{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 101.

"ویو پارک دوین"

چند دقیقه...

فضای خونه آروم بود.

من و جونگ کوک روی مبل نشسته بودیم.

هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدیم.

آخر سر، خودم سکوت رو شکستم.

+«راستی...»

جونگ کوک نگاهم کرد.

_«هوم؟»

+«غذات سوخت.»

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد با تعجب گفت:

_«چی؟!»

با خونسردی به آشپزخونه اشاره کردم.

+«قابلمه.»

با سرعت از روی مبل بلند شد.

_«وای خاک بر سرم!»

دوید سمت آشپزخونه.

درِ قابلمه رو برداشت.

همون لحظه دود بلند شد.

_«آخخخ!»

سرفه کرد.

_«نههههه!»

من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.

زدم زیر خنده.

جونگ کوک با اخم برگشت سمتم.

_«خانوم پارک!»

+«بله آقای جئون؟»

_«تو می‌دونستی؟»

+«آره.»

_«پس چرا نگفتی؟!»

شونه بالا انداختم.

+«می‌خواستم ببینم رئیس شرکت، برنج سوخته هم طراحی می‌کنه یا نه.»

چند ثانیه سکوت...

بعد جونگ کوک خندید.

_«باشه...»

_«یعنی این‌جوریه؟»

آستیناشو بالا زد.

_«امشب دیگه شام خبری نیست.»

چشمام گرد شد.

+«چی؟!»

_«باید همون برنج سوخته رو بخوری.»

+«من؟!»

_«آره.»

+«خودت سوزوندیش!»

_«ولی تو خبر داشتی.»

+«این چه منطقیه؟»

_«منطق جئون جونگ کوک.»

با حرص یه بالش برداشتم.

+«بیشعور!»

بالش رو پرت کردم سمتش.

جونگ کوک خم شد.

بالش خورد به دیوار.

_«خطا رفت!»

+«وایسا ببینم!»

یکی دیگه برداشتم.

این بار مستقیم خورد به سرش.

تق!

_«آخ!»

+«حقته.»

جونگ کوک بالش رو برداشت.

یه لبخند شیطنت‌آمیز زد.

_«جنگ می‌خوای؟»

+«بیا.»

سه ثانیه بعد...

کل پذیرایی پر از بالش شده بود.

یکی به من می‌خورد.

یکی به اون.

صدای خنده‌مون کل خونه رو برداشته بود.

جونگ کوک نفس‌نفس‌زنان گفت:

_«خانوم پارک...»

_«تسلیم شو.»

+«به خوابتم!»

_«تو زورِت به من نمی‌رسه.»

+«عه؟»

دویدم دنبالش.

اونم دور مبل فرار کرد.

_«بگیر اگه می‌تونی!»

+«جونگ کوک! وایسا!»

_«نه.»

+«بیشعور!»

_«بچه!»

+«گوریل!»

_«اردک اخمو!»

+«میمون پررو!»

هردومون همزمان زدیم زیر خنده.

اون‌قدر خندیدیم که شکممون درد گرفت.

جونگ کوک دستشو روی زانوش گذاشت و بین خنده‌ها گفت:

_«خداروشکر...»

+«چی؟»

_«برگشتی.»

لبخندم آروم شد.

+«کجا؟»

_«همین دوینِ اعصاب‌خردکن.»

اخم مصنوعی کردم.

+«یعنی من اعصاب‌خردکنم؟»

_«صد درصد.»

بالش رو برداشتم و محکم کوبیدم توی شکمش.

+«پس اینم برای اعصاب‌خردکن بودن!»

جونگ کوک خندید.

این بار دیگه جاخالی نداد.

فقط همون‌طور که می‌خندید، به دوین نگاه کرد.

و ته دلش...

برای اولین بار بعد از چند روز...

آرام شد.

چون فهمید...

کل‌کل‌های همیشگی‌شون برگشته بود.

و انگار...

خونه دوباره شبیه خونه شده بود.
دیدگاه ها (۸)

همخونه اجباری... پارت 102."ویو جئون جونگ کوک"نیم ساعت بعد......

همخونه اجباری.. پارت 103."ویو سوآ"کافه‌ی کوچیکی نزدیک شرکت.....

خانوم های عزیز... کسی به غیر مهدیه.. ایشون: https://wisgoon....

سلام به روهه ماهتون فرشته ها.. امروز شنبه س.. تصمیمیمو گرفتم...

همخونه اجباری... پارت 73."ویو پارک دوین"نودل‌ها بالاخره آماد...

همخونه اجباری... پارت 107."ویو پارک دوین"هنوز کنار پنجره ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط