آفتاب هنوز کامل بالا نیومده بود، ولی اتاق سوآ روشن شده بو
آفتاب هنوز کامل بالا نیومده بود، ولی اتاق سوآ روشن شده بود با نور خاکستری صبح زود. صدای پرندهها توی سکوت خونه میپیچید.
سوآ ساعت پنج صبح بیدار شده بود. از شب قبل کیفش رو مرتب کرده بود، یونیفرم مدرسهاش رو اتو زده بود و حتی صبحونهش رو خودش آماده کرده بود: نون تُست ساده و یه لیوان شیر.
با موهای مرتب و عینکی که برق میزد، مقابل آینه ایستاده بود. چند بار لبخند تمرین کرد. انگار میخواست به خودش ثابت کنه که «همهچی قراره خوب پیش بره».
ساعت شش، بیصدا از اتاق بیرون اومد. خونه هنوز ساکت بود. شوگا خواب بود… یا شاید فقط خودش رو به خواب زده بود.
سوآ آروم کنار آشپزخونه نشست، یه یادداشت با خط خوش نوشت:
"من رفتم مدرسه. ساعت برگشتم رو نمیدونم، ولی تلاش میکنم دیر نکنم. ممنون بابت همهچی."
یادداشت رو با چسب کوچیکی به در یخچال چسبوند.
درست لحظهای که میخواست کفشاشو بپوشه، صدای خشن و خوابآلودی از راهرو اومد:
شوگا: ساعت چنده؟
سوآ سریع ایستاد.
سوآ: شش و ده دقیقه... من فقط... امروز مدرسه دارم.
شوگا با موهای بههمریخته، چشمای نیمهباز، تکیه داد به دیوار.
شوگا: مگه قراره من ساعت بذارم برای تو؟ کی گفته میتونی خودت بری؟
سوآ: نمیخواستم بیدارت کنم. مسیر رو حفظ کردم از قبل. سه تا خیابون مستقیمه، بعد پیچ مدرسه...
شوگا اخمهاش رفت تو هم. رفت سمت یخچال، درشو باز کرد و همون یادداشت سوآ رو دید.
شوگا: این چیه؟
سوآ: فقط یه یادداشت... که بدونی کجام...
شوگا: فکر میکنی من حوصله دارم یادداشت بخونم؟ اینجا خونه بازیه؟
سوآ سرش رو انداخت پایین. دستهاش توی هم گره خورد.
سوآ: ببخشید...
شوگا: برو. فقط اگه دیر کردی، درو باز نمیکنم. خودت بیرون بمون.
سوآ:... باشه.
رفت سمت در. کفشهاشو پوشید. قبل از رفتن، یه لحظه ایستاد. پشتش به شوگا بود.
سوآ: امروز روز اول مدرسهمه.
شوگا: مگه من گفتم روز خوبی باشه؟
در که بسته شد، شوگا موند با لیوان شیر نصفهخوردهای که از شب قبل تو یخچال بود، و یه سکوتِ کشدار.
نگاه کوتاهی به یادداشت کرد. بعد پوفی کشید، چسب رو کند، یادداشت رو مچاله کرد، پرت کرد توی سطل.
شوگا: روز اول، روز آخر… چه فرقی داره؟
سوآ ساعت پنج صبح بیدار شده بود. از شب قبل کیفش رو مرتب کرده بود، یونیفرم مدرسهاش رو اتو زده بود و حتی صبحونهش رو خودش آماده کرده بود: نون تُست ساده و یه لیوان شیر.
با موهای مرتب و عینکی که برق میزد، مقابل آینه ایستاده بود. چند بار لبخند تمرین کرد. انگار میخواست به خودش ثابت کنه که «همهچی قراره خوب پیش بره».
ساعت شش، بیصدا از اتاق بیرون اومد. خونه هنوز ساکت بود. شوگا خواب بود… یا شاید فقط خودش رو به خواب زده بود.
سوآ آروم کنار آشپزخونه نشست، یه یادداشت با خط خوش نوشت:
"من رفتم مدرسه. ساعت برگشتم رو نمیدونم، ولی تلاش میکنم دیر نکنم. ممنون بابت همهچی."
یادداشت رو با چسب کوچیکی به در یخچال چسبوند.
درست لحظهای که میخواست کفشاشو بپوشه، صدای خشن و خوابآلودی از راهرو اومد:
شوگا: ساعت چنده؟
سوآ سریع ایستاد.
سوآ: شش و ده دقیقه... من فقط... امروز مدرسه دارم.
شوگا با موهای بههمریخته، چشمای نیمهباز، تکیه داد به دیوار.
شوگا: مگه قراره من ساعت بذارم برای تو؟ کی گفته میتونی خودت بری؟
سوآ: نمیخواستم بیدارت کنم. مسیر رو حفظ کردم از قبل. سه تا خیابون مستقیمه، بعد پیچ مدرسه...
شوگا اخمهاش رفت تو هم. رفت سمت یخچال، درشو باز کرد و همون یادداشت سوآ رو دید.
شوگا: این چیه؟
سوآ: فقط یه یادداشت... که بدونی کجام...
شوگا: فکر میکنی من حوصله دارم یادداشت بخونم؟ اینجا خونه بازیه؟
سوآ سرش رو انداخت پایین. دستهاش توی هم گره خورد.
سوآ: ببخشید...
شوگا: برو. فقط اگه دیر کردی، درو باز نمیکنم. خودت بیرون بمون.
سوآ:... باشه.
رفت سمت در. کفشهاشو پوشید. قبل از رفتن، یه لحظه ایستاد. پشتش به شوگا بود.
سوآ: امروز روز اول مدرسهمه.
شوگا: مگه من گفتم روز خوبی باشه؟
در که بسته شد، شوگا موند با لیوان شیر نصفهخوردهای که از شب قبل تو یخچال بود، و یه سکوتِ کشدار.
نگاه کوتاهی به یادداشت کرد. بعد پوفی کشید، چسب رو کند، یادداشت رو مچاله کرد، پرت کرد توی سطل.
شوگا: روز اول، روز آخر… چه فرقی داره؟
- ۱۷.۹k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط