{{نفرت در برابر عشقی که بهت دارم}}

{{نفرت در برابر عشقی که بهت دارم}}
پارت 62

نفس عمیقی کشید و وارد پارتی شد و با دیدن سوزونهوا لبخند روی لبش نقش بسته
اما اون داشت با یه نفر حرف می‌زد
از دیدنش هم خوشحال بود هم تعجب کرد بود
اما اون هنوز متوجه حضورش نبود و با همون لبخند مظلوم همیشگی اش با اون فرد حرف میزد و هر از گاهی با موهاش بازی می‌کرد
که با حرف ا،ت هر دو نگاهشون رو دادن به ا،ت و به سمت سوزونهوا رفت و بغلش کرد و اروم توی گوشش گفت
ا،ت : دوست پسر پیدا کردی به من نگفتی
سوزونهوا : آروم الان میشنوم دوست پسرم نیست
ا،ت از سوزونهوا جدا شد و به سمت تهیونگ برگشت و دستش رو سمتش گرفت
ا،ت : از دیدن دوباره‌ات خوشحالم
تهیونگ هم متقابلا به دست داد
تهیونگ : منم همینطور چه خبر به اینجا عادت کردی
ا،ت : آره کمی بیش
نگاهی به سوزونهوا و بعد به تهیونگ انداخت که خیلی راحت باهم حرف میزدن و روبه سوزونهوا کرد
ا،ت : شما همدیگه رو از کی‌ میشناسید
با این حرفه ا،ت سوزونهوا کمی دست پاچه شد و نگاهی به تهیونگ انداخت و هر دو هم زمان گفت
تهیونگ : خیلی وقته
سوزونهوا : تازه آشنا شدیم
ا،ت از لحن حرف زدن اون دو تعجب کرد و متوجه دست‌ پاچه شدن اونا شد ولی به روی خودش نیاورد
ا،ت : بلخره تازه اشنا‌ شدین یا خیلی وقته
تهیونگ : منظورم‌ این بود که خیلی وقت نمیشه که آشنا شدیم
ا،ت : باشه چطور آشنا شدین
سوزونهوا : تهیونگ برای اهدا کمک به مهد کودکی که کار میکنم آمده بود اونجا آشنا شدیم
ا،ت : پس‌خیلی صمیمی هستین‌ که‌ با هم راحت حرف میزنید
تهیونگ : من دوست ندارم با کسی رسمی حرف بزنم
سوزونهوا که از این سوال پیچ شدن کلافه شده بود روبه ا،ت کرد
سوزونهوا : بازجویی تون تموم شد خانم‌ رئیس
ا،ت : رازی نشدم اما باشه باور کردم
با دوستش مشغول حرف زدن بود که با وارد شدن فردی به پارتی نگاهش رفت سمت اون و اصلا حواسش به حرفای که سوزونهوا میزد نبود
و نگاهش فقد روی جونگکوک قفل شده بود و
این نگاه‌ متقابلا بود چون جونگکوک هم محو ا،ت شده بود و فقد نگاهش میکرد که‌ با صدای تهیونگ به خود اش اومد
تهیونگ : چرا انقدر دیر کردی
جونگکوک : کارم یکم‌ تول کشید
با تهیونگ به سمت یکی از میزها رفت و کنارش وایستادن و تهیونگ منتظر نگاهش میکرد
تهیونگ : خوب بگو میشنوم
جونگکوک : چی بگم.............ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

(وقتی داره ادا در میاره که قهره)یک روز کاملا عادی بود که جون...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

«درخواستی»ــــــــــــــــــــــــــــــــهمه چیز برمیگرده ب...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

پارت 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط