{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P25

+ولی....چرا من؟

با شنیدن این حرف کنار صندلی اون زانو زد و مقابل چشمای بسته اش قرار گرفت:
_منظورت چیه؟

تکون ریزی خورد و چشمای خمارشو به سختی نیمه ، باز کرد :
+چرا میخوای به... من کمک ..کنی؟


زیر لب گفت:
_چون باید تو باشی..
+ها؟

سری تکون داد و بی اهمیت گفت:
_هیچی..

مکثی کرد و ایستاد:
_بلند شو.. میرسونمت..

بی حال و با زور خواست بلند شه اما تعادل نداشت و این تنها بخاطر مست بودنش بود ..
ناامید روی صندلی نشست نفسو بیرون داد:
+لعنتی.. حتی دیگه پاهامم.. باهام همکاری.. نمیکنن..

جونگکوک لبخند کوچیکی به حرفش زد و بعد با حلقه کردن یکی از دستهاش پشت کمر و زانوش، براید استایل بغلش کرد..
نگاهی به ظاهر اون انداخت و لبخند کوچیکی زد..
چرا تهِ همه کاراش به اون گره میخورد؟ چرا همهٔ نقشه هاشو طوری میکشید که باید اون دختر نقش یک واسطه رو میگذروند؟

کاترینا دستاشو دور گردن اون حلقه کرد ،سرشو روی بدن اون گذاشت و چشماشو بست .. زمزمه وار گفت:
+نمیخوام...

کوک نگاهی به چشمای بسته اون انداخت و قدم هاشو به سمت ماشینش که چند قدمی با اونا فاصله بود برداشت..
_چی رو نمیخوای؟

تکون ریزی به سرش داد و ادامه حرفشو به زبون اورد:
+وقتی کوچیک بودم..کلی آرزو داشتم که هر روز دو نه دونه اشو برای بابام لیست میکردم

لبخند ریزی زد:
+و اون هر دفعه بعد کلی نواز من میگفت .. همهٔ آرزوهاتو نمیتونی با هم داشته باشی ..یسری رویا ها باید برای هم فدا بشن.. فکر کنم الان مفهوم حرفشو میفهمم.


مرد نیم نگاهی به صورتش انداخت....با دیدنِ ظاهر مظلومش تو اون حالت ،بار ها از تصمیمش منصرف میشد .. اهمیتی به افکارش نداد ، کمی خم شد و
بزور در جلویِ ماشینو باز کرد؛ و بعد. قبل از نشوندش روی صندلی ماشین پرسید:
_مشکلی نداری؛خونه ی من بمونی؟

بعد از پرسیدن سوالش ، با خم کردن کمرش اونو داخل ماشین قرار داد و بعد دستش رو برای گرفتن کمربند دراز کرد..
کاترینا همونطور که سرش رو به پشتیه صندلی تکیه داده بود، بزور از لایِ پلکای خمار و خواب آلودش؛ به نیم رخ مردی که با کمربند درگیر بود.. زل زد..
+عام.. خب..نمیدونم..

جونگکوک بالاخره موفق شد که کمربندش رو ببنده..
پوزخندی زد ونگاهش رو از مقابل گرفت و از فاصله کمی که داشتن، به چهره مستش داد:
_اینو جواب مثبت در نظر میگیرم.

بعد از اتمام جمله اش، کمرش رو صاف و بعد درِ ماشین رو براش بست..
ماشین رو دور زد و بعد ،خودش هم تو ماشین جا گرفت.
درحالی که کمربند خودش رو هم می‌بست به سمت اون برگشت..
_بعدا به راننده ام میگم ماشینو چمدونتو بیاره..

چشماشو آهسته روی هم گذاشت و کمی مکث کرد:
+اما ماشینم خرابه.

نظراتون؟؟؟
دیدگاه ها (۳)

#بزرگترین_آرزوP26|فردای آن روز|* یک زندگی جدید*با حس ویبره م...

#بزرگترین_آرزوP27دیدنش اونقدرا هم باعثِ شگفت زدگیش نبود ؛چون...

my type🤌🏻💁‍♀️

انگشت اشارشو به سمت خودش نشان گرفت و بریده بریده ادامه داد:...

پارت ۱۶۶

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟖اون شب، ات از شدت خستگی و تب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط