{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت۵

ویو کوک
باورم نمیشه که ته اونکارو کرده بود البته خیلی به لارا شک داشتم چون خیلی مشکوک بود اون از این کارا زیاد میکرد. تصمیم گرفتم برم دوربینا رو چک کنم رفتم و دیدم بعلهههه اون ه...رزه عوضی ته رو هل داده بود و ته با‌ کمر خورده بود به میز و بعد خودش رو انداخته بود پایین و یه چک زده بود به خودش و الکی گریه میکرد.
ای خاک تو کونم کنن(😂) من چقد احمقم دیدم فرشتم کمرشو گرفته ها اهمیت ندادم هه یه نقشه بکشم لارا خانوم حال کنه(بچه ها نقشش اینکه شب که شد و مهمونی شروع شد به عنوان پارتنرش باهاش رفتار میکنه و ....... ادامشو الان میبینید)
.
.
.
.
پرش زمانی به شب و بعد همه اون اتفاقاتی که افتاد(ته اومد و رفت بالا)
.
.
.
.
ویو کوک
خب خبببب حالا وقتشه انتقام اشکای فرشتم رو ازت بگیرم دستش رو از دور بازوم ول کردم و انداختمش زمین که با صداش نگاه همه برگشت سمتمون بعد با یه بشکن بادیگارد سمتم اومد و یه شلاق برام آورد. شروع کردم به زدنش تا جایی که به گوه خوردن افتاده بود که یهو یکی با داد وارد عمارت شد. هرکیه نترسه چون هیچکس توی این عمارت حق نداره به جز من داد بزنه برگشتم و بابای این هرزه یعنی عموم رو دیدم. ما خانوادگی مافیا بودیم ولی من با اونا فرق داشتم به هیچکس رحم نمیکردم و بدترین شکنجه ها رو روی کسایی که زر اضافی میزدن یا کار اشتباهش میکردن اجرا میکنم. وقتی برگشتم انگار انتظار نداشت که با من روبرو شه چون یهو شوکه شد و دهنش همینجوری باز موند . سریع به پام افتاده و افتاد زمین.(علامتش÷)
÷ ا...ارباب غلط.....ک...کردم(ترس و لکنت)
_ هه دیگه دیره (پوزخند) حالاهم در اون آشغال دونیتو ببند که بوش همه جارو برداشته.
چون همه جا سکوت بود و هیشکی نمیحرفید کوک راحت تونست صدای امگاش که داشت گریه وحشتناکی میکرد رو بشنوه الان تنها کسی که براش مهم بود امگاش بود به بادیگاردا اشاره کرد حساب اونارو برسن و مهمونی رو تموم کنن تا خودش بره پیش امگاش . رفت بالا و دید ته از بس گریه کرده که صورتش به کبودی میزنه.
+ هقق....ازت م...متنفرم ت....تازه داشتم...هق... هق...ع...عاشقت میشد...م(گریه و لکنت شدید)
_ جانم جانم ببخشید منو ببخش هرکاری بگی میکنم من اشتباه کردم
+ن...نه نمیبخشمت.....برو با....ل..لارا ....من ب....به دردت ...... هق....هق .....نمیخورم ....
_ عزیزم الان ناراحتی و عصبانی هر وقت حالت خوب شد باهم حرف می‌زنیم.
ته چیزی نگفت و وقتی کوک بغلش کرد خیلی تکون خورد ولی آخر سر خوابش برد.

پرش زمانی به فردا صبح از دید کوک
وقتی بیدار شدم دیدم ته مثل یه تدی کوچولو توی بغلم جمع شده. رد اشکاش هنوز روی صورتش بود و قلبمو به درد می‌آورد.

ادامه دارد.......
شرایط: ۳ تا بازنشر و۲۰ تا لایک و ۲۵ تا کامنت( تکراری نزارید) مرسی که حمایت کردید🎀
دیدگاه ها (۲۹)

این فیک جدیده که اگه قشنگ حمایت کنید میزارمش به همراه یه فیک...

پارت اول مثل اینکه خدا میدونست باید کیارو باهم جفت کنه. یه ا...

بخاطر ۱۳۰ تایی شدنمون میزارم ولی واقعا حمایت کنید میخونید هم...

۱۲۰ تاییدی شدنموننن مبارککککک م رسی که هستیدددد نمیدونیم چقد...

آبنبات تلخ

Part:،۲۰۴ته : نه نه من فقط میخواستم شاد باشی فکر نمیکردم کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط