P68
لباش روی لبام گذاشت و محکم میبوسید و منم همکاری میکردم یکی از دستاش رو موهام بود و داشت نوازششون میکرد و با دست دیگش صورتمو گرفته بود و دستای منم دور گردنش بودن صدای در زدن اومد خواستم جدا شدم ولی متیو دوباره نمیزاشت با باز شدن در از روم کنار اومد و به در نگاه کرد دریکو بود
دریکو:داشتین چیکار میکردین؟ دوبار در زدم
متیو:داریم ....نفس نفس ....میزنیم این یعنی... چی؟(....=نفس گرفتن)
دریکو:هی بچه پررو خوبه میا خواهرمه! میا مامان و بابا میخوان ببیننت
میا:باشه تو برو میام اتاقشون
دریکو:زود بیا کوچولو
در رو بست و رفت
متیو دوباره اومد روم:بیب چرا هر وقت میبوسمت مزاحم داریم هوم؟ خیلی آزار دهندهس برام که نصفه ولش کنم و الان هم نمیزاری ببوسمت نه؟
میا:ددی برم بیام بعد در رو قفل میکنم خوبه؟
متیو:حداقل بغلم کن و بعد برو
محکم بغلش کردم:ددی نمیخوای از روم بلند بشی؟
به چشمام نگاهی انداخت و بعد به لبام و لباشو روی لبام گذاشت و بعد از چند تا مک عمیق فاصله گرفت و از روم رفت کنار
متیو:بیب دست کشیدن ازت خیلی سخته(کلافه)
میا:زود میام عزیزم به قول خودت حداقل این چند روز رو بیکاریم و فقط خودمونیم
از روی تخت بلند شدم که دیدم متیو هم بلند شد
میا: چیزی شده؟
متیو اخمی کرد:بیب؟(سوالی نگاش کردم) میخوای بری بیرون؟
میا:آره دیگه(تعجب)
متیو:بیبی گرل لباستو ببین اینجا خونه خودمون نیست که راحت با هر لباسی دوست داشتی بگردی صب کن میرم برات لباس بیارم
و قبل از اینکه چیزی بگم از اتاق خارج شد حرفاشو دوباره واسه خودم تکرار کردم که به کلمه خونمون بیشتر دقت کردم وایی خداااا اون گفته بود بعد از تموم شدن این اتفاقا پیشنهاد ازدواج میده!! تو حال خودم بودم که در باز شد و متیو و متیو با یه دست لباس اومد تو تیشرت و شلوار بود
متیو:بیب کی لباساتو و وسایلتو بیاریم اینجا؟
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد:عزیزم ؟
میا:نمیدونم فعلا باید برم تیشرتی که تنم بود سفید و نازک بود و همچنین یکم هم کوتاه واسه همون عصبی شده بود پس شلوار رو پوشیدم و بعد تیشرت رو به سمت در رفتم و بازش کردم:زود برمیگردم
لبخندی زد که در رو بستم یعنی باهام چیکار دارن؟
به سمت اتاقشون رفتم و در زدم و وارد شدم
مامان زود اومد سمتم و بغلم کرد:عزیزم خیلی نگرانت بودم دیروز یهویی غیبت زد و البته متیو هم نبود کجا بودین؟
میا: مامان شاید باورت نشه ولی دیروز بعد از اینکه دوش گرفتیم تا ساعت ۱۰ امروز خواب بودیم
مامان اخم کرد و گفت:دوش گرفتین؟
گند زدممم:خب آره دیگه هر کس تو اتاق خودش رفت حموم و بعد من رفتم پیش متیو
اخم مامان باز شد انگار تونستم جمعش کنم:مامانی واسه چی صدام زده بودی؟
ادامه در کامنتها
دریکو:داشتین چیکار میکردین؟ دوبار در زدم
متیو:داریم ....نفس نفس ....میزنیم این یعنی... چی؟(....=نفس گرفتن)
دریکو:هی بچه پررو خوبه میا خواهرمه! میا مامان و بابا میخوان ببیننت
میا:باشه تو برو میام اتاقشون
دریکو:زود بیا کوچولو
در رو بست و رفت
متیو دوباره اومد روم:بیب چرا هر وقت میبوسمت مزاحم داریم هوم؟ خیلی آزار دهندهس برام که نصفه ولش کنم و الان هم نمیزاری ببوسمت نه؟
میا:ددی برم بیام بعد در رو قفل میکنم خوبه؟
متیو:حداقل بغلم کن و بعد برو
محکم بغلش کردم:ددی نمیخوای از روم بلند بشی؟
به چشمام نگاهی انداخت و بعد به لبام و لباشو روی لبام گذاشت و بعد از چند تا مک عمیق فاصله گرفت و از روم رفت کنار
متیو:بیب دست کشیدن ازت خیلی سخته(کلافه)
میا:زود میام عزیزم به قول خودت حداقل این چند روز رو بیکاریم و فقط خودمونیم
از روی تخت بلند شدم که دیدم متیو هم بلند شد
میا: چیزی شده؟
متیو اخمی کرد:بیب؟(سوالی نگاش کردم) میخوای بری بیرون؟
میا:آره دیگه(تعجب)
متیو:بیبی گرل لباستو ببین اینجا خونه خودمون نیست که راحت با هر لباسی دوست داشتی بگردی صب کن میرم برات لباس بیارم
و قبل از اینکه چیزی بگم از اتاق خارج شد حرفاشو دوباره واسه خودم تکرار کردم که به کلمه خونمون بیشتر دقت کردم وایی خداااا اون گفته بود بعد از تموم شدن این اتفاقا پیشنهاد ازدواج میده!! تو حال خودم بودم که در باز شد و متیو و متیو با یه دست لباس اومد تو تیشرت و شلوار بود
متیو:بیب کی لباساتو و وسایلتو بیاریم اینجا؟
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد:عزیزم ؟
میا:نمیدونم فعلا باید برم تیشرتی که تنم بود سفید و نازک بود و همچنین یکم هم کوتاه واسه همون عصبی شده بود پس شلوار رو پوشیدم و بعد تیشرت رو به سمت در رفتم و بازش کردم:زود برمیگردم
لبخندی زد که در رو بستم یعنی باهام چیکار دارن؟
به سمت اتاقشون رفتم و در زدم و وارد شدم
مامان زود اومد سمتم و بغلم کرد:عزیزم خیلی نگرانت بودم دیروز یهویی غیبت زد و البته متیو هم نبود کجا بودین؟
میا: مامان شاید باورت نشه ولی دیروز بعد از اینکه دوش گرفتیم تا ساعت ۱۰ امروز خواب بودیم
مامان اخم کرد و گفت:دوش گرفتین؟
گند زدممم:خب آره دیگه هر کس تو اتاق خودش رفت حموم و بعد من رفتم پیش متیو
اخم مامان باز شد انگار تونستم جمعش کنم:مامانی واسه چی صدام زده بودی؟
ادامه در کامنتها
- ۲۲.۱k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط