{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 47
✦.................................

اولین لقمه را که خورد، چشم‌هایش از خوشی بسته شد.

+ وای... عالیه.

مادر تهیونگ خندید و گفت:

خانم کیم: آروم بخور، خفه می‌شی.

آیلین هنوز لبخند روی لبش بود که همان لحظه وسط سرفه پرید.

+ اخ... اخ...

لینا فوراً لیوان آب را جلویش گذاشت.

لینا: دیدی؟ گفتم آروم.

آیلین با چشم‌های اشکی به او نگاه کرد.

+ تقصیر تو بود

لینا: چرا من؟

+ چشمم زدی

لینا: آیلین، تو دیوونه‌ای.

آیلین جرعه‌ای آب خورد و دوباره سراغ غذا رفت.

چند دقیقه بعد آشپزخانه پر شد از حرف‌های بی‌ربط و خنده‌های ریز و پی‌درپی.
از لباس‌ها گفتند، از فیلم‌ها، از آدم‌های عجیب.

و از هر چیزی که فقط دو دخترِ راحت و صمیمی می‌توانستند وسط صبح درباره‌اش حرف بزنند.

تا اینکه لینا ناگهان با لحنی که خودش هم می‌دانست خطرناک است گفت:

لینا: راستی...

آیلین لقمه‌اش را آهسته پایین گذاشت و با شک به او نگاه کرد.

+ این "راستی"ت یه بوی بدی میده

لینا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

لینا: نه بابا، فقط...

+ نه. نمی‌خوام بشنوم.

لینا؛ هنوز نگفتم چی می‌خوام بگم.

+ مهم نیست

لینا کمی خم شد.

لینا: جدی؟ ولی درباره داداشم بود.

آیلین در یک حرکت کاملاً نمایشی، تکه‌ای نان برداشت و گذاشت توی دهانش.

+ من الان موجودی‌ام که چیزی نمی‌شنوه.

لینا زد زیر خنده.

لینا: بچه شدی؟

آیلین با دهان پر، خیلی جدی گفت:

+ بله.

لینا: خب معلومه.

مادر تهیونگ که تمام مدت با لبخند به جدل آن‌ها گوش می‌داد، خندید و گفت:

خانم کیم: شما دوتا هیچ‌وقت قرار نیست بزرگ بشین، نه؟

آیلین و لینا همزمان جواب دادند:

آیلین/لینا : نه.

و همین کافی بود تا هر سه نفر بخندند.

برای اولین بار از دیشب، آیلین واقعاً احساس کرد نفس کشیدن راحت‌تر شده.

آیلین همان‌طور که لقمه‌ی بعدی را برمی‌داشت، با خودش فکر کرد زندگی چقدر می‌تواند با یک صبحانه‌ی خوب، یک آشپزخانه‌ی گرم و یک دوستِ پرحرف، کمی مهربان‌تر شود.

البته...

به شرطی که لینا دوباره اسم برادرش را وسط نکشد.
.
.
.

بارانِ آرامی می‌بارید؛ انگار آسمان هم در این شبِ مه‌آلود، سنگینیِ فضا را درک کرده بود.

چراغ‌های قدیمیِ بندر، در میانِ غبارِ مه، با ریتمی نامنظم چشمک می‌زدند و سایه‌هایی لرزان روی زمین می‌انداختند.
سه خودروی مشکی، چند خیابان آن‌طرف‌تر، مثل سه هیولای خاموش متوقف شدند.

تهیونگ از ماشین پیاده شد.
پالتوی مشکی و بلندش با وزشِ بادِ سرد، تکانی خورد و لبه‌هایش در تاریکی تکانید.
جیمین و ویلیام، مثل دو سایه‌ی وفادار، پشت سر او ایستادند.

مقابلشان، انبارِ متروکه‌ای بود که سونگ‌مین آدرسش را داده بود.

ساختمان، با آن دیوارهای بتنی و فرسوده، غرق در سکوت بود.
همه‌چیز زیادی آرام بود...
و تهیونگ از این آرامشِ مصنوعی، متنفر بود.

جیمین، در حالی که نگاهش را در تاریکی می‌چرخاند، زیر لب گفت:

جیمین: زیادی ساکته.

ویلیام هم با لحنی مضطرب اضافه کرد:

ویلیام: منم همین حسو دارم. انگار فضا داره برامون سنگ می‌شه.

تهیونگ نگاهش را به بدنه عظیم ساختمان دوخت.
چند ثانیه سکوت کرد؛ سکوتی که در آن فقط صدای برخورد قطرات باران به فلز شنیده می‌شد.

سپس، با همان لحنِ آمر و کوتاه، دستور داد:

_ آماده باشین.

آن‌ها وارد محوطه شدند. صدای قدم‌هایشان، زیرِ ضرباتِ باران، گم می‌شد.
درِ فلزیِ انبار نیمه‌باز بود؛ مثل دهانی باز که منتظر بلعیدنِ آن‌هاست.

...

داخلِ انبار، فضا غرق در تاریکی بود ردیف‌های بی‌پایانِ کانتینرها، دو طرفِ سالن را تشکیل داده بودند و مثل هزاران غولِ فلزی، در تاریکی ایستاده بودند.

ویلیام با احتیاط، محیط را اسکن کرد.

ویلیام: هیچ‌کس نیست.

جیمین اخم کرد؛ غریزه‌اش چیزی را حس می‌کرد.

جیمین: این خودش بدترین سناریوئیه که می‌تونستیم داشته باشیم.

ناگهان...
صدای برخوردِ سنگینِ درِ اصلی، فضای سالن را تکاند.

بنگ!

هر سه نفر، همزمان و با واکنش‌های نظامی، به سمت در برگشتند.
و دقیقاً در همان لحظه، چراغ‌های سقف با شدتی وحشیانه روشن شدند.
نورِ خیره‌کننده، تمام تاریکی را در هم شکست و حقیقتِ تلخ را نمایان کرد.

ده‌ها نفر!
از پشت کانتینرها، از طبقه دوم، از راهروهای فلزی و از هر گوشه و کنار...
آن‌ها مثل مور می‌ریختند.

جیمین، با دیدنِ حجمِ عظیمِ دشمن، زیر لب فحش داد:

جیمین: لعنتی... تله بود.

و نه یک تله‌ی ساده؛ یک محاصره‌ی کامل.

صدای قدم‌ها از هر طرف، مثل ضرب‌آهنگِ مرگ، نزدیک‌تر می‌شد. راهروهای مرتفعِ طبقه دوم، پر شده بود از مردانی مسلح که اسلحه‌هایشان در نورِ سرد، برق می‌زد.
دیدگاه ها (۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 48✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 46 ✦...

Punisher fiction : https://wisgoon.com/p/5CRJY4Y26Z«+ مجازات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط