P69
دستمو کشید و رفتیم اتاقش با هم رفتیم سمت کمدش
+نظرت چیه مثل خودت کلا سیاه بپوشم؟
-اوهوم فکر خوبیه
لباسا رو برداشت و اومد سمتم
+متیو روتو برگردون نمیخوام بیشتر اذیت بشی
مجبور بودم به حرفش گوش کنم چون قطعا کنترلمو از دست میدادم بعد از یه دقیقه دستاش دورم حلقه شد
+عاشقتم متیو ببخشید زیادی اذیت شدی
-عزیزم هر چیز باارزشی یه بهایی داری و باید براش صبر کنی تا به دستش بیاری در ضمن این انتخاب خودم بود بیب حالا بیا بریم
لبخند کیوتی زد
-میاااا نههه زیادی کیوت و بوسیدنی میشی نکن
+باشه آروم باش (خنده)
-بیا بریم تا خودمو به کشتن ندادم
از اتاق خارج شدیم و رفتیم پایین همشون جلوی در منتظر بودن نگاه کلی به همشون انداختم نگاهشون روی ما بود
-درای بریم
دریکو سری تکون داد و همه خارج شدیم
آروم به میا گفتم بیب بیا در بریم هوم؟
دریکو: او نه نباید تنهایی تحملشون کنم سه تایی تحمل میکنیم
صدای دو تا دختر میشنیدم که داشتن راجب علامت شوم روی آرنجم حرف میزدن پس واسه میا رو هم دیدن ولی دریکو پیراهن سفید آستین بلند تنش بود و چند تا از دکمه های بالاییش باز بود و علامت معلوم نبود
به سمت پارکی که اون طرف تر بود رفتیم و همه پخش شدن روی یکی از نیمکت ها نشستم و دریکو هم نشست میا تا خواست بشینه دستشو گرفتم و کشیدمش تو بغلم:نه بیب نیمکت آهنی با زمین فرقی نداره
اونم که انگار از خداش بود نشست کامل تو بغلم و دستشو دورم حلقه کرد دستم خودم نبود داشتم ذهن بقیه رو میخوندم و از ذهن پسرا اعصابم بهم میریخت و دخترا هم نصفشون به فکر دریکو بودن نصفشون به فکر من زیادی رو مخن نفس عمیقی کشیدم توجهم رو به دختر توی بغلم دادم که نفساش منظم تر شده بود
-دریکو خوابیده نه؟(آروم)
دریکو که با روبهروش خیره بود به سمت ما برگشت و سرشو به نشونه آره تکون داد
-میبرمش خونه اینجا راحت نمیتونه بخوابه
سری تکون داد که براید بلندش کردم و تو اتاقش تلپورت شدم لباساش راحتی بود همون طوری رو تخت گذاشتمش و نزدیک پیشونیش شدم که یادم افتاد سرمو عقب بردم خوبه نبوسیدمش انگشتام رو روی لپای نرمش کشیدم و بلند شدم و از به اتاق خودم تلپورت شدم
یک هفته بعد
میا ویو
الان ۵ روز بود که ازدواج کرده بودیم و تا یک هفته خونه خودمون بودیم و خبری از کار نبود و صبح تا شب کنار هم بودیم الان هم متیو توی حیاط مشغول ورزش بود با برداشتن یه بطری آب رفتم حیاط و با دیدنش که سخت مشغول بود لبخندی زدم به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم که برگشت سمتم
+نظرت چیه مثل خودت کلا سیاه بپوشم؟
-اوهوم فکر خوبیه
لباسا رو برداشت و اومد سمتم
+متیو روتو برگردون نمیخوام بیشتر اذیت بشی
مجبور بودم به حرفش گوش کنم چون قطعا کنترلمو از دست میدادم بعد از یه دقیقه دستاش دورم حلقه شد
+عاشقتم متیو ببخشید زیادی اذیت شدی
-عزیزم هر چیز باارزشی یه بهایی داری و باید براش صبر کنی تا به دستش بیاری در ضمن این انتخاب خودم بود بیب حالا بیا بریم
لبخند کیوتی زد
-میاااا نههه زیادی کیوت و بوسیدنی میشی نکن
+باشه آروم باش (خنده)
-بیا بریم تا خودمو به کشتن ندادم
از اتاق خارج شدیم و رفتیم پایین همشون جلوی در منتظر بودن نگاه کلی به همشون انداختم نگاهشون روی ما بود
-درای بریم
دریکو سری تکون داد و همه خارج شدیم
آروم به میا گفتم بیب بیا در بریم هوم؟
دریکو: او نه نباید تنهایی تحملشون کنم سه تایی تحمل میکنیم
صدای دو تا دختر میشنیدم که داشتن راجب علامت شوم روی آرنجم حرف میزدن پس واسه میا رو هم دیدن ولی دریکو پیراهن سفید آستین بلند تنش بود و چند تا از دکمه های بالاییش باز بود و علامت معلوم نبود
به سمت پارکی که اون طرف تر بود رفتیم و همه پخش شدن روی یکی از نیمکت ها نشستم و دریکو هم نشست میا تا خواست بشینه دستشو گرفتم و کشیدمش تو بغلم:نه بیب نیمکت آهنی با زمین فرقی نداره
اونم که انگار از خداش بود نشست کامل تو بغلم و دستشو دورم حلقه کرد دستم خودم نبود داشتم ذهن بقیه رو میخوندم و از ذهن پسرا اعصابم بهم میریخت و دخترا هم نصفشون به فکر دریکو بودن نصفشون به فکر من زیادی رو مخن نفس عمیقی کشیدم توجهم رو به دختر توی بغلم دادم که نفساش منظم تر شده بود
-دریکو خوابیده نه؟(آروم)
دریکو که با روبهروش خیره بود به سمت ما برگشت و سرشو به نشونه آره تکون داد
-میبرمش خونه اینجا راحت نمیتونه بخوابه
سری تکون داد که براید بلندش کردم و تو اتاقش تلپورت شدم لباساش راحتی بود همون طوری رو تخت گذاشتمش و نزدیک پیشونیش شدم که یادم افتاد سرمو عقب بردم خوبه نبوسیدمش انگشتام رو روی لپای نرمش کشیدم و بلند شدم و از به اتاق خودم تلپورت شدم
یک هفته بعد
میا ویو
الان ۵ روز بود که ازدواج کرده بودیم و تا یک هفته خونه خودمون بودیم و خبری از کار نبود و صبح تا شب کنار هم بودیم الان هم متیو توی حیاط مشغول ورزش بود با برداشتن یه بطری آب رفتم حیاط و با دیدنش که سخت مشغول بود لبخندی زدم به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم که برگشت سمتم
- ۲۱.۳k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط