{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه

ادامه
گفت: من جواب‌گو نیستم.
طاقتم تمام شد. گریه‌ام گرفت. یکی‌شان بددهن و بدبرخورد بود. آمد طرف من. اشک‌هایم را پاک کرد. گفت: چیه؟ گفتم: احترام روحانیت را نگه نه‌داشتید. گفت: می‌خواهی تو را هم به‌بریم؟ گفتم: فکر می‌کنی می‌ترسم از شما؟ فوقش این است که می‌میریم. پس من را نه‌ترسانید.
یک کسی آمد که گفت این را ولش کن. دست من را گرفت و از در صحن طلا من را بیرون فرستاد. من حرم را دور زدم و از در کتاب‌خانه‌ی بروجردی که هنوز باز بودم داخل آمدم. تقریباْ همه را برده بودند. یک خانمی روی زمین نشسته بود و شعار می‌داد: مرگ بر ضد ولایت فقیه. و زائرهای خارجی تماشا می‌کردند.
س.ط: من گوشیم را شارژ می‌کردم. دیدم یک آقایی آمد و عکس‌ آقا و نوشته‌ها را پاره کرد. چون به ما گفته بودند که افراطی‌های طرف مقابل را فرستاده‌اند، به بچه‌ها گفتم به‌نشینید و واکنش نشان نه‌دهید. ما پنج نفر از خانم‌ها روی یک فرش نشستیم و بقیه‌ی خانم‌ها ایستادند و عقب رفتند.
جماعت را هل می‌دادند و دست و پای طلبه‌ها را می‌گرفتند و داخل شبستان می‌انداختند و عمامه‌ی آن‌ها می‌افتاد و این‌ها را ما می‌دیدیم. کار آقایان که تمام شد در شبستان مسجد اعظم را بستند.
خادم‌ها با آن‌ها هم‌کاری می‌کردند. زیراندازها را جمع کردند. بعد که حمله کردند خادم‌ها سریع آمدند و هر چه کنده بودند به در و دیوار را سریع ریختد توی سطل آشغال و فرش ها را جمع کردند.
بعد آمدند به خانم‌ها گفتند که به‌روید. گفتیم: نه‌می‌رویم. به‌شان گفتیم که خیلی توهین‌آمیز برخورد می‌کنید. چون هیچ تذکری قبل از آن به ما نه‌داده بودند. ما که اصلا حواس‌مان به ون‌ها نه‌بود نه‌می‌دانستیم پلیس هستند. به‌شان می‌گفتیم که شما خیلی بی‌غیرتید که حجاب خانم‌ها را بر می دارند و شما ایستاده‌یید این طور تماشا می‌کنید. در حالی که بعدها همه‌شان را در پلیس امنیت دیدیم. سن‌شان از بیست‌وهفت سال تا سی سال بود. یکی بود که سنش بیش‌تر بود که به او عبدالحی می‌گفتند و بس‌یار بددهن بود و فحاشی می‌کرد.
هم‌این آقایی که کت مشکی تنش بود بددهنی می کرد و می‌گفت شما نه‌می‌توانید چند خانم را از روی یک فرش بلند کنید. فرش را چهار پنج نفر مرد در حالی که به ما اهانت می‌کردند گرفتند.
به ما گفتند پنج دقیقه وقت دارید به‌روید. دو دقیقه هم نکشید که به ما حمله کردند. دو مأمور مؤنث آوردند و یکی‌شان توی گوش خواهر من زد و پانزده نفر لباس شخصی دور ما ایستاده بودند.
دختر بزرگم من کنارم نشسته بود و گریه می کرد، و خواهرزاده‌ام کنار مادرش گریه می کرد. بچه‌های دیگر کنار پدربزرگ شان بودند. یکی از پلیس‌ها تند گفت: دخترت دارد گریه می‌کند بلند شو. گفتم: نه. یکی به خواهرم گفت: بچه‌ات را هم می‌اندازیم داخل ون. این طور که شد به بابا گفتیم که بچه‌ها را به‌گیرد. بابا آن دور بود و با دختر کوچک من و پسر کوچک خواهرم.
یک خانمی بود شصت‌وسه‌سال‌شان بود. ایشان از این خانم‌های قمی بودند که وقتی می‌خواست اعتراض کند چادرش را روی صورتش می انداخت. در این حین داخل ون می‌کشیدش حجابش کنار رفت و یک قدری از بدنش هم پیدا شد. تا شب در پلیس امنیت می‌گفت که من قلبم می سوزد از این که این همه سال خودم را حفظ کردم الان این اتفاق افتاد.من را به زور داخل ون انداختند. ما داد می زدیم و آن‌ها داد می زند. پلیس‌های مرد تماشا می‌کردند. حتا اجازه نه‌دادند که کفش به‌پوشم. که بعدها مادر کفش ما را پیدا کرده بود. دوربین ها را گرفتنند. یکی از خانم هایی که گرفتند جزء تحصن نبود و چون داشت عکس می گرفت او را گرفتند و قاطی ما آوردند. این طور ما شش نفر داخل ون بودیم. بعد وسائل به جامانده از آقایان از نعلین و عبا و رایانه و چند کیف را با زیرانداز ریختند جلوی ما. ما دنبال کفش‌هامان گشتیم و پیدا نه‌کردیم.
م.و: قبلش آمده بودند سران تحصن را شناسایی کرده بودند. حکم‌شان برای بازداشت سران بود. برای هم این من را نه‌گرفتند. دانش‌جوها را هم نه‌گرفتند. هر کسی هم طرف‌شان می‌رفتند می‌گفتنند به‌روید عقب. آن‌هایی که شناسایی کرده بودند را گرفتند. مردم هم از کنار ضریح و صحن‌ها داستان را تماشا می‌کردند.
س.ط: مادر که رسیده بود ما را برده بودند و کفش‌های من را در صحن پیدا کرده بود و سر دست گرفته بود و فریاد می‌زد دختر من که جا است؟
م.و: رفتیم جلوی کلان‌تری حرم. بحث شد و بحث گرفت و طلبه‌ها و مردم از هم‌آن جا به جوش آمدند. مادر گفته بود که هم دختران من و هم دامادهای من طلبه‌اند، و دخترهای من این جا هستند.
س.ط: هم‌‌این آقا عبدالحی هم از کلان‌تری حرم بیرون آمده بود و گفته بود که اگر زیاد شلوغ کنید شما را هم داخل می‌بریم. بچه‌ها گریه می‌کردند و با مادربزرگشان دور حرم می‌چرخیدند.
م.و: من به حجره‌ام در مدرسه‌ی دارالشفاء رفتم. یک تماس دیگر گرفتم. این بار بوق خور
دیدگاه ها (۱)

*ادامهندند. در صندلی‌ها چهار نفر بیش‌تر جا نه‌می‌شد و به زور...

خدا لعنت کنه دشمنان رو و خائنین به انقلاب رو

روایت هتک حرمت حرم کریمه‌ی اهل بیت و بازداشت متحصنین مسجد اع...

توجه/ سه پیامی که در ادامه میاید ، روایت دو شاهد عینی از ات...

عشق ممنوعه

عشق انفجاری ( پارت سوم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط