دیگر

دیگر
هیچ حرفی
آرامش نمی کرد..!
از میان رویاهایش
او را
انتخاب کردہ بود..!
به بهانه خواب
بالشتی بَغل کردُ
به بُغض نرسیدہ
گِریست..
دیدگاه ها (۱)

بگذار فکر کنمدوستم داری...از تو که چیزی کم نمی شود...

به خدا دوست داشتن تو دست من نیستخب خودت بگرد ببین مهرت را کج...

‌حالا ‌که رفته ام...هرروزپشت پنجره می ایستی؛فکر میکنیکه شاید...

"نبودنت"صدای آسمان را هم دراورده است...

قاتل سادیسمی من 🍸پارت ۱۷:۰۰ صبحویو اتاز خواب بیدار شدم که سا...

یه مشت کاغذ تا شده گرفت‌ جلوی صورتم و گفت انتخاب کن. یه لبخن...

مافیا. Part:3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط