{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از زبان واکیلا

(از زبان واکیلا)
رفتم سمت در مدرسه که اونا اروم توی گوشم گفت: شنیدم پدرت مرده پس از قبلم بدبخت تر شدی حتما دیگه باید با هر*زگی در بیاری.
قهقه ای زد بهش هیچی نگفتم و رفتم توی کلاس
خوب من هیچ رفیقی ندارم هیچ رفیقی بخاطر اینکه بابا ی قمار باز معتاد بود کسی بهم نزدیک نمیشد.
(پرش زمانی به یه ساعت بعد)
جلسه کم کم شروع میشه نمیدونم اصلا باکوگو میاد یا نه البته گفت شاید بیام
روی صندلی نشستم و چشما هامو بستم که با صدای ماشین چشم هامو باز کردم امده بود!!
پشمام فکر نمیکردم بیاد نمیدونم چرا خوش حال شدم .
رفتم سمتش و گفتم:سلام مگه کار نداشتید گفتید نمیام.
به چشمام نگاه کرد ی لحظه تپش قلبم رفت بالا به چشم هاش تاحالا نگاه نکرده بودم چقدر قشنگن با صدای هش دارش رشته افکارم پاره شد
_کلاستو بهم نشون بده
_چشم
اروم دستمو گرفت احساس میکنم گونه هام داغ شدن
رفتیم تو مدرسه نگاه سنگین بچه هارو حس میکردم مخصوصا لونارو داشت از حسادت میترکید منم محکمتر دست باکوگو گرفتم
رسیدیم به کلاسمون معلمم امد سمت باکوگو و گفت:سلام شما سرپرست واکیلا جان هستید؟
باکوگو سرشو تکون داد
من رفتم روی میزنم نشستم باکوگو هم کنارم نشست بعد از چند دقیقه دهمه والدین امدن
و معلم شروع کرد به گوه خوردن و زر زدن
بعد از چند دقیقه گفت که ما بریم بیرون تا رفتم بیرون لونا و رفیقاش ریختن سرم و شروع کردن به زدنم به شکمم لگد میزدن و مشت میزدن بهم بعد از چند دقیقه ولم کردن بدنم درد میکنه و از سرم خون میومد نفهمیدم چی شد که همه چی سیاه شد.
دیدگاه ها (۶)

سلام خوشگلای من امیدوارم عالی باشید خوب این رفیقمون خیلی سنا...

ببخشید بچه ها این چند روز حالم اوکی نیست نمیتونم پارت بدم

ادامه از زبون واکیلااز خواب بیدار شدم ی خدمتکار امد و گفت ش...

اولین فیکم تنها یار پارت دوم ویو باکوگو صبح با صدای این پیری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط