسختی خودت را پشت دیوار کنار راهرو کشیدی. دستت را روی دهانت گذاشتی تا صدای نفسهایت شنیده نشود، اما سرفهای خشک در گلویت گیر کرد. چشمانت پر از اشک شد. نه. الان نه. صدای قفل چرخید. در چند سانتیمتر باز شد. و درست همان لحظه، صدای شکستن چیزی از سمت تراس بلند شد. مرد پشت در فوراً برگشت. یک سایهی سیاه از تاریکی وارد سالن شد. جیمین. همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. مرد ناشناس اسلحهای بیرون کشید، اما جیمین سریعتر بود. دست او را منحرف کرد و ضربهای به مچش زد. اسلحه روی زمین افتاد و صدای فلزیاش در سالن پیچید. مرد به سمت جیمین حمله کرد. جیمین بدون حرف، با حرکاتی دقیق و سرد، او را به دیوار کوبید. صدای برخورد بدن با دیوار در فضای خالی خانه پیچید. مرد تلاش کرد چاقویی از جیبش بیرون بیاورد، اما جیمین مچش را گرفت و پیچاند. چهرهی جیمین هیچ احساسی نداشت. اما خشم در حرکاتش دیده میشد. خشم کنترلشده و خطرناک. مرد زیر لب ناسزایی گفت و سعی کرد او را عقب بزند. جیمین با صدایی آرام گفت: «کی فرستادت؟» مرد جواب نداد. جیمین فشار دستش را بیشتر کرد. «دوباره میپرسم. کی فرستادت؟» مرد با درد نفس کشید، اما سکوت کرد. جیمین او را روی زمین انداخت و اسلحه را با پایش دور کرد. بعد به سمت راهرو نگاه کرد. تو را دید. پشت دیوار ایستاده بودی، لرزان، رنگپریده و وحشتزده. دستت هنوز روی دهانت بود و چشمانت از دیدن صحنهی مقابل باز مانده بودند. جیمین در یک لحظه تمام توجهش را از مرد روی زمین به تو منتقل کرد. چهرهاش کمی تغییر کرد. «برو اتاقت.» صدایش محکم بود
🪐ادامه دارد...🪐
1️⃣8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
و-هیوک بعد از چند دقیقه از جا بلند شد. «باید استراحت کنید. من فردا دوباره میام.» تو با صدای ضعیف گفتی: «لازم نیست.» «اصرار دارم.» او نزدیک در رفت، اما قبل از خروج مکث کرد. «راستی، وکیلتون فردا برای چند سند مهم میاد. بهتره امضاها رو آماده کنید. موضوعات مربوط به مدیریت موقت شرکتهاست.» تو به او نگاه کردی. «من هیچ چیزی رو امضا نمیکنم.» «این تصمیم عاقلانهای نیست.» «تصمیم منه.» لبخندش برگشت، اما این بار سرد بود. «تصمیمها وقتی ارزش دارن که آدم فرصت اجرای اونها رو داشته باشه.» او در را بست. تو چند ثانیه به در خیره ماندی. جملهاش را شاید میشد جور دیگری هم فهمید. اما لحنش به اندازهای سرد بود که لرزی ناخوشایند از پشت گردنت پایین رفت. --- غروب، دوباره سوپ رسید. این بار خود جیمین آن را نیاورد. یکی از پیکهای ساختمان تحویل داد، اما روی رسید هیچ نامی نبود. تو تازه چند قاشق خورده بودی که صدای زنگ در آمد. با ترس از جا پریدی. بدنت هنوز ضعیف بود، اما این بار حس میکردی چیزی در خانه تغییر کرده. سکوت سالن عادی نبود. حتی صدای سیستم تهویه هم انگار قطع شده بود. تو به سمت آیفون نرفتی. زنگ دوباره به صدا درآمد. بعد صدایی از پشت در گفت: «خانم، بسته دارید.» تو به صفحهی آیفون نگاه کردی. تصویر دوربین برای چند لحظه برفکی شد. مردی پشت در ایستاده بود، اما صورتش پایین بود. کلاه تیرهای سرش بود و چهرهاش دیده نمیشد. تو عقب رفتی. گوشیات را برداشتی و به شمارهی پزشک نگاه کردی. انگشتت روی صفحه میلرزید. ناگهان چراغهای سالن خاموش شدند. تو نفس حبس کردی. پنتهاوس در تاریکی فرو رفت. فقط نور شهر از پشت پنجرهها روی کف خانه میافتاد. قلبت تند میزد. صدای قدمی آرام از پشت در شنیده شد، بعد صدای فلز روی قفل. کسی داشت در را باز میکرد. تو بهسختی خودت را پشت دیوار کنار راهرو کشیدی. دستت را روی دهانت گذاشتی تا صدای نفسهایت شنیده نشود، اما سرفهای خشک در گلویت گیر کرد. چشمانت پر از اشک شد. نه. الان نه. صدای قفل چرخید. در چند سانتیمتر باز شد. و درست همان لحظه، صدای شکستن چیزی از سمت تراس بلند شد. مرد پشت در فوراً برگشت. یک سایهی سیاه از تاریکی وارد سالن شد. جیمین. همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. مرد ناشناس اسلحهای بیرون کشید، اما جیمین سریعتر بود. دست او را منحرف کرد و ضربهای به مچش زد. اسلحه روی زمین افتاد و صدای فلزیاش در سالن پیچید. مرد به سمت جیمین حمله کرد. جیمین بدون حرف، با حرکاتی دقیق و سرد، او را به دیوار کوبید. صدای برخورد بدن با دیوار در فضای خالی خانه پیچید. مرد تلاش کرد چاقویی از جیبش بیرون بیاورد، اما جیمین مچش را گرفت و پیچاند. چهرهی جیمین هیچ احساسی نداشت. اما خشم در حرکاتش دیده میشد. خشم کنترلشده و خطرناک. مرد زیر لب ناسزایی گفت و سعی کرد او را عقب بزند. جیمین با صدایی آرام گفت: «کی فرستادت؟» مرد جواب نداد. جیمین فشار دستش را بیشتر کرد. «دوباره میپرسم. کی فرستادت؟» مرد با درد نفس کشید، اما سکوت کرد. جیمین او را روی زمین انداخت و اسلحه را با پایش دور کرد. بعد به سمت راهرو نگاه کرد. تو را دید. پشت دیوار ایستاده بودی، لرزان، رنگپریده و وحشتزده. دستت هنوز روی دهانت بود و چشمانت از دیدن صحنهی مقابل باز مانده بودند. جیمین در یک لحظه تمام توجهش را از مرد روی زمین به تو منتقل کرد. چهرهاش کمی تغییر کرد. «برو اتاقت.» صدایش محکم بود
🪐ادامه دارد...🪐
- ۱۲۸
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط