{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.

Part:58

(ویو:جونگکوک)
برگشتم که...
یاقوت رو دیدم...
لباس تو تنش خیلی قشنگ بود...
و هنوز گیسی که براش بافته بودم رو باز نکرده بود...
آخه چطور قربونش نرم؟
+:تموم شد؟
_:چی؟
+:زل زدنت.
_:خب وقتی که از نقاشی مونالیزا هم زیبا و بی نقص تر هستی...
چطور جلوی خودمو از زل زدن بهت بگیرم یاقوتم؟
لپاش سرخ شد لبخند پر رنگی زد...
+:خوب بلدی چطور قانعم کنی سایه...
بلند شدم و بوسه ای روی لپش گذاشتم...
دستشو گرفتم...
و انگشتامون رو توی هم قفل کردم...
_:بریم دیگه.
وسایل هارو هم بادیگارد ها بردن.
و سری با لبخند شیرین تر از قند تکون داد...
زمین عمارت به قدری بزرگ بود،که یک باند برای رفت و آمد جت در خودش جا داده بود...
از در خارج شدیم...
برای رسیدن به باند،باید از باغ عمارت رد می شدیم...
که گل زیبایی نظرم رو جلب کرد...
وایسادیم...
چیدمش...
و بدون سر و صدا زدم تو موهاش...
لبخندی زد...
وای چیزی نگفت...
چون هردمون میدونیم...
که حرکات...
قدرت بیشتری نسبت به کلمات دارن.
بعد از چند دقیقه رسیدیم به جت...
رفتم بالای پله...
دستم رو به سمتش دراز کردم...
وقتی که دستش رو در دستم گذاشت...
با هم آرام آرام از پله ها بالا رفتیم...
وارد جت که شدیم،فهمیدم تهیونک رفته تو اتاقک مخصوص به خودش،گرفته خوابیده...
یاقوت هم خمیازه ای کشید...
_:بهتره بریم تو اتاق استراحت کنیم.
چون را طولانیه.
+:قول بده که تو هم بگیری بخوابی.
چون مطمئنم خسته تر از من هستی.
لبخندی زدم...
_:چشم خانم خانما.
بعدش باهم به سمت اتاق کوچیک‌ قدم برداشتیم...
وقتی که وارد شدیم،یاقوت خودش رو انداخت رو تخت...
_:نمی خوای لباس عوض کنی؟
+:نه...
راحتم.
_:هرجور راحتی عزیزم...
بعدش رفتم به سمت اتاق پرو تا لباسم رو عوض کنم...
کت شلوار مشکیم رو شلوارک تا بالای زانوی مشکی،عوض کردم...
و با بالا تنه ی لخت رفتم بیرون...
نگاهم به تخت افتاد...
مثل یه بچه گربه ی‌ کوچولو خوابیده زیر پتو...
آروم آروم رفتم رو تخت که بیدار نشه...
بعد از اینکه پتو‌ رو روی هردومون تنظیم کردم...
از پشت به آغوش کشیدمش...
و دستام رو روی کمر باریکش قفل کردم...
چند ثانیه بعد...
برگشت...
یکی از دست هاش و گذاشت رو گردنم...
و دست دیگه اش رو روی سینه عضلانیم...
معلوم بود که غرق خواب بود...
بیشتر تو بغلم کشیدمش...
بوسه ای رو پیشونیش گذاشتم...
موتور جت به صدا در اومد...
یعنی حرکت کرد...
چشمام رو روی هم گذاشتم...
و بعد از چند دقیقه،سیاهی...


ویو ۹ ساعت بعد:...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۴)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۸ات ویو وقتی کوک رفت به سمت در...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط