{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.


Part:60

(دخترای قشنگ لقب مافیایی میرا از همون بچه گیش چون جانشین پدرش بوده،رز سیاه انتخاب شد.)

(ویو:میرا)
و شروع کردم به خوندن...
نوشته بود:
رز سیاه!
حالا که پدرت مرده...
نوبت تو هست که بیای روی اون تخت بشینی،و بهمون ثابت کنی که لیاقتش رو داری یا نه.
امشب.
ساعت ۱۲ به همون باری که تو بچگی با پدرت اومدی،میبینمت.
پس امشب مهر رسمیت شروع کار من می‌خوره...
سرمو چرخوندم به سمت کوک...
داشت نگاهم می‌کرد...
_:امشب...
با چند تا بادیگارد مطمئن بیا.
حرفش و کامل درک می کردم...
برای اینکه آسیبی به رابطمون نرسه...
باید حواسمون رو جمع کنیم.
+:تو هم همینطور☺️.
لبخندی زد...
و برای اینکه حال و هوا عوض شه گفت:
_:ولی یاقوت خیلی قشنگ تره تا رز سیاه😌.
+:چون خودت انتخابش کردی؟
_:نه...
چون ثابت می‌کنه تو برای منی.
نه کسه دیگه ای.
لپام سرخ شد...
و لبخندی زدم...
فرصت گفتن حرف دیگه ای...
یا انجام حرکت دیگه ای نشد...
چون صدای خلبان تو گوشمون پیچید...
خلبان:لطفا کمربند خود را ببندید...
داریم فرود میایم...
چون انگشتام هنوز جون نداشت...
کوک برام کمربند رو بست...
+:ممنون...
_:نیازی به تشکر نیست یاقوت.
و فقط تونستم در جواب،لبخندی رو بهش تحویل بدم...
تهیونگ هم چند ردیف جلو تر نشسته بود و داشت با لپ تاپش کار میکرد...
بعد از چند ثانیه،هواپیما نشست...
بعد از اینکه کمر بندامون رو باز کردیم...
از هواپیما پیاده شدیم...
متئو...
دستیار قدیمی و مورد اعتماد پدرم اومد جلو...
از بچگی،من و مثل دختر خودش میدید...
برای جونگکوک سری خم کرد...
بعد برگشت رو به من...
صورتش ناراحت به نظر می رسید...
و گفت:
متئو:میرا...
نگرانمون کردی...
خیلی لاغر و زخمی شدی...
روی صورت سرد جونگکوک کمی از اون حجم بزرگ عصبانیت در درونش به خاطر مهربونی متئو نمایان شد...
لبخند ساده ای زدم...
+:حالم خوبه.
و دست جونگکوک رو فشار دادم...
چون اگه الان زنده هستم همش به لطف اونه...
متئو:برای پدرت...
+:متاسف نباش.
و سری تکون داد...
چون اون هم از همه چیز خبر داشت...
متئو:بهتره بریم خانم...
چون بعد از مراسم ختم،با وکیل قرار دارین.
سری تکون دادم...
به سمت کوک برگشتم...
+:مراقب خودت باش.
سری تکون داد...
بوسه ای رو موهام زد...
_:تو هم همینطور یاقوت...
میبینمت.
بعد با لبخند خداحافظی کردم...
متئو در ماشین رو برام باز کرد و نشستم داخلش...
بعد خودش سوار شد...
شروع به حرکت کرد...
متئو:خانم برنامه تون چیه؟
چطوری می خواین کار هارو پیش ببرید؟
برنامه ای دارین براش؟
+:متئو نفس عمیق بکش.
برای همه چی برنامه ریزی کردم...
ولی اولش باید با یه نفر حسابمو صاف کنم.
متئو: والیبال چی؟
+:کنار میکشم.
متئو:ولی اونا شما رو به این راحتی از دست نمی‌دن...
+:وقتی که خودم بخوام مجبورن.
و سری به معنای فهمیدن تکون داد...
چون راه نزدیک بود...
کمتر از ده دقیقه رسیدیم به حیاط عمارت...
که...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۵)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

وقتی میرین خونه مامانش ولی مست میکنه...عصبانی دستم و مشت کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط