پارت دوم | یک سقف، دو دشمن
پارت دوم | یک سقف، دو دشمن
درِ عمارت با صدای بلندی پشت سرشان بسته شد.
ات چند ثانیه همانجا ایستاد.
این خانه قرار بود از امشب خانهی او باشد.
خانهای که حتی یک لحظه هم نمیخواست در آن بماند.
جونگکوک بدون اینکه منتظرش بماند، کت مشکیاش را از تنش درآورد و روی مبل انداخت.
«اتاق سمت چپ راهرو برای توئه.»
ات با اخم نگاهش کرد.
«اتاق؟»
جونگکوک برگشت.
«مشکلی داری؟»
«فکر کردم حداقل قراره وانمود کنیم زن و شوهریم.»
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روی صورتش ثابت ماند.
«من اهل وانمود کردن نیستم.»
ات پوزخند زد.
«خوبه. چون منم نیستم.»
جونگکوک نزدیکتر آمد.
فاصلهشان کم شد، اما ات عقب نرفت.
«یه قانون داریم.»
«من از قانون خوشم نمیاد.»
«پس از امشب یاد میگیری.»
ات ابرویش را بالا انداخت.
«گوشم با توئه.»
جونگکوک آرام گفت:
«به کارهای من کاری نداشته باش. منم به زندگی تو کاری ندارم.»
ات خندید.
«خیلی راحت گفتی.»
«چون سادهست.»
«نه، نیست.»
صدای ات این بار جدیتر شد.
«تو شوهر منی. منم همسر تو. هرچقدر هم از هم متنفر باشیم، نمیتونیم وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد سرد گفت:
«این ازدواج برای صلح بین دو خانوادهست. نه برای عشق.»
ات نگاهش را از او گرفت.
«خیالت راحت. آخرین چیزی که از تو میخوام عشقه.»
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگوید، از کنارش رد شد.
اما وقتی به پلهها رسید، صدای جونگکوک را شنید.
«ات.»
ایستاد.
«چی؟»
«امشب از عمارت بیرون نرو.»
ات برگشت.
«دستور میدی؟»
«هشدار میدم.»
«به من ربطی نداره.»
جونگکوک نگاهش کرد.
این بار خبری از سردی همیشگی در چشمانش نبود.
چیزی شبیه نگرانی.
اما خیلی سریع پنهانش کرد.
«خودت خواستی بدونی چرا.»
ات چند لحظه به او خیره ماند.
«چرا؟»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
بیرون، باران شدیدتر شده بود.
«چون امشب کسی قصد داره وارد این خونه بشه.»
ات خشکش زد.
«چی؟»
جونگکوک برگشت.
«و اگه هدفش من نباشم...»
نگاهش روی ات ثابت ماند.
«تو هستی.»
برای اولین بار از وقتی وارد این خانه شده بود، ات واقعاً ترسید.
اما نمیخواست جونگکوک این را ببیند.
پس فقط لبخند کوتاهی زد.
«من از هیچکس نمیترسم.»
جونگکوک آرام جواب داد:
«میدونم.»
بعد اسلحهای را که زیر کت مشکیاش پنهان کرده بود بیرون آورد.
«برای همین بیشتر نگرانم.»
درِ عمارت با صدای بلندی پشت سرشان بسته شد.
ات چند ثانیه همانجا ایستاد.
این خانه قرار بود از امشب خانهی او باشد.
خانهای که حتی یک لحظه هم نمیخواست در آن بماند.
جونگکوک بدون اینکه منتظرش بماند، کت مشکیاش را از تنش درآورد و روی مبل انداخت.
«اتاق سمت چپ راهرو برای توئه.»
ات با اخم نگاهش کرد.
«اتاق؟»
جونگکوک برگشت.
«مشکلی داری؟»
«فکر کردم حداقل قراره وانمود کنیم زن و شوهریم.»
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روی صورتش ثابت ماند.
«من اهل وانمود کردن نیستم.»
ات پوزخند زد.
«خوبه. چون منم نیستم.»
جونگکوک نزدیکتر آمد.
فاصلهشان کم شد، اما ات عقب نرفت.
«یه قانون داریم.»
«من از قانون خوشم نمیاد.»
«پس از امشب یاد میگیری.»
ات ابرویش را بالا انداخت.
«گوشم با توئه.»
جونگکوک آرام گفت:
«به کارهای من کاری نداشته باش. منم به زندگی تو کاری ندارم.»
ات خندید.
«خیلی راحت گفتی.»
«چون سادهست.»
«نه، نیست.»
صدای ات این بار جدیتر شد.
«تو شوهر منی. منم همسر تو. هرچقدر هم از هم متنفر باشیم، نمیتونیم وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد سرد گفت:
«این ازدواج برای صلح بین دو خانوادهست. نه برای عشق.»
ات نگاهش را از او گرفت.
«خیالت راحت. آخرین چیزی که از تو میخوام عشقه.»
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگوید، از کنارش رد شد.
اما وقتی به پلهها رسید، صدای جونگکوک را شنید.
«ات.»
ایستاد.
«چی؟»
«امشب از عمارت بیرون نرو.»
ات برگشت.
«دستور میدی؟»
«هشدار میدم.»
«به من ربطی نداره.»
جونگکوک نگاهش کرد.
این بار خبری از سردی همیشگی در چشمانش نبود.
چیزی شبیه نگرانی.
اما خیلی سریع پنهانش کرد.
«خودت خواستی بدونی چرا.»
ات چند لحظه به او خیره ماند.
«چرا؟»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
بیرون، باران شدیدتر شده بود.
«چون امشب کسی قصد داره وارد این خونه بشه.»
ات خشکش زد.
«چی؟»
جونگکوک برگشت.
«و اگه هدفش من نباشم...»
نگاهش روی ات ثابت ماند.
«تو هستی.»
برای اولین بار از وقتی وارد این خانه شده بود، ات واقعاً ترسید.
اما نمیخواست جونگکوک این را ببیند.
پس فقط لبخند کوتاهی زد.
«من از هیچکس نمیترسم.»
جونگکوک آرام جواب داد:
«میدونم.»
بعد اسلحهای را که زیر کت مشکیاش پنهان کرده بود بیرون آورد.
«برای همین بیشتر نگرانم.»
- ۱۷۴
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط