ابر از آسمان اجازه نمی گیرد.
ابر از آسمان اجازه نمی گیرد.
پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت به باد می رود.
نا خوانده می آید.بی در زدن.
ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.
نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت!
اختیاری نداری.
می توانی راه بروی.می توانی بخوابی.می توانی بخندی.
می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید، پا به پایت با تو ،در تو
ساعت در دست اوست.راه را او می برد...
بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد....
پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت به باد می رود.
نا خوانده می آید.بی در زدن.
ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.
نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت!
اختیاری نداری.
می توانی راه بروی.می توانی بخوابی.می توانی بخندی.
می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید، پا به پایت با تو ،در تو
ساعت در دست اوست.راه را او می برد...
بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد....
- ۶۳۴
- ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط