تاوان عشق
تــاوان عــشــق
part10
روز زا،یما،ن...
*یونگی د،م در اتا،ق عمل،ه و داره همش راه میره *
یونگی:
اون میتونه پر،نسسم سالم بر میگرده...... .. چرا اینقدر طو،ل کشید.. یعنی چیزیش شده؟
نه نه نه اون هیچیش نمیشه..... اون سا،لم میاد بیرون من مطمئنم
پرستار: آقای مین متا،سفم حال ما،در اصلا خوب نیست
*یونگی د،اد میزنه *
+منظورت چیه؟ شما اونجا دارید تو،ی اون اتا،ق عم،ل چه غل،طی میکنید. من همین الان باید برم پیشش باید ببینمش
پرستار:ما نمیتونیم این اجا،زه رو بهتون بدیم
+حال عش،قه من خو،ب نیست من همین الان باید برم پیشش
*یه پرستار دیگه از اتاق عمل میاد بیرون*
پرستار: ب،چه به د،نیا اومد ولی..... ولی
*یونگی داد میزنه *
+ولی چی؟ چی شده
پرستار: حال ما،در اصلا خو،ب نیست به هو،ش اومدن ولی فکر نکنم بتونن ز،نده بمونن
+چی داری میگی وقتی بچ،مون رو به د،نیا آورده دیگه چرا باید بم،یره
من همین الان باید ببینمش باید برم پیشش
پرستار:میتونید برید پیشش
یونگی همینکه و،ارد اتا،ق ع،مل میشه و میره پیش ات
+عرو،سکم حالت خوبه؟ باهام حرف بزن
_خوب ... به ... حرفام گوش بده
+دارم بهت گوش میدم اصلا نگران نباش تو حالت خو،ب میشه عش،قم
_همه چیز توی خونه اما،دس ..... چنتا نامه هم .... برات نوشتم .... نامه ها .... توی.... کمد کنار... تخ،تمونن...... ازت خواهش .... میکنم ..... لطفا .... لطفا ..... مواظب دختر،مون باش
+عش،قم یجوری حرف نزن که انگار داری خدا،فظی میکنی تو هیچیت نمیشه خوب میشی و باهم دختر،مونو بزرگ میکنیم
_عاش،قتم
ات چش،ماشو میبنده و زندگیش تموم میشه
+ات ... ات .... چش،ما،تو باز کن ..... ات بلند شو ... تو باید بخاطر من ز،نده بمونی .... ات من نمی،زارم من و دختر،مونو تن،ها بزاری ... ات بلند شو
*یونگی شروع میکنه به گریه کردن *
+نه نه نه ... خوا،هش میکنم ات ... بلند شو .... تو نباید بری ..... لطفا نجا،تش بدین .... براش به کاری کنید
پرستار: متا،سفم هیچ،کاری از دست ما بر نمیاد
+نه... یعنی همه چی تم،وم شد
پرستار: متا،سفانه بله
+میخوام.. میخوام دخترمو ببینم
میشه ببینمش .... میخوام بغ،لش کنم
*پرستار یونگی رو میبره پیش بچه *
یونگی بچه رو میگیره و ب،غلش میکنه +اون وا،قعا کو،چو،لو و خو،شگله ..... دقیقا مثل ماد،رش ..... پرن،سسم کا،ش اینجا بودی و میدیدی چه فر،شته ی خوش،گلیو به د،نیا آوردی... کا،ش اینجا بودی و میتو،نستی بغ،لش کنی..... کاش تو هم میدیدی که چقدر شب،یه تو،عه ..... کا،ش توهم پر،نسس کو،چولو،مونو میتونستی ببینی
چند سال بعد...
*یونگی و مین سو توی پارک روی صندلی نشستن *
(اسم دخترشون مین سو عکسش اسلاید آخر )
*مین سو به آسمون نگاه میکنه *
مین سو: بابایی یعنی الان مامانی داره نگامون میکنه ؟
+اره اون حتما الان داره با ذو،ق نگامون میکنه و خوش،حاله که ما با هم اومدیم پارک
مین سو: کا،ش مامانی هم پیشمون بود و با هم میو،مدیم پارک
+آره کا،ش مامانی هم پیش،مون بود ... ولی اون همیشه از آسمون نگامون میکنه و حواسش بهمون هست
مین سو: بابایی تو همیشه میگی مامانی هم مثل من شی،طون بوده و مجب،ورت میکرده همش به حرفاش گوش بدی اگه مامانی بود من و اون میتونستیم با همدیگه اذی،تت کنیم
+آره اگه مامانی هم بود شما دوتا با همدیگه به من ز،ور میگفتین
مین سو: بابایی مامانی هی،چوقت منو ند،ید درسته؟
+آره عز،یزم ولی مامانی از توی به،شت حواسش به،مون هست و تو رو همش نگاه میکنه
مین سو: بابایی تقــصیــ،ر من بود که مامانی مر،د ؟
+عزیزم مر،گ مامانی اصلا تق،صی،ر تو نیست ... دیگه هیچوقت اینجوری نگو باشه؟
مین سو: بابایی مامانی چرا منو به د،نیا آورد که بعدش بم،یره؟
+مامانی خودش خواست که فر،شته ای مثل تورو توی این د،نیا بیاره اون تورو با ع،شق به د،نیا آورد اون هیچوقت از اینکه میخو،اد تورو به د،نیا بیاره پش،یمون نشد
اون حا،ضر بود بخاطر تو هرکاری بکنه تو حا،صل یه ع،شق قش،نگ و پا،کی اینو هیچوقت یادت نره فر،شته کو،چو،لو
پایان
part10
روز زا،یما،ن...
*یونگی د،م در اتا،ق عمل،ه و داره همش راه میره *
یونگی:
اون میتونه پر،نسسم سالم بر میگرده...... .. چرا اینقدر طو،ل کشید.. یعنی چیزیش شده؟
نه نه نه اون هیچیش نمیشه..... اون سا،لم میاد بیرون من مطمئنم
پرستار: آقای مین متا،سفم حال ما،در اصلا خوب نیست
*یونگی د،اد میزنه *
+منظورت چیه؟ شما اونجا دارید تو،ی اون اتا،ق عم،ل چه غل،طی میکنید. من همین الان باید برم پیشش باید ببینمش
پرستار:ما نمیتونیم این اجا،زه رو بهتون بدیم
+حال عش،قه من خو،ب نیست من همین الان باید برم پیشش
*یه پرستار دیگه از اتاق عمل میاد بیرون*
پرستار: ب،چه به د،نیا اومد ولی..... ولی
*یونگی داد میزنه *
+ولی چی؟ چی شده
پرستار: حال ما،در اصلا خو،ب نیست به هو،ش اومدن ولی فکر نکنم بتونن ز،نده بمونن
+چی داری میگی وقتی بچ،مون رو به د،نیا آورده دیگه چرا باید بم،یره
من همین الان باید ببینمش باید برم پیشش
پرستار:میتونید برید پیشش
یونگی همینکه و،ارد اتا،ق ع،مل میشه و میره پیش ات
+عرو،سکم حالت خوبه؟ باهام حرف بزن
_خوب ... به ... حرفام گوش بده
+دارم بهت گوش میدم اصلا نگران نباش تو حالت خو،ب میشه عش،قم
_همه چیز توی خونه اما،دس ..... چنتا نامه هم .... برات نوشتم .... نامه ها .... توی.... کمد کنار... تخ،تمونن...... ازت خواهش .... میکنم ..... لطفا .... لطفا ..... مواظب دختر،مون باش
+عش،قم یجوری حرف نزن که انگار داری خدا،فظی میکنی تو هیچیت نمیشه خوب میشی و باهم دختر،مونو بزرگ میکنیم
_عاش،قتم
ات چش،ماشو میبنده و زندگیش تموم میشه
+ات ... ات .... چش،ما،تو باز کن ..... ات بلند شو ... تو باید بخاطر من ز،نده بمونی .... ات من نمی،زارم من و دختر،مونو تن،ها بزاری ... ات بلند شو
*یونگی شروع میکنه به گریه کردن *
+نه نه نه ... خوا،هش میکنم ات ... بلند شو .... تو نباید بری ..... لطفا نجا،تش بدین .... براش به کاری کنید
پرستار: متا،سفم هیچ،کاری از دست ما بر نمیاد
+نه... یعنی همه چی تم،وم شد
پرستار: متا،سفانه بله
+میخوام.. میخوام دخترمو ببینم
میشه ببینمش .... میخوام بغ،لش کنم
*پرستار یونگی رو میبره پیش بچه *
یونگی بچه رو میگیره و ب،غلش میکنه +اون وا،قعا کو،چو،لو و خو،شگله ..... دقیقا مثل ماد،رش ..... پرن،سسم کا،ش اینجا بودی و میدیدی چه فر،شته ی خوش،گلیو به د،نیا آوردی... کا،ش اینجا بودی و میتو،نستی بغ،لش کنی..... کاش تو هم میدیدی که چقدر شب،یه تو،عه ..... کا،ش توهم پر،نسس کو،چولو،مونو میتونستی ببینی
چند سال بعد...
*یونگی و مین سو توی پارک روی صندلی نشستن *
(اسم دخترشون مین سو عکسش اسلاید آخر )
*مین سو به آسمون نگاه میکنه *
مین سو: بابایی یعنی الان مامانی داره نگامون میکنه ؟
+اره اون حتما الان داره با ذو،ق نگامون میکنه و خوش،حاله که ما با هم اومدیم پارک
مین سو: کا،ش مامانی هم پیشمون بود و با هم میو،مدیم پارک
+آره کا،ش مامانی هم پیش،مون بود ... ولی اون همیشه از آسمون نگامون میکنه و حواسش بهمون هست
مین سو: بابایی تو همیشه میگی مامانی هم مثل من شی،طون بوده و مجب،ورت میکرده همش به حرفاش گوش بدی اگه مامانی بود من و اون میتونستیم با همدیگه اذی،تت کنیم
+آره اگه مامانی هم بود شما دوتا با همدیگه به من ز،ور میگفتین
مین سو: بابایی مامانی هی،چوقت منو ند،ید درسته؟
+آره عز،یزم ولی مامانی از توی به،شت حواسش به،مون هست و تو رو همش نگاه میکنه
مین سو: بابایی تقــصیــ،ر من بود که مامانی مر،د ؟
+عزیزم مر،گ مامانی اصلا تق،صی،ر تو نیست ... دیگه هیچوقت اینجوری نگو باشه؟
مین سو: بابایی مامانی چرا منو به د،نیا آورد که بعدش بم،یره؟
+مامانی خودش خواست که فر،شته ای مثل تورو توی این د،نیا بیاره اون تورو با ع،شق به د،نیا آورد اون هیچوقت از اینکه میخو،اد تورو به د،نیا بیاره پش،یمون نشد
اون حا،ضر بود بخاطر تو هرکاری بکنه تو حا،صل یه ع،شق قش،نگ و پا،کی اینو هیچوقت یادت نره فر،شته کو،چو،لو
پایان
- ۹.۰k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط