زندگی مثل یک کامواست

زندگی مثل یک کامواست
از دستت که در برود،
می‌شود کلاف سر در گم، گره می‌خورد، می‌پیچد به هم، گره گره می‌شود.
بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی.
زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می‌شود، کورتر می‌شود.
یک جایی دیگر کاری نمی‌شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف و کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی جوری قایم کرد، محوکرد، جوری که معلوم نشود.

" یادمان باشد "
گره های توی کلاف همان دلخوری‌های کوچک و بزرگند، همان کینه‌های چند ساله.
باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید.

زندگی به بندی بند استْ به نام "حرمت" که اگر پاره شود تمام است....
#Aqua
#برانچ
دیدگاه ها (۱)

✔️یه وقت‌هایی باید یاد بگیری بعضی اتفاق‌ها رو همون‌جایی که ا...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

زیبای کوچک فریبکار

هوسوک یکم سکوت کرد. نگاهش از روی دستت سرخورد روی چشمهات. لحن...

نقشه ی مخفیانه اسفندیار برای دشمنان ایران!

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

تاحالا شنیدید می‌گن:«هر کاری، ابزار خودش رو می‌خواد.»واقعاً ...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط