{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سه روز از شروع زندگی مشترک سرد و ساکت‌شون گذشته بود. سوآ

سه روز از شروع زندگی مشترک سرد و ساکت‌شون گذشته بود. سوآ بیشتر وقتش رو توی اتاق خودش می‌گذروند، دفترچه‌ها، کتاب‌های درسی، نقاشی‌های ساده… و گه‌گاهی نگاه دزدکی به در بستهٔ اتاق شوگا.

اون روز، شوگا از صبح بیرون بود. هوا ابری، اما بدون بارون. سکوت عجیب خونه باعث شد سوآ یه فکر بی‌موقع به سرش بزنه.

با صدای خیلی آهسته، از اتاق بیرون اومد. به راهروی کناری رفت... و در اتاق شوگا رو باز کرد.

اتاق ساده بود. تمیز. یه میز با کلی کاغذ و نت و چند کتاب قطور. یه پیانوی دیجیتال کنار دیوار، و یه عکس قدیمی روی میز.

سوآ آروم جلو رفت، دست زد به کلید پیانو. یکی از کلاویه‌ها رو خیلی آهسته فشار داد.

"دینگ"

صدا خیلی کوتاه بود، ولی...

صدای در ورودی با شدت باز شد.

شوگا: کی بهت اجازه داد بری تو اتاق من؟!

سوآ از ترس یک قدم عقب رفت. نگاهش خشک شده بود روی شوگا که حالا ایستاده بود جلوی در، اخما درهم، چشماش پر از خشم.

سوآ: من... فقط کنجکاو بودم... نمی‌خواستم چیزیو خراب کنم...

شوگا: کنجکاوی یه توجیه نیست. این خونه مال منه. اون اتاق مال منه. تو فقط یه مهمون تحمیلی هستی.

سوآ: ببخشید...

شوگا یک قدم جلو اومد.

شوگا: دیگه حق نداری وارد این اتاق بشی. نه امروز، نه هیچ‌وقت. اگه یه بار دیگه دست بزنی به وسایل من... می‌دونی چی می‌شه؟

سوآ سعی کرد جواب بده، ولی نفسش بند اومده بود. چشم‌هاش لرزید، و...

چند قطره خون دوباره از بینی‌ش ریخت پایین.

شوگا پوفی کشید. برگشت. با عصبانیت رفت توی اتاق، در رو محکم بست. کتابی که توی دستش بود کوبید روی میز.

سوآ همون‌جا ایستاده بود. دستمالی از جیبش درآورد، بینی‌ش رو پاک کرد. صدای بسته‌شدن در اتاق، مثل مهر خاموشی روی کل فضا افتاد.

اون شب، هیچ‌کس شام نخورد.
دیدگاه ها (۰)

نیمه‌شب بود. خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود. صدای تیک‌تاک...

آفتاب هنوز کامل بالا نیومده بود، ولی اتاق سوآ روشن شده بود ب...

صبح خاکستری‌ای بود. صدای بارون هنوز از دیشب قطع نشده بود. خو...

بارون هنوز بند نیومده بود. صدای قطره‌ها روی سقف آهنی خونه مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط