「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 98
✦.................................
آیلین فوری نگاهش را از تهیونگ گرفت؛ در همان لحظه تهیونگ هم خیلی آرام نگاهش را کنار کشید اما گوشه لب لینا بیشتر بالا رفت.
لینا: اوه...
تهیونگ به آن دو نزدیک شد نگاهش کوتاه روی آیلین ماند
_ آمادهاید؟
لینا فوراً جواب داد:
لینا: من آره
بعد با معنی به آیلین نگاه کرد
لینا: یکی دیگه رو نمیدونم
+ ساکت میشی؟
برای اولین بار چیزی شبیه لبخند خیلی کوتاه در نگاه تهیونگ نشست.
چند دقیقه بعد داخل ماشین بودند؛ تهیونگ پشت فرمان نشسته بود. لینا و آیلین عقب اول راه همه ساکت بودند بعد از پنج دقیقه لینا طاقت نیاورد
لینا: من گشنمه
+ هنوز نرسیدیم
لینا: خب گشنمه دیگه
+ این اطلاعات چه کمکی به ما میکنه؟
لینا: حمایت روحی
آیلین خندید
لینا خودش را روی صندلی ول کرد.
لینا: امیدوارم جیمین غذا سفارش داده باشه.
+ تو فقط به غذا فکر میکنی
لینا: و تو به چیزای دیگه
آیلین مشکوک نگاهش کرد
+ منظورت چیه؟
لینا خیلی معصوم شانه بالا انداخت
لینا: هیچی.
از آینه جلو، تهیونگ برای یک لحظه نگاه کوتاهی به آن دو انداخت و دوباره به جاده برگشت.
---
حدود بیست دقیقه بعد ماشین مقابل ویلای بزرگ و نورانی جیمین توقف کرد؛صدای موسیقی ملایمی از داخل میآمد.
لینا تقریباً قبل از خاموش شدن کامل ماشین کمربندش را باز کرد.
لینا: رسیدییییم.
اما قبل از اینکه پیاده شود، تهیونگ از ماشین پایین رفت.
چند ثانیه بعد کنار در عقب ایستاد و در را برای آنها باز کرد
لینا با قیافهای پیروزمندانه از کنار آیلین رد شد
لینا: جنتلمن بودن هنوز نمرده.
آیلین خواست چیزی بگوید اما نگاهش به تهیونگ افتاد؛ مرد خیلی عادی کنار در ایستاده بود انگار این کار برایش کاملاً طبیعی بود اما به شکل عجیبی روی دل آیلین اثر گذاشت.
لبخند کوچکی زد
+ مرسی...
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
_ مراقب پات باش.
و همین جمله ساده باعث شد لبخند آیلین عمیقتر شود.
وقتی وارد ویلا شدند، گرمای نورها و صدای خندهها فوراً به استقبالشان آمد هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدای آشنایی از وسط جمع بلند شد.
جیمین با بازوهای باز به سمتشان آمد
جیمین: بالاخره تشریف آوردین!
لینا فوراً گفت:
لینا: اول غذا رو نشونم بده
جیمین دستش را روی قلبش گذاشت
جیمین: حتی سلام هم نکردی
لینا: غذا مهمتره
جیمین آه نمایشی کشید
بعد نگاهش روی آیلین و تهیونگ چرخید و لبخند مرموزی گوشه لبش نشست.
لبخندی که هیچکدامشان هنوز متوجهش نشده بودند...
چند دقیقه بعد فضا کاملاً شلوغ شده بود؛ نورهای گرم ویلا روی صورت مهمانها افتاده بود و صدای موسیقی آرام با خندهها قاطی میشد.
جیمین بین جمعیت راه میرفت و هر چند ثانیه یک نفر صدایش میزد
عجیب بود؛ با اینکه صاحب مهمانی بود، اصلاً شبیه آدمهای هولهولکی نبود که بخواهند همه چیز را کنترل کنند، خونسرد بود مرتب بود.
و در عین حال هرجا میرفت خنده هم با خودش میبرد.
چند دقیقه بعد کنار دوست دخترش ایستاده بود و چیزی در گوشش گفت.
آنیا خندید و با آرنج آرامی به بازویش زد، جیمین هم دستش را روی قلبش گذاشت و قیافه مظلوم گرفت دو ثانیه بعد هر دو دوباره خندیدند.
آیلین با دیدنشان لبخند زد
+ خیلی بهم میان
لینا لیوان آبمیوهاش را برداشت.
لینا: عاشق بودنشون اعصابمو خورد میکنه
+ چون خودت تنهایی؟
لینا نفس عمیقی کشید
لینا: چون گشنمه
آیلین زد زیر خنده
چند دقیقه بعد آنیا خودش را روی مبل کنار آن دو انداخت
آنیا: دلم براتون تنگ شده بود.
+ دیروز دیدمت
آنیا بدون خجالت گفت:
آنیا: بازم تنگ شده بود
لینا دستش را روی شانه او انداخت
لینا: بالاخره یکی اینجا منو دوست داره.
آنیا: نه.
لینا: ...
آنیا: اشتباه برداشت کردی.
هر سه در حال خندیدن بودند که جیمین از آن طرف سالن نزدیک شد نگاهش اول روی آنیا افتاد بعد دستش را سمت او دراز کرد.
جیمین: بیا
آنیا ابرو بالا انداخت
آنیا: کجا؟
جیمین: کار دارم
آنیا: چه کاری
جیمین لبخند زد.
جیمین: فضولی نکن
لینا فوراً گفت:
لینا: صد درصد عاشقونهست.
جیمین بدون اینکه حتی نگاهش کند جواب داد:
جیمین: صد درصد به تو مربوط نیست
آیلین خندید، آنیا هم در نهایت بلند شد.
آنیا: برمیگردم.
لینا: زنده برگرد
جیمین: قول نمیدم
---
چند دقیقه بعد فقط لینا و آیلین روی مبل مانده بودند؛ آیلین مشغول خوردن دسر بود. لینا هم گوشیاش را بالا و پایین میکرد.
تا اینکه صدای مردانهای از کنارشان آمد
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 98
✦.................................
آیلین فوری نگاهش را از تهیونگ گرفت؛ در همان لحظه تهیونگ هم خیلی آرام نگاهش را کنار کشید اما گوشه لب لینا بیشتر بالا رفت.
لینا: اوه...
تهیونگ به آن دو نزدیک شد نگاهش کوتاه روی آیلین ماند
_ آمادهاید؟
لینا فوراً جواب داد:
لینا: من آره
بعد با معنی به آیلین نگاه کرد
لینا: یکی دیگه رو نمیدونم
+ ساکت میشی؟
برای اولین بار چیزی شبیه لبخند خیلی کوتاه در نگاه تهیونگ نشست.
چند دقیقه بعد داخل ماشین بودند؛ تهیونگ پشت فرمان نشسته بود. لینا و آیلین عقب اول راه همه ساکت بودند بعد از پنج دقیقه لینا طاقت نیاورد
لینا: من گشنمه
+ هنوز نرسیدیم
لینا: خب گشنمه دیگه
+ این اطلاعات چه کمکی به ما میکنه؟
لینا: حمایت روحی
آیلین خندید
لینا خودش را روی صندلی ول کرد.
لینا: امیدوارم جیمین غذا سفارش داده باشه.
+ تو فقط به غذا فکر میکنی
لینا: و تو به چیزای دیگه
آیلین مشکوک نگاهش کرد
+ منظورت چیه؟
لینا خیلی معصوم شانه بالا انداخت
لینا: هیچی.
از آینه جلو، تهیونگ برای یک لحظه نگاه کوتاهی به آن دو انداخت و دوباره به جاده برگشت.
---
حدود بیست دقیقه بعد ماشین مقابل ویلای بزرگ و نورانی جیمین توقف کرد؛صدای موسیقی ملایمی از داخل میآمد.
لینا تقریباً قبل از خاموش شدن کامل ماشین کمربندش را باز کرد.
لینا: رسیدییییم.
اما قبل از اینکه پیاده شود، تهیونگ از ماشین پایین رفت.
چند ثانیه بعد کنار در عقب ایستاد و در را برای آنها باز کرد
لینا با قیافهای پیروزمندانه از کنار آیلین رد شد
لینا: جنتلمن بودن هنوز نمرده.
آیلین خواست چیزی بگوید اما نگاهش به تهیونگ افتاد؛ مرد خیلی عادی کنار در ایستاده بود انگار این کار برایش کاملاً طبیعی بود اما به شکل عجیبی روی دل آیلین اثر گذاشت.
لبخند کوچکی زد
+ مرسی...
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
_ مراقب پات باش.
و همین جمله ساده باعث شد لبخند آیلین عمیقتر شود.
وقتی وارد ویلا شدند، گرمای نورها و صدای خندهها فوراً به استقبالشان آمد هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدای آشنایی از وسط جمع بلند شد.
جیمین با بازوهای باز به سمتشان آمد
جیمین: بالاخره تشریف آوردین!
لینا فوراً گفت:
لینا: اول غذا رو نشونم بده
جیمین دستش را روی قلبش گذاشت
جیمین: حتی سلام هم نکردی
لینا: غذا مهمتره
جیمین آه نمایشی کشید
بعد نگاهش روی آیلین و تهیونگ چرخید و لبخند مرموزی گوشه لبش نشست.
لبخندی که هیچکدامشان هنوز متوجهش نشده بودند...
چند دقیقه بعد فضا کاملاً شلوغ شده بود؛ نورهای گرم ویلا روی صورت مهمانها افتاده بود و صدای موسیقی آرام با خندهها قاطی میشد.
جیمین بین جمعیت راه میرفت و هر چند ثانیه یک نفر صدایش میزد
عجیب بود؛ با اینکه صاحب مهمانی بود، اصلاً شبیه آدمهای هولهولکی نبود که بخواهند همه چیز را کنترل کنند، خونسرد بود مرتب بود.
و در عین حال هرجا میرفت خنده هم با خودش میبرد.
چند دقیقه بعد کنار دوست دخترش ایستاده بود و چیزی در گوشش گفت.
آنیا خندید و با آرنج آرامی به بازویش زد، جیمین هم دستش را روی قلبش گذاشت و قیافه مظلوم گرفت دو ثانیه بعد هر دو دوباره خندیدند.
آیلین با دیدنشان لبخند زد
+ خیلی بهم میان
لینا لیوان آبمیوهاش را برداشت.
لینا: عاشق بودنشون اعصابمو خورد میکنه
+ چون خودت تنهایی؟
لینا نفس عمیقی کشید
لینا: چون گشنمه
آیلین زد زیر خنده
چند دقیقه بعد آنیا خودش را روی مبل کنار آن دو انداخت
آنیا: دلم براتون تنگ شده بود.
+ دیروز دیدمت
آنیا بدون خجالت گفت:
آنیا: بازم تنگ شده بود
لینا دستش را روی شانه او انداخت
لینا: بالاخره یکی اینجا منو دوست داره.
آنیا: نه.
لینا: ...
آنیا: اشتباه برداشت کردی.
هر سه در حال خندیدن بودند که جیمین از آن طرف سالن نزدیک شد نگاهش اول روی آنیا افتاد بعد دستش را سمت او دراز کرد.
جیمین: بیا
آنیا ابرو بالا انداخت
آنیا: کجا؟
جیمین: کار دارم
آنیا: چه کاری
جیمین لبخند زد.
جیمین: فضولی نکن
لینا فوراً گفت:
لینا: صد درصد عاشقونهست.
جیمین بدون اینکه حتی نگاهش کند جواب داد:
جیمین: صد درصد به تو مربوط نیست
آیلین خندید، آنیا هم در نهایت بلند شد.
آنیا: برمیگردم.
لینا: زنده برگرد
جیمین: قول نمیدم
---
چند دقیقه بعد فقط لینا و آیلین روی مبل مانده بودند؛ آیلین مشغول خوردن دسر بود. لینا هم گوشیاش را بالا و پایین میکرد.
تا اینکه صدای مردانهای از کنارشان آمد
- ۷۲۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط