{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 99.

"ویو جئون جونگ کوک"

چند ثانیه...

فقط سکوت بود.

دونگ وو به من خیره مونده بود.

انگار هنوز منتظر بود بگم:

«شوخی کردم.»

اما...

هیچ دروغی برای گفتن نداشتم.

آروم تکرار کردم:

_«متأسفم...»

_«نمی‌تونم احساست رو جواب بدم.»

لبخند محوش...

کاملاً از بین رفت.

نفسش نامنظم شد.

_«...نه.»

یه قدم عقب رفت.

_«نه...»

با ناباوری سرش رو تکون می‌داد.

_«تو...»

_«تو نباید اینو بگی...»

خواستم نزدیکش بشم.

_«دونگ وو، بشین، آروم باش. حرف بزنیم...»

اما دستش رو بالا آورد.

_«نه!»

برای اولین بار...

صداش بلند شد.

_«هیچی نگو!»

چشم‌هاش پر از اشک شده بود.

اشک‌ها یکی‌یکی روی گونه‌هاش سرازیر شدن.

_«من...»

_«من چند سال...»

صداش شکست.

_«چند سال با همین امید زندگی کردم...»

دستش رو روی سرش گذاشت.

نفس‌های کوتاه و بریده می‌کشید.

_«همه می‌گفتن بگو...»

_«من می‌ترسیدم...»

_«فکر می‌کردم اگه بیشتر کنار هم باشیم...»

_«شاید یه روز...»

دیگه نتونست ادامه بده.

گریه‌اش شدیدتر شد.

من یک قدم جلو رفتم.

_«دونگ وو...»

همین که خواستم آروم روی شونه‌اش دست بذارم...

دستم رو کنار زد.

_«لمسم نکن!»

صدای جیغش توی خونه پیچید.

_«چرا؟!»

_«چرا نفهمیدی؟!»

_«من برای دیدن تو از استانبول اومدم!»

_«برای تو با بابام آشتی کردم!»

_«برای تو این پروژه رو ساختم!»

اشک‌هاش بند نمی‌اومدن.

نفس کشیدنش سخت‌تر شده بود.

_«فکر می‌کردم...»

_«حداقل یه ذره...»

_«یه ذره امید دارم...»

دیگه ایستادن براش سخت شده بود.

روی زانوهاش نشست.

دست‌هاش می‌لرزیدن.

من فوراً کنارش زانو زدم.

_«دونگ وو، به من نگاه کن.»

_«آروم نفس بکش.»

اما انگار صدام رو نمی‌شنید.

فقط با گریه تکرار می‌کرد:

_«نه...»

_«نه...»

_«اینجوری نمی‌شه...»

پشت در...

دوین با شنیدن صدای گریه و فریاد، بی‌اختیار دستش رو روی دهنش گذاشت.

اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

آروم زیر لب گفت:

+«خدایا...»

داخل خونه...

من با نگرانی لیوان آبی برداشتم و کنار دونگ وو گذاشتم.

_«به من نگاه کن.»

_«آروم...»

_«فقط نفس بکش.»

بعد از چند لحظه...

گریه‌هاش هنوز قطع نشده بود...

اما کم‌کم تونست نفس‌های عمیق‌تری بکشه.

همچنان اشک می‌ریخت.

همچنان دلش شکسته بود.

و من...

فقط کنارش نشسته بودم.

چون می‌دانستم رد کردن احساسش درست بود...

اما این هم حقیقت داشت که دیدن رنج دوستی که سال‌ها می‌شناختم، برایم آسان نبود.
دیدگاه ها (۳)

همخونه اجباری... پارت 100."ویو جئون جونگ کوک"چند دقیقه بعد.....

سلام به روهه ماهتون فرشته ها.. امروز شنبه س.. تصمیمیمو گرفتم...

همخونه اجباری... پارت 98."ویو جئون جونگ کوک"شام تقریباً تموم...

همخونه اجباری... پارت 97."ویو جئون جونگ کوک"در تراس رو آروم ...

همخونه اجباری... پارت 78."ویو جئون جونگ کوک"در اتاق رو پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط