{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۴
نفرت عشق

دیانا: اره

ارسلان: بیا پس

دیانا: بیام؟

ارسلان : نه پ نه

دیانا اومد بغلم

دستمو انداختم‌دور کمرش

سرش گذاشت رو سینم چشاشو بست انگار خیلی سخته بود میخاستم چیزی بگم بهش که دیدم خوابیده

سفت تر بغلش کردم

انگار رویا بود واسم میترسیدم بیدار شم همه اینا خواب بوده باشه میترسیدم فردا دیانا بغلم نباشه این فکرا روانیم میکرد

دیانا واسم مثل مسکن بود همه ی دردام کنارش اروم‌میشد خیلی دوسش داشتم یاد شعری افتادم که با مهراب و ممد خونده بودیم

تو‌رو دیده رد داده ارسی

نباشی میمیره ارسی

اخه یک‌ جایی از قلبمو زدی که نزده بود دیگه کسی...


چه اهنگ‌مسخره ای😐😂💔

چشام به دیانا افتاد که متوجه یک چیزی تو صورتش شدم که به خودم نفرین فرستادم

هنوز جای کبودی دستم رو صورتش بود اخ میخاستم همونجا بوسش کنم

یهو ناخاستم لبمو بردم رو پیشهونیش و بوس کردم

سعی کردم بخوابم

اما نمیتونستم

میخاستم تا‌خود صبح فقط نگاهش کنم

صبح شد

دیانا: چشامو باز کردم یهو جیغ کشیدم

ارسلان: چته دیوونه از خواب پریدم

دیانا: هیچی بگیر بخواب😐

واقعاعرررر اتفاقای دیشب تو مخم جا نمیشد😐


رفتم دستشویی صبحونه رو اماده کردم

ارسلان هم اومد

دیانا: چته نگاه میکنی

ارسلان ؛...

وایییی فهمیدم چه گندی زدمممم

نه شال سرم بود فقط زیر پوش شلوارک‌داشتممم

باورم‌نمیشد اخه من همیشه پیش ارسلان با مانتو بودم عرررر

خماری💔✌

خیلی طولانی نوشتم😐💔✌

لایک کن جان من زحمت کشیدم❤😶

کپی = اجازی&
دیدگاه ها (۶)

نفرات عشقپارت ۲۵دیانا یهو یک جیغی کشیدارسلان: دیانا باز چته ...

دیگ امیدی به هیچ فردای خوبی نی...💔

😂😐

هق💔شدم‌یک ادم سرد..که دیگ هیچی واسش مهم نی..#مغرور#سنگ.دل#بی...

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

رمان بغلی من پارت ۲۱۷و۲۱۸و۲۱۹ارسلان: چیشد قشنگمدیانا: ترسیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط