{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوچولو و مادرش از روی پلی می گذشتن.

دختر کوچولو و مادرش از روی پلی می گذشتن.

مادر یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی توی رودخونه.»

دختر کوچیک گفت:«نه مامان !
تو دستِ منو بگیر..»

مادر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می کنه؟!

دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه ام بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، می دونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

در هر رابطه ی دوستی، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست.

پس دست کسی روُ که دوست داری بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رُو بگیره.
دیدگاه ها (۷)

داستان جالب قصر پادشاه :در افسانه های شرقی قدیم آمده است که...

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درد دل کنم و دردسر شود...

یک روز کاملاً معمولی تحصیلی بود . به طرح درسم نگاه کردم و دی...

بر سر مزار کشیشی نوشته شده است : کودک که بودم می خواستم دن...

Part2+آقای لاکلین ما منتظریم∆اهم اهم (صداش رو صاف کرد)∆خب می...

پارت ⁶☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆حق با کیه...؟☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط