ادامه
*ادامه
ندند. در صندلیها چهار نفر بیشتر جا نهمیشد و به زور ۶ نفر را نشاندند و بلند که میشدیم سرمان فریاد میزدند.
من و خواهرم را با هم بردن اتاق بازجویی و دادیار آن جا نشسته بود و آن کتمشکی کنار او نشسته بود. از ما پرسیدند چه را در اغتشاش شرکت کردید؟ جرم شما اغتشاش است. گفتیم که ما جرمی مرتکیب نهشدهییم. نشستن در حرم که اغتشاش نیست. ما نه شعار دادیم و نه چیزی دستمان بود.
گفتند: تعهد بهدهید. گفتیم تعهد نهمیدهیم. دادیار خیلی عصبانی شد. گفت: شما فکر میکنید کار سیاسی میکنید؟ فکر میکنید دارید حرف رهبری را گوش میکنید؟ آدمهای تندرو! با ما بداخلاقی کرد که جا بهخوریم و بهترسیم.
م.و: این وضعیت بازداشت و آزاد کردن یعنی این نمایش را در حرم برای مردم گزارده بودند که ما روحانیت را هم جلب خواهیم کرد شما که جای خودتان دارید. بعد خیلی راحت رها کردند. این فضای حرم فضای عمومی بود که دهن به دهن خبر میچرخید. دولت میخواست این را به مردم بهفهماند که این وضع جمع را میکند.
س.ط: من و خواهر چون حین بازجویی با هم صحبت می کردیم من را بیرون کردند. بازجویی خواهرم که تمام شد من داخل رفتم و گفتم که تعهد نهمیدهم. حاجآقای دشتی را خواستند و ایشان گفت اشکال نهدارد. خواهرم گفت: اگر ما تعهد هم بهدهیم تو این تحصن شرکت نهمیکنیم اگر جای دیگر برای انقلاب احساس نیاز کنیم خانوادهمان را هم میدهیم.
آن خواهر شهید هم که قبل از آن دربارهی پخش اعلامیه و مبارزه با ما صحبت کرده بود به او گفت: زمان شاه این طور با ما را نهگرفتند. دادیار گفت: اتهام شما صحبت خلاف حکومت است به خطر این که میگویی زمان شاه بهتر از الان بود میتوان بهدهم بهروی آب خنک بهخوری.
بناء به مشورتی که با خانمها کرده بودیم اسم فامیلمان را اشتباه گفتیم. مصلحت دیدیم. از آن طرف پدر و مادر ما را دنبال کرده بودند و پشت پلیس امنیت بودند. بعد پدر من داخل آمد و گفت اینها دخترهای من هستند و فامیلهاشان اشتباه است.
دادیار حکم آزادی ما را به التزام داده بود . وقتی فهمید خیلی عصبانی شد و آمد گفت: خفه شید! آدم ها بیشعور! کذابها! من گفتم: کذاب صیغهی مبالغه است و ما فقط یک خالی بستیم و به واسطهی این نسبت میتوانیم از شما شکایت کنیم. بعد گفتند حالا که این طور است باید کفیل به اورید. بعد بابا آمد کفالت ما را قبول کرد. بعد دادیار آمد گفت: من اگر بهخواهم میتوانم حکم بهدهم که اجازه نهدهم جامعةالزهرا درس بهخوانند و تبلغ بهروند. بابا هم گفت: اشکال نهدارد روزی دست خدا است. بابا امضا کرد. بعد که امضا کرد گفت: حالا با همهی این احکامی که دادید من هم چنان با برجام مخالفم ...
@radbarjam
ندند. در صندلیها چهار نفر بیشتر جا نهمیشد و به زور ۶ نفر را نشاندند و بلند که میشدیم سرمان فریاد میزدند.
من و خواهرم را با هم بردن اتاق بازجویی و دادیار آن جا نشسته بود و آن کتمشکی کنار او نشسته بود. از ما پرسیدند چه را در اغتشاش شرکت کردید؟ جرم شما اغتشاش است. گفتیم که ما جرمی مرتکیب نهشدهییم. نشستن در حرم که اغتشاش نیست. ما نه شعار دادیم و نه چیزی دستمان بود.
گفتند: تعهد بهدهید. گفتیم تعهد نهمیدهیم. دادیار خیلی عصبانی شد. گفت: شما فکر میکنید کار سیاسی میکنید؟ فکر میکنید دارید حرف رهبری را گوش میکنید؟ آدمهای تندرو! با ما بداخلاقی کرد که جا بهخوریم و بهترسیم.
م.و: این وضعیت بازداشت و آزاد کردن یعنی این نمایش را در حرم برای مردم گزارده بودند که ما روحانیت را هم جلب خواهیم کرد شما که جای خودتان دارید. بعد خیلی راحت رها کردند. این فضای حرم فضای عمومی بود که دهن به دهن خبر میچرخید. دولت میخواست این را به مردم بهفهماند که این وضع جمع را میکند.
س.ط: من و خواهر چون حین بازجویی با هم صحبت می کردیم من را بیرون کردند. بازجویی خواهرم که تمام شد من داخل رفتم و گفتم که تعهد نهمیدهم. حاجآقای دشتی را خواستند و ایشان گفت اشکال نهدارد. خواهرم گفت: اگر ما تعهد هم بهدهیم تو این تحصن شرکت نهمیکنیم اگر جای دیگر برای انقلاب احساس نیاز کنیم خانوادهمان را هم میدهیم.
آن خواهر شهید هم که قبل از آن دربارهی پخش اعلامیه و مبارزه با ما صحبت کرده بود به او گفت: زمان شاه این طور با ما را نهگرفتند. دادیار گفت: اتهام شما صحبت خلاف حکومت است به خطر این که میگویی زمان شاه بهتر از الان بود میتوان بهدهم بهروی آب خنک بهخوری.
بناء به مشورتی که با خانمها کرده بودیم اسم فامیلمان را اشتباه گفتیم. مصلحت دیدیم. از آن طرف پدر و مادر ما را دنبال کرده بودند و پشت پلیس امنیت بودند. بعد پدر من داخل آمد و گفت اینها دخترهای من هستند و فامیلهاشان اشتباه است.
دادیار حکم آزادی ما را به التزام داده بود . وقتی فهمید خیلی عصبانی شد و آمد گفت: خفه شید! آدم ها بیشعور! کذابها! من گفتم: کذاب صیغهی مبالغه است و ما فقط یک خالی بستیم و به واسطهی این نسبت میتوانیم از شما شکایت کنیم. بعد گفتند حالا که این طور است باید کفیل به اورید. بعد بابا آمد کفالت ما را قبول کرد. بعد دادیار آمد گفت: من اگر بهخواهم میتوانم حکم بهدهم که اجازه نهدهم جامعةالزهرا درس بهخوانند و تبلغ بهروند. بابا هم گفت: اشکال نهدارد روزی دست خدا است. بابا امضا کرد. بعد که امضا کرد گفت: حالا با همهی این احکامی که دادید من هم چنان با برجام مخالفم ...
@radbarjam
- ۳۳۲
- ۱۶ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط