I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:62
(ویو:میرا)
درهای چوبی و سنگین عمارت باز شدن...
وقتی که وارد سالن مرمرین پوش که با گل و روبان های مشکی تزئین شده بود...
نگاهم در نگاه دو چشم تیله ای مشکی قفل شد...
جونگکوک...
در درونم پروانه ها شروع به رقص همراه با پرواز کردن...
انگار نه انگار که کمتر از بیست دقیقه ی پیش کنار هم بودیم...
هردمون با چشم هامون ارتباط برقرار کردیم و لبخند زدیم...
ولی صورتمون کاملا سرد بود...
نگاهم رو به جمعیت دادم...
انگاری حتی نفس هاشون رو هم حبس کرده بودن...
لب زدم:
+:خوش آمدید(سرد تر از یخ و جدی).
و سری تکون دادن و دوباره شروع کردن به نوشیدن...
با این تفاوت که دیگه ساکت بودن و فقط صدای پچپچ های ریزی شنیده میشد...
ولی بلند صدا متعلق به فرد دیگه ای بود...
مادرم...
مثلا داشت پای عکس پدرم گریه می کرد...
هی هم می گفت:
مادر میرا:شوهر عزیزم...
چرا رفتی هق...
حالا چیکار کنم...
و خدمتکار ها هم آرومش میکردن...
توی ذهنم نیشخندی زدم...
چون برای هیچ کس مثل همیشه مهم نبود...
هیچ کس.
قدم هامو به سمتش کشیدم...
+:پاشو.
خودت رو بیشتر از این خار نکن.
نگاه های متعجب زده رو روی خودم احساس می کردم...
ولی برام مهم نبود.
بلند شد و من و تو بغلش گرفت...
صورتش رو روی شونه ام گذاشت...
مامان میرا:او دختر عزیزم هق...
حتما خیلی سختت بود...
که پدرت رو از دست دادی...
و شونه هاش بیشتر لرزید...
نمی تونستم اون حقارت رو تحمل کنم.
پس...
از بغلم آروم هولش دادم بیرون...
+:اینکه داری با اشکات لباسم رو خیس میکنی بیشتر اذیتم میکنه.
و تیری بود به هدف...
خیلی ها تعجب کرده بودن...
و خیلی ها هم جلوی خنده شون رو داشتن میگرفتن...
ولی فضا هنوز سنگین بود...
چون اونا ترس داشتن که مبادا خطایی ازشون سر بزنه که نظرم رو جلب کنه...
روبه خدمتکار ها کردم...
+:ببرینش تو اتاق.
و بیرون نیارینش.
خدمتکار ها با ترس سری خم کردن...
و از بازو گرفته بودنش...
گریه نمی کرد...
چون ماتش برده بود از حرکتم...
وقتی که از پله های مرمرین بالا رفتن...
با صدای دست زدن،و خنده ی کسی برگشتم...
که فهمیدم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:62
(ویو:میرا)
درهای چوبی و سنگین عمارت باز شدن...
وقتی که وارد سالن مرمرین پوش که با گل و روبان های مشکی تزئین شده بود...
نگاهم در نگاه دو چشم تیله ای مشکی قفل شد...
جونگکوک...
در درونم پروانه ها شروع به رقص همراه با پرواز کردن...
انگار نه انگار که کمتر از بیست دقیقه ی پیش کنار هم بودیم...
هردمون با چشم هامون ارتباط برقرار کردیم و لبخند زدیم...
ولی صورتمون کاملا سرد بود...
نگاهم رو به جمعیت دادم...
انگاری حتی نفس هاشون رو هم حبس کرده بودن...
لب زدم:
+:خوش آمدید(سرد تر از یخ و جدی).
و سری تکون دادن و دوباره شروع کردن به نوشیدن...
با این تفاوت که دیگه ساکت بودن و فقط صدای پچپچ های ریزی شنیده میشد...
ولی بلند صدا متعلق به فرد دیگه ای بود...
مادرم...
مثلا داشت پای عکس پدرم گریه می کرد...
هی هم می گفت:
مادر میرا:شوهر عزیزم...
چرا رفتی هق...
حالا چیکار کنم...
و خدمتکار ها هم آرومش میکردن...
توی ذهنم نیشخندی زدم...
چون برای هیچ کس مثل همیشه مهم نبود...
هیچ کس.
قدم هامو به سمتش کشیدم...
+:پاشو.
خودت رو بیشتر از این خار نکن.
نگاه های متعجب زده رو روی خودم احساس می کردم...
ولی برام مهم نبود.
بلند شد و من و تو بغلش گرفت...
صورتش رو روی شونه ام گذاشت...
مامان میرا:او دختر عزیزم هق...
حتما خیلی سختت بود...
که پدرت رو از دست دادی...
و شونه هاش بیشتر لرزید...
نمی تونستم اون حقارت رو تحمل کنم.
پس...
از بغلم آروم هولش دادم بیرون...
+:اینکه داری با اشکات لباسم رو خیس میکنی بیشتر اذیتم میکنه.
و تیری بود به هدف...
خیلی ها تعجب کرده بودن...
و خیلی ها هم جلوی خنده شون رو داشتن میگرفتن...
ولی فضا هنوز سنگین بود...
چون اونا ترس داشتن که مبادا خطایی ازشون سر بزنه که نظرم رو جلب کنه...
روبه خدمتکار ها کردم...
+:ببرینش تو اتاق.
و بیرون نیارینش.
خدمتکار ها با ترس سری خم کردن...
و از بازو گرفته بودنش...
گریه نمی کرد...
چون ماتش برده بود از حرکتم...
وقتی که از پله های مرمرین بالا رفتن...
با صدای دست زدن،و خنده ی کسی برگشتم...
که فهمیدم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۳۲۸
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط