{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من همیشه از اول قصه های مادربزرگ می ترسیدم

من همیشه از اول قصه های مادربزرگ می ترسیدم

و آخر هم به واقعیت می پیوست ...

یکی بود ... یکی نبود !
دیدگاه ها (۵)

گاهی دلت می خواد همه بغض هات از توی نگاهت خونده بشنمیدونی که...

بیچاره مترسکسرتاسر سال از مزرعه محافظت می کردولی با آغاز فصل...

وقتــــی مــی گویـــمبرایـــم دعــا کــــن یـــعنـــی کـــم ...

ویدیو

می‌گویند دخترانِ قصه‌های قدیم، همیشه منتظر شاهزاده نمی‌ماندن...

بهترین خواب دنیا

همیشه یکی بیشتر از یکی درد می‌کشه..

جوونمون رفته بوده با اینا درخت خونه خالشو حرس کنهصبح امروز م...

مادربزرگ‌ها ستون‌های مهر و خاطره‌اند….کسی که با دست‌های مهرب...

پارت ۵: بازگشت به مدرسهروزها مثلِ قطره‌هایِ بارون، آرام و بی...

قصه گو قصه نگوقصه گو قصه نگوواسه خوابوندن منسعی بیهوده نکنوا...

وقتی نوشته‌های تو، به واقعیت تبدیل می‌شن!

تاجری که توسط سعدی هدشات شد!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط