{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Part169

#Part169
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

ولی خیلی خوابم میومد کم کم چشمام بسته شد
آروم چشمام داشت بسته میشد که اون بوی تلخ و گس رو عمیق نفس کشیدم و گرما و سفتی تنبی رو که سرم رفت روش آروم چشمام رو باز کردم که دیدم سام بدون پیراهن اومد تو تخت

بخدا انقدر خوابم میومد طاقت نداشتم باهاش مخالفت کنم
ولی خیلی خوب بود اصلاً کار خوبی کرده بود تبشرتشو در آورده بود

ضربان قلب منظمش مثل لالایی بود برام
یکم سختم بود با کسی رو یه تخت مشترک بخوابم ولی یهو وارد یه دنیای بیخبری شدم

.....

_ شیرین؟
+هوم ؟
_ ساعت یک ربع به هشته
نیم متر پریدم
+ چی؟
با چشمای متعجب نگام کرد
_ فکر نمیکردم اینجوری عکس العمل نشون بدی عزیزم آروم باش ساعت یک ربع به هفته خواستم سریع بیدار بشی
نفس راحتی کشیدم و خودم رو روی تخت انداختم
پسره ی خل سکتم داد

با اخم نگاش کردم، صورت خواب آلودش با اون موهایی که تو صورتش ریخته بود خیلی خنده دارش کرده بود
دست کردم تو موهاش و بیشتر بهمشون ریختم
خم شد سمت لبام که جیغی کشیدم

_ سام اه اول صبحی چی میخوای
خنده ی بلندی کرد که سریع رفتم سمت دستشویی
خواب خوبی بود دیشب نه؟
تو آیینه دستشویی آبی به دست و صورتم زدم و از دستشویی اومدم بیرون
+ سام؟
_جان دلم؟
لبخندی زدم و خودم رو کنترل کردم که نگم قربون اون دلت بشم من آخه مرد عجیب غریب و پر از حس من
+ اووم تو اول برو منم میام پیشت باشه؟
چشماش رو تو کاسه یه دور چرخوند
دیدگاه ها (۱)

#Part170#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 _ باشه بابا! ترسو....

الهی دورت بگردم نازم😍 😘

#Part168#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 چشمام داشت بشته می...

#Part167#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 اصلاً امیر خان اصل...

پلیس در آستانه مافیا پارت 17 ویو جونکوک سنا که رفت دستشویی خ...

وقتی توی جشن......(درخواستی)

آقای هوسوک پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط