{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه مدتی بود همش فکر می کردم بچه سر راهی هستم؛ تا اینکه یک

یه مدتی بود همش فکر می کردم بچه سر راهی هستم؛ تا اینکه یکی از عکس های بچگیامو بردم به مامانم نشون دادم، برگشته میگه آخی، چه نازه، کیه؟
هیچی دیگه الان مطمئن شدم
دیدگاه ها (۳)

منم بیام . . . . . . . نه میخوایم بریم آمپول بزنیم . . . . ...

اگه نیوتن عرب بود . . . . سیبی که افتاد رو می خورد و می گفت:...

آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته؟ چی شده؟ کی گذاشته رفته...

من اگه حافظ بودم ( یا هر شاعر دیگه ای) اخر کتابام مینوشتم: ....

Forced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:1جینا میگه .....

بچه ها بچه ها وای بزارید تعریف کنممن خب سه ساعت منتظر بودم ا...

رمان تهیونگ

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_15نکنه کاری کردن؟نکنه علاقه ...

رمان آیچی پارت 8 _________________________...

فیک کوک موفقیت عشق در همراه دارد پارت ⁴ویو ا.ت فرمون رو چرخو...

★彡   Part 27 彡★ پس اونم گرمش بود. عالیه!حالا میتونم بدون این...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط