{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل شانزدهم

فصل شانزدهم
یه مدت بود من جن شده بودم و امیر بسم الله....تا احساس میکردم امیر جایی هست از 100 کیلومتریه اونجا عبور هم نمیکردم.ساغر کلی سوال جوابم میکنه که چرا اینطوری میکنم.اصلا باورشون نمیشد که جدیدا انقدر از امیر فراری شدم.مهسا که اسممو گذاشته بود دمدمی مزاج!فکر میکرد دیگه از امیر خوشم نمیاد! 
یه نفسِ عمیق کشیدم.یادِ یه هفته پیش افتادم.دانشگاه قبول نشدم.ماهک هم قبول نشد و هر دو مهندسیه شیمیه دانشگاه ازاد قبول شده بودیم اما مهسا عمران و ساغر معماری قبول شده بودن اونم سراسری.کلافه سرمو تو بالش فرو کردم.
صدایِ خنده هایی که از طبقه ی پایین میومد اذیتم میکرد.خاله حمیده با ایدا طبقه ی پایین بودن.نمیدونستم امیر هم باهاشون هست یا نه.
محکم تر کلمو به بالش کوبیدم.حتی اگه هم باشه برات مهم نیست الناز خانوم فهمیدی؟!
از رویِ بالش بلند شدم.موهامو تو چنگم فشردم و دوباره با صورت خودمو به بالش کوبیدم.نه نفهمیدم!!!!!!خب مهمه دیگه !اگه پایین باشه مهمه دیگه!نیس؟!
حرصی تو جام نشستم و بالشمو برداشتم و دو بار محکم رو کلم زدم.خاک برسرت .خاک برسرت!
صدایِ جیغِ تیزی بلند شد.
سکته ای به گوشیم نگاه کردم.خندم گرفت!یعنی واقعا برم بمیرم!خودم زنگِ اس ام اس گوشیمو این صدا گذاشتم حالا خودم تا مرزِ سکته پیش رفتم!!!!!!
یه نگاه به پیام کردم.
«چشام به در خشک شد»
چشایِ منم به گوشیم خشک شد!پس اومده بود!
قبل از اینکه هوایی بشم محکم گوشیه لمسیمو که از بس به در و دیوار کوبیده شده بود و گهگاهی هم توو آب شنا کرده بود دل و رودش تو حلقش بود رو رویِ تخت پرت کردم.
-جهنم که خشک شد!قطره ی چشم بزن یکم تَر شه تا بتونی پلک بزنی!
حالتِ ناله گرفتم و لب و لوچمو اویزون کردم و بالشو تو بغلم فشار دادم:
-حالا اگه قطره نداشت چی؟!طفلک چشمش خشک میشه که!
یه دفعه به خودم اومدم بازم با بالش محکم به کلم کوبیدم خدایا بی زحمت یه تُکِ پا بیا پایین دو تا فوتِ معجزه ای بهم بکن بلکه عقلم سرِ جاش بیاد!لامصب با کتکایی که بهشم میزنم ادم نمیشه!اخه النازِ بی عقل!النازِ کودن!چرا انقدر دوست داری خودتو کوچیک کنی!یعنی چی قطره چشم و خشک و اینا!
منتظره؟!خب جهنم که منتظره!برایِ تو اصلا مهم نیست که منتظره!فهمیدی؟!
بازم صدایِ جیغ!سمتِ گوشیم خیز برداشتم.خودمو توجیه کردم:
-خب خوندنِ اس ام اس که اشکالی نداره!اصلِ کارم مهمه!اینا فرعیاته!
«شامی که مامانت درست کرده بود خوشمزه بود دستش درد نکنه»
وا!!!!دیوانه!خو از مامانم تشکر میکردی دیگه!ایش!
بازم صدایِ جیغ.دکمه ای رو زدم که صدایِ جیغ وسطِش قطع شد:
«اما هیچ غذایی به پایِ اون لازانیا و ماکارونی و کیکی که اون شب خوردم نمیرسه!انگار دستایِ کوچولویِ کدبانو کوچولوم معجزه میکنه»
لعنتــــــــــــــی!نکن نامرد با من این کارارو!این حرفا چیه میزنی خب!بابا تو پرندو داری!چرا انقدر به دو تا تنبون علاقه داری اخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟


ــــــــ

یه نگاه به اس ام اسایِ قبلش کردم.
«..... دارم»
از وقتی که ازش خودمو قاییم میکردم هرشب این اس ام اس رو میداد!بعضی وقتا هم یه عزیزم تهش اضافه میکرد.با اینکه میتونستم حدس بزنم چیه!اما یادِ حرفِ ماهک افتادم!
میگفت این جمله معنی هایِ مختلف میتونه بده!مثلا یه معنیش اینه که ج..ی..ش داره!و تو هم به عنوانِ حمال باید بری سر و ته بگیریش!
خندم گرفت.از اس ام اسا بیرون اومدم.
یکم تو جام وول خوردم.دیگه صدایی از پایین نمیشنیدم.ساعت 11:30 بود.فکر کنم که رفتن.
سمتِ تراسِ کوچیک خونه رفتم.در اتاق رو که بستم از دو تا پله ی کوتاه بالا رفتم و در تراس رو باز کردم.خواستم یه نفسِ عمیق بکشم که دیدم چراغِ خونه ی روبرویی روشنِ!پس امیر امشب اونجا بود.قبل از اینکه دوباره هوایی بشم واردِ خونه شدم و درش رو بستم.اصلا کلا به من فراموش کردن نیومده!تا چشمامو باز میکنم یه چیزیشو مثه ایینه ی دِق جلوم میبینم.

*** 



-وایی چه محیطِ خفنی داشت.
-نگو ماهک یادش که میفتم خندم میگیره.
-اون دختررو دیدی که موهاش رو چطوری درست کرده بود؟!اصلا یه لحظه کُپ کردم اومدم مهمونی دوره ای یا دانشگاه.
لبخند زدم.ماهک ادامه داد:
-میگم حالا از کی شروع کنیم جزوه گرفتن؟!
لبخندمو عمیق تر کردم:
-سنگین باش ماهک!
-اَه زهرِمار و سنگین باش.تا ترمِ اولی هستیم باید تو آب نمک بخوابونیم.
دیگه نتونستم جلویِ خودمو بگیرم و دستمو جلویِ دهنم گرفتم و ریز خندیدم.
خیلی وقت بود عادتامو ترک کرده بودم.دیگه از اون النازِ پُر سر و صدا اصلا خبری نبود!در حدی که الیاس و بابا گاهی بهم تیکه ی عاشق شدی میپروندن!فقط گهگاهی میشدم النازِ قبل!که اونم خیلی کم بود.
-خب از کی میخوای بگیری؟!
-اوم بزار یه نگاه بکنم اطرافو! -پس تو تا ه..ی..ز بازی در بیاری من برم کافی شاپِ روبرو یه کیکی بخورم که دیگه دارم میمیرم از گشنگی.
-هوی دله!منم میخوام.
-اِ ت
دیدگاه ها (۱)

فصل هفدهممات شدم.تو دلم خالی شد!امیر به من گفت عشقم؟!!!!!!!!...

فصل هجدهم یعنی فصل آخرماهک با جیغ گفت:-وای الناز خاک بر سرت ...

فصل پانزدهماز پله ها بالا رفتم...در رو زدم....مهسا در رو باز...

فصل چهاردهماز در فاصله گرفته بودم....اما همچنان دستم رو کلید...

ولی بد برداشت نکنید خدایی

بلخره اومددددطنز ژدیدددددایدشو از تو یه طنزی که ورژن های مخت...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط