{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قمارسرنوشت

#قمار_سرنوشت
پارت²⁴
ویو لونا
با نوری که چشمم رو می‌زد از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاه کردم
ساعت 1 ظهر بود ولی اصلا برام مهم نبود که دیر شده
چرخی زدم بلند شدم و رفتم دسشویی کارهای لازم رو انجام دادم و رفتم پایین هیچ کس نبود
لونا : بقیه کجان
خدمتکار : آقای جونهو رفتن بیرون و بقیه هم هنوز بیدار نشدن
لونا : ساعت 1 ظهره
منم میرم بیدارشون کنم تو صبحانه رو حاضر کن
خدمتکار : چشم
رفتم سمت اتاق کوک و در زدم جواب نداد منم با پا رفتم تو در که کوک از خواب پرید
کوک : چته وحشییییی
لونا : بیدار شو ساعت یکهههههه
کوک : برو بابا میخوام بخوابم ( گفتو دوباره رفت زیر پتو )
لونا : خیلی تنبلی
کوک : به تو چه
رفتی درم ببند
لونا : چشم عباس آقا
از اتاق اومدم بیرون درم نبستم
کوک : هوششش میگم درو ببند
اهمیتی ندادم خواستم برم بقیه رو بیدار کنم ولی نمیتونم که در اتاق همشون برم پس میکروفن رو برداشتم و روشنش کردم
لونا : بیدار شییددددددددد ( با صدای خیلی بلند )
دیدم یکی یکی از اتاقشون اومدن بیرون
بد نگاهم میکردن 😐
رفتیم پایین صبحانه خوردیم و من رفتم تو حیاط
حیاط عمارت خیلی سر سبز و قشنگه مخصوصا وقتی که هوا آفتابیه
رفتم و رو تاب نشستم و سیگارم رو روشن کردم
چند تا پک بهش زدم که سایه یه نفرو دیدم و ...
دیدگاه ها (۰)

#قمار_سرنوشت پارت²³بارون میومد و لونا عاشق قدم زدن زیر بارون...

#قمار_سرنوشت پارت²²ته : یادمه بچه بودی همش بهونه مامانتو میگ...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁷ویو لونا بلند شدم لباسام رو عوض کردم و مو...

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط