╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
تو تکان نخوردی. لبهایت لرزیدند. «تو… اون رو میشناسی؟» «نه.» «میخواست منو بکشه؟» جیمین جواب نداد. همین سکوت کافی بود. نفس تو لرزید و دستت را به دیوار فشردی. «چرا؟» او به مرد روی زمین نگاه کرد، بعد به تو. «چون یکی پول داده.» «کی؟» «هنوز نمیدونم.» مرد ناشناس ناگهان با حرکتی سریع چیزی از جیبش بیرون کشید. جیمین بلافاصله متوجه شد. قبل از اینکه مرد بتواند کاری کند، او را خلع سلاح کرد و دستهایش را پشت سرش بست. تو با صدای لرزان گفتی: «جیمین…» او همان لحظه برگشت. «چی؟» «من میترسم.» این جمله، ساده و ضعیف، تمام خشمش را به نقطهای دیگر منتقل کرد. جیمین به سمتت آمد. مرد روی زمین دیگر برایش مهم نبود. کنارت زانو زد، اما این بار فاصلهای نماند. دستش را بالا آورد و آرام، اما محکم، شانههایت را گرفت. «به من نگاه کن.» تو با چشمهای خیس به او نگاه کردی. «تا وقتی من اینجام، هیچکس بهت دست نمیزنه.» صدایش پایین بود، اما آنقدر قاطع که برای اولینبار از زمانی که خبر بیماریات را شنیده بودی، جملهای شبیه اطمینان درونت نشست. تو خیلی آرام پرسیدی: «ولی تو همیشه میری.» جیمین برای لحظهای ساکت ماند. حقیقت این بود که همیشه میرفت. از هر آدمی که ممکن بود برایش مهم شود. از هر جایی که بوی وابستگی میداد. اما حالا نگاهت میکرد و نمیتوانست آن دروغ همیشگی را تکرار کند. پس فقط گفت: «این بار نه.» --- مرد ناشناس را جیمین در اتاق انباری پنتهاوس نگه داشت؛ دستبسته و بیحرکت، دور از تو. او نمیخواست تو بیشتر از این شاهد خشونت باشی. بعد برگشت سراغت. چراغها هنوز خاموش بودند. جیمین سیستم برق اضطراری را فعال کرد و نور کمرنگی در سالن روشن شد. تو روی کاناپه نشسته بودی و پتو دور خودت پیچیده بودی. بدنت از ترس و تب میلرزید. هر چند ثانیه، نگاهت به سمت راهرو میرفت. جیمین روبهرویت نشست. «گوشیات رو بده.» تو با تردید نگاهش کردی. «برای چی؟» «امنیتش رو بررسی میکنم.» «تو هک هم میکنی؟» «هر چیزی که لازم باشه.» گوشی را به او دادی. او چند دقیقه چیزی نگفت. صفحه را بررسی کرد، تماسهای اخیر، اعلانها، دسترسی برنامهها و پیامهای ناشناس. بعد از تو پرسید: «دو-هیوک امروز اینجا بود؟» تو کمی مکث کردی. «آره.» «چی گفت؟» حرفهایش را برای جیمین تعریف کردی. دربارهی وکیل، اسناد، مدیریت شرکت و جملهی آخرش. جیمین آهسته پرسید: «دقیقاً چه گفت؟» تو به یاد آوردی. «گفت تصمیمها وقتی ارزش دارن که آدم فرصت اجرای اونها رو داشته باشه.» فک جیمین سفت شد. «چیز دیگهای؟» «نه.» او چیزی نگفت، اما چشمانش دیگر آرام نبودند. تو به مردی که روبهرویت نشسته بود نگاه کردی. «تو از قبل میدونستی؟» جیمین سر بلند کرد. «چی رو؟» «اینکه ممکنه کسی بخواد منو بکشه.» سکوت. تو جواب را از نگاهش فهمیدی. «میدونستی.» او نه تأیید کرد، نه انکار. تو آرام گفتی: «برای همین برگشتی؟» جیمین نگاهش را پایین انداخت. «برای اینکه مطمئن شم کسی وارد خونه نمیشه.» «این یعنی مراقبمی؟» «نه.» «پس یعنی چی؟» جیمین با بیحوصلگی گفت: «یعنی تو نمیتونی از خودت مراقبت کنی.» لبخندت تلخ شد. «همیشه باید همهچیز رو انکار کنی؟» او به تو نگاه کرد. تو ادامه دادی: «حتی وقتی نگران میشی؟» چند ثانیه هیچچیز جز صدای باران شنیده نشد. بعد جیمین خیلی آرام گفت: «من نگران نمیشم.» «پس چرا موندی؟» جوابی نداشت. تو نگاهت را از او گرفتی. «فکر کنم چون برات مهم نیستم.» این بار جیمین فوراً گفت: «اینطور نیست.» صدایش آنقدر سریع و جدی بیرون آمد که خودت هم متوجه شدی. چشمانت دوباره به او برگشت. جیمین انگار از حرف خودش ناراضی بود. صورتش را برگرداند، اما دیگر دیر شده بود. تو آرام پرسیدی: «پس برات مهمم؟» او پاسخ نداد. اما سکوتش این بار شبیه انکار نبود. شبیه اعترافی بود که هنوز جرأت گفتنش را نداشت.
1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
تو تکان نخوردی. لبهایت لرزیدند. «تو… اون رو میشناسی؟» «نه.» «میخواست منو بکشه؟» جیمین جواب نداد. همین سکوت کافی بود. نفس تو لرزید و دستت را به دیوار فشردی. «چرا؟» او به مرد روی زمین نگاه کرد، بعد به تو. «چون یکی پول داده.» «کی؟» «هنوز نمیدونم.» مرد ناشناس ناگهان با حرکتی سریع چیزی از جیبش بیرون کشید. جیمین بلافاصله متوجه شد. قبل از اینکه مرد بتواند کاری کند، او را خلع سلاح کرد و دستهایش را پشت سرش بست. تو با صدای لرزان گفتی: «جیمین…» او همان لحظه برگشت. «چی؟» «من میترسم.» این جمله، ساده و ضعیف، تمام خشمش را به نقطهای دیگر منتقل کرد. جیمین به سمتت آمد. مرد روی زمین دیگر برایش مهم نبود. کنارت زانو زد، اما این بار فاصلهای نماند. دستش را بالا آورد و آرام، اما محکم، شانههایت را گرفت. «به من نگاه کن.» تو با چشمهای خیس به او نگاه کردی. «تا وقتی من اینجام، هیچکس بهت دست نمیزنه.» صدایش پایین بود، اما آنقدر قاطع که برای اولینبار از زمانی که خبر بیماریات را شنیده بودی، جملهای شبیه اطمینان درونت نشست. تو خیلی آرام پرسیدی: «ولی تو همیشه میری.» جیمین برای لحظهای ساکت ماند. حقیقت این بود که همیشه میرفت. از هر آدمی که ممکن بود برایش مهم شود. از هر جایی که بوی وابستگی میداد. اما حالا نگاهت میکرد و نمیتوانست آن دروغ همیشگی را تکرار کند. پس فقط گفت: «این بار نه.» --- مرد ناشناس را جیمین در اتاق انباری پنتهاوس نگه داشت؛ دستبسته و بیحرکت، دور از تو. او نمیخواست تو بیشتر از این شاهد خشونت باشی. بعد برگشت سراغت. چراغها هنوز خاموش بودند. جیمین سیستم برق اضطراری را فعال کرد و نور کمرنگی در سالن روشن شد. تو روی کاناپه نشسته بودی و پتو دور خودت پیچیده بودی. بدنت از ترس و تب میلرزید. هر چند ثانیه، نگاهت به سمت راهرو میرفت. جیمین روبهرویت نشست. «گوشیات رو بده.» تو با تردید نگاهش کردی. «برای چی؟» «امنیتش رو بررسی میکنم.» «تو هک هم میکنی؟» «هر چیزی که لازم باشه.» گوشی را به او دادی. او چند دقیقه چیزی نگفت. صفحه را بررسی کرد، تماسهای اخیر، اعلانها، دسترسی برنامهها و پیامهای ناشناس. بعد از تو پرسید: «دو-هیوک امروز اینجا بود؟» تو کمی مکث کردی. «آره.» «چی گفت؟» حرفهایش را برای جیمین تعریف کردی. دربارهی وکیل، اسناد، مدیریت شرکت و جملهی آخرش. جیمین آهسته پرسید: «دقیقاً چه گفت؟» تو به یاد آوردی. «گفت تصمیمها وقتی ارزش دارن که آدم فرصت اجرای اونها رو داشته باشه.» فک جیمین سفت شد. «چیز دیگهای؟» «نه.» او چیزی نگفت، اما چشمانش دیگر آرام نبودند. تو به مردی که روبهرویت نشسته بود نگاه کردی. «تو از قبل میدونستی؟» جیمین سر بلند کرد. «چی رو؟» «اینکه ممکنه کسی بخواد منو بکشه.» سکوت. تو جواب را از نگاهش فهمیدی. «میدونستی.» او نه تأیید کرد، نه انکار. تو آرام گفتی: «برای همین برگشتی؟» جیمین نگاهش را پایین انداخت. «برای اینکه مطمئن شم کسی وارد خونه نمیشه.» «این یعنی مراقبمی؟» «نه.» «پس یعنی چی؟» جیمین با بیحوصلگی گفت: «یعنی تو نمیتونی از خودت مراقبت کنی.» لبخندت تلخ شد. «همیشه باید همهچیز رو انکار کنی؟» او به تو نگاه کرد. تو ادامه دادی: «حتی وقتی نگران میشی؟» چند ثانیه هیچچیز جز صدای باران شنیده نشد. بعد جیمین خیلی آرام گفت: «من نگران نمیشم.» «پس چرا موندی؟» جوابی نداشت. تو نگاهت را از او گرفتی. «فکر کنم چون برات مهم نیستم.» این بار جیمین فوراً گفت: «اینطور نیست.» صدایش آنقدر سریع و جدی بیرون آمد که خودت هم متوجه شدی. چشمانت دوباره به او برگشت. جیمین انگار از حرف خودش ناراضی بود. صورتش را برگرداند، اما دیگر دیر شده بود. تو آرام پرسیدی: «پس برات مهمم؟» او پاسخ نداد. اما سکوتش این بار شبیه انکار نبود. شبیه اعترافی بود که هنوز جرأت گفتنش را نداشت.
- ۱۱۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط