وقتی تو بلدم بودی
وقتی تو بلدم بودی
پارت پنجم
زمان کش میاومد… ثانیهها مثل ساعت، و ساعتها مثل یک عمر میگذشت.
کوک هنوز پشت شیشه ایستاده بود. نه نشسته بود، نه پلک میزد. انگار اگر حتی یک لحظه چشم از ات برمیداشت، چیزی برای همیشه از دست میرفت.
چراغ قرمز بالای در بخش مراقبتهای ویژه روشن بود.
هر بار که پرستاری از جلویش رد میشد، قلبش توی سینهاش فرو میریخت.
بعد از مدتی که معلوم نبود دقیقه بود یا ساعت، در باز شد.
یک پزشک با ماسک پایینکشیده بیرون آمد.
کوک بیاختیار جلو پرید.
دستهایش مشت شده بود.
«دکتر…؟ حالش… حالش چطوره؟»
پزشک لحظهای مکث کرد.
این مکث، بدترین شکنجه دنیا بود.
«فعلاً وضعیتش پایدار شده، اما…»
اما.
همیشه یک «اما» هست.
«دچار یک حمله عصبی شدید شده. فشار روحی طولانیمدت، خستگی، و چیزی که هنوز باید دقیق بررسی کنیم. باید مدتی تحت نظر باشه.»
کوک نفسش را با لرزش بیرون داد.
پایدار… همین یک کلمه کافی بود که زانوهایش شُل شود.
«میتونم ببینمش؟ فقط… فقط یک لحظه.»
پزشک نگاه کوتاهی به پرونده انداخت و سپس سری تکان داد.
«کوتاه. هنوز بیهوشه.»
کوک وارد اتاق شد.
نور سفید، بوی الکل، صدای آرام دستگاهها…
و ات.
بیحرکت، رنگپریده، اما زنده.
کوک آهسته نزدیک تخت رفت، انگار میترسید با یک حرکت تند همهچیز فرو بریزد.
دست ات را گرفت. سرد بود… بیش از حد سرد.
«گفتم مراقب خودت باش…»
صدایش شکست.
«همیشه منو قوی میدیدی، ولی بدون تو… من هیچی نیستم.»
دست ات تکان نخورد.
اما دستگاه قلب، منظم میزد.
کوک پیشانیاش را به لبه تخت تکیه داد.
اشکهایش بیصدا روی ملحفه افتاد.
«بیدار شو… فقط بیدار شو. دعوا میکنیم، غر میزنیم، هرچی… فقط باش.»
انگار برای یک لحظه، انگشتان ات کمی فشرده شد.
خیلی ضعیف… اما واقعی.
کوک سرش را بالا آورد.
چشمهایش از امید برق زد.
«ات…؟»
اما ات دوباره آرام شد.
بیحرکت.
با این حال، برای اولین بار از وقتی درها بسته شده بودند،
کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
«شنیدمت… میدونم هنوز اینجایی.»
و این بار،
او تصمیم گرفته بود
حتی اگر دنیا هم مقابلش بایستد،
کنار ات بماند.
ادامه دارد… 🤍
ممنون که حمایت میکنید
#جونگ کوک
#تهیونگ
#شوگا
#جیمین
#جیهوپ
#جین
#نامجون
پارت پنجم
زمان کش میاومد… ثانیهها مثل ساعت، و ساعتها مثل یک عمر میگذشت.
کوک هنوز پشت شیشه ایستاده بود. نه نشسته بود، نه پلک میزد. انگار اگر حتی یک لحظه چشم از ات برمیداشت، چیزی برای همیشه از دست میرفت.
چراغ قرمز بالای در بخش مراقبتهای ویژه روشن بود.
هر بار که پرستاری از جلویش رد میشد، قلبش توی سینهاش فرو میریخت.
بعد از مدتی که معلوم نبود دقیقه بود یا ساعت، در باز شد.
یک پزشک با ماسک پایینکشیده بیرون آمد.
کوک بیاختیار جلو پرید.
دستهایش مشت شده بود.
«دکتر…؟ حالش… حالش چطوره؟»
پزشک لحظهای مکث کرد.
این مکث، بدترین شکنجه دنیا بود.
«فعلاً وضعیتش پایدار شده، اما…»
اما.
همیشه یک «اما» هست.
«دچار یک حمله عصبی شدید شده. فشار روحی طولانیمدت، خستگی، و چیزی که هنوز باید دقیق بررسی کنیم. باید مدتی تحت نظر باشه.»
کوک نفسش را با لرزش بیرون داد.
پایدار… همین یک کلمه کافی بود که زانوهایش شُل شود.
«میتونم ببینمش؟ فقط… فقط یک لحظه.»
پزشک نگاه کوتاهی به پرونده انداخت و سپس سری تکان داد.
«کوتاه. هنوز بیهوشه.»
کوک وارد اتاق شد.
نور سفید، بوی الکل، صدای آرام دستگاهها…
و ات.
بیحرکت، رنگپریده، اما زنده.
کوک آهسته نزدیک تخت رفت، انگار میترسید با یک حرکت تند همهچیز فرو بریزد.
دست ات را گرفت. سرد بود… بیش از حد سرد.
«گفتم مراقب خودت باش…»
صدایش شکست.
«همیشه منو قوی میدیدی، ولی بدون تو… من هیچی نیستم.»
دست ات تکان نخورد.
اما دستگاه قلب، منظم میزد.
کوک پیشانیاش را به لبه تخت تکیه داد.
اشکهایش بیصدا روی ملحفه افتاد.
«بیدار شو… فقط بیدار شو. دعوا میکنیم، غر میزنیم، هرچی… فقط باش.»
انگار برای یک لحظه، انگشتان ات کمی فشرده شد.
خیلی ضعیف… اما واقعی.
کوک سرش را بالا آورد.
چشمهایش از امید برق زد.
«ات…؟»
اما ات دوباره آرام شد.
بیحرکت.
با این حال، برای اولین بار از وقتی درها بسته شده بودند،
کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
«شنیدمت… میدونم هنوز اینجایی.»
و این بار،
او تصمیم گرفته بود
حتی اگر دنیا هم مقابلش بایستد،
کنار ات بماند.
ادامه دارد… 🤍
ممنون که حمایت میکنید
#جونگ کوک
#تهیونگ
#شوگا
#جیمین
#جیهوپ
#جین
#نامجون
- ۷۵۸
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط