{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:🔮🎀 بازگشت عشق 🎀🔮

رمان:🔮🎀 بازگشت عشق 🎀🔮


Part1

یاعیز :نه نه نه آردا اونو اونجا نزار 😠
آردا:ٱٱه خسته شدم مگه من برده تم😡
یاعیز :خوب همه چیز باید بی نقص باشه نا‌سلامتی امروز تولد چاعان فرصت عالیه که از حبس بیاریمش بیرون
آردا:خوب چرا فقط من کار کنم تو یه گوشه لم دادی 😡 بعدشم اصلا فکر کردی چاعان رو چطور می‌خواین بیارید بیرون تازه مهمون هم دعوت کردید 🤔
یاعیز :نمی دونم والا
یکی:ببخشید اینو کجا بزارم
یاعیز :آها اونجا ممنونم
آردا :خوب وقتی نمی دونی 😂
یاعیز :فعلا نمی دونم توانا که اومد همه با هم حرف میزنیم

کیک فروشی
توانا:سلام اومدم بگم که کیک ما کی حاضر میشه
فروشنده:سلام حتما برای تولد دوستون بود توانا خانم شماید؟
توانا :بله منم بله برای تولد دوستم بود
فروشنده :تولدشون مبارک سر ساعت حاظر میشه فقط خودتون میاد می‌برین یا ما بیارم
توانا: نه خودمون نماییم اگه میشه به این آدرس بیارید
فروشنده :چشم
توانا:ممنونم خسته نباشین خدا نگهدار
توانا سوار ماشینش شد🚗

رینگ گوشی توانا زنگ خورد
توانا:الو یاعیز بله
یاعیز:کجای
توانا:الان از کیک فروشی بیرون اومدم دارم میام اونجا
یاعیز:باشه پس میبینمت بای
توانا:میبینمت بای بای

تالار تولد
توانا:سلام من اومدم کارا در چه خاله
یاعیز دیگه تمومه بریم پیش بقیه زود تر که باید ببینیم چطور چاعان رو راضی کنیم
توانا:باشه بریم
آردا:اووووو‌ بلاخره توانا هم رسید حالا بگید چی کار میکنید چاعان رو چطور میخواید بیرون بیارید🤔
توانا :با حرف زدن ،راستی استاد صالح کجاست
یاعیز:خونش اون میاد نگران نباشید ولی گفت هیچ دخالتی تو آوردن چاعان نمی کنه
توانا:اشکال نداره همین که میاد خوبه خوب بریم پیش و چاعان تا اونم راضی کنیم آردا تو همین جا بمون و به مهمونا خوشآمد بگو
آردا:خوب من نمی‌خواستم خودمو اذیت کنم خدا کمکتون کنه

یاعیز و توانا سوار ماشین شدن
خونه چاعان
در زدن چاعان باز کرد
تواناو یاعیز :سلام
رفتن تو
توانا:چاعان یه چیزی میگم ولی نباید نه بگی شیفتم شد
یاعیز :راست میگه
چاعان :بستگی داره چی بگی
توانا:باید از حبس بیرون بیای و باهاشون بیای
چاعان :گفتم من بیرون نمیام
توانا :بسه دیگه ۲ساله که خودتو حبس کردی بابا بسه باید بیای زود باش برو لباساتو عوض کن بریم
یاعیز:توانا راست میگه
چاعان :چه گیری دادین😮‍💨
یاعیز: قیافتو اینجوری نکن می‌دونم حالت بد ولی نباید اینجوری خودتو اذیت کنی زود باشه بریم
توانا و یاعیز کلی با چاعان حرف زدن تا راضی ش کردن و سوار ماشین شدن و به تالار تولد رسیدن پیاده شدن وارد تالار شدن
آردا:اومدن حاضر باشید ۳,۲,۱
همه:سورپرایز تولدت مبارک🎉
چاعان:از همتون ممنونم🥹
صالح :ما ممنونیم که اومدی تولدت مبارک پسرم 🎉
صالح پدر چاعان
توانا:تولدت مبارک
یاعیز : تولدت مبارک
آردا: تولدت مبارک
چاعان:ممنونم


پایان پارت ۲
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

*ترجمه پوستره پست جیمین: استف و اعضای تیم، به مناسبت تولد جی...

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۹$جشن تولد تهیونگ یک جشن عادی ...

وقتی داداشت ناتنیت بود.پارت دوم.ویو ات با الارم گوشیم بیدار ...

امروز یه روز عادی نیست.

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط