{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمان حال-کره-مرکز پلیس-ساعت 4:00 صبح....

زمان حال-کره-مرکز پلیس-ساعت 4:00 صبح....
-چانیول...

-هوم....

-میگم...

چانیول در حال تمیز کردن میزش بود و سردرگم و عجول دنبال یه چی میگشت...حتی فرصت نمیداد سرشو

بیاره بالا و نگاهش کنه...بلاخره از میون اون همه کاغذ و پرونده یه کاغذ دراورد و با خوشحالی عجیبش داد زد...

-پیداش کردمممممممم!هوووووف....وگرنه رام نمیدادن!...چی میگفتی بکهیون؟!

بکهیون به چانیول نگاه کرد و بعد به ورقه تو دستش....حرفشو خورد و گفت..

-می خواستم بپرسم دنبال چی میگردی که....این چیه؟!

چانیول با لبخند رو صورتش ادامه داد...

-این؟!تمام زندگیمه!ورقه ای که منو میفرسته افریقاااااا!

و دستاشو به حالت پرواز دراورد و بعد بلند خندید...بکهیون درک نمیکرد...عصبی بود...سر چیزی که هیچی بود!

اون چرا باید عصبی شه؟!چرا باید غصه چانی رو بخوره؟!خودش کم دردسر داره؟! پس چرا.....؟؟؟!!!

چانی متوجه اخم رو صورت بکهیون شد پس با لبخندی که کمرنگ تر شده بوده گفت...

-هی...چیزی شده بکی؟؟یکم...تو خودتی!

بکی بدون اینکه اخمشو از رو صورتش برداره گفت...

-نه...خوبم...تو به کارت برس....من میرم دفتر فرماندتون تا ببینم خبری از داداشم نشد یا نه...

چان در حالی که ورقه تو دستش بود گفت...

-پس صبر کن با هم بریم....

بکی دستشو به حالت مانع دراورد و گفت..

-نه چان...تو کارتو بکن...م.من خودم میرم...

چان خندید و گفت..

-اخه بحث تو نیستی!واسه اعزامم به مهر جونگده هم احتیاج دارم!

بکی سرشو انداخت پایین...

-باشه...

و در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون...چان هم دنبالش اومد...تو راه رو راه میرفتن...بکهیون احساس ضعف کرد...اولش

فکر کرد گشنشه ولی این ضعف به پاش رسید...بدنش اروم سبک شدن و پای بکی شل شد و بکی اروم رو

زمین افتاد...ولی قبل از افتادن دیوار رو گرفت....چانیول با ترس و تعجب اومد سمت بکهیون..

-بکهیون؟؟؟؟!!!خوبی؟؟؟؟چی شد؟؟؟؟

-ض.ضعف دارم...به سختی میتونم نفس بکشم...

چانیول دستشو رو پیشونی بکهیون گذاشت....

-ت.تب نداری...پس چته؟؟؟!!مرضیی چیزی داری؟؟؟

بکهیون نمیتونست...نمیتونست بگه...اگه مریضیشو میگفت شاید مورد ترحم قرار میگرفت و بکهیون متنفر بود از

اینکه دل یه نفر براش بسوزه...اون می خواست قوی باشه...همونطور که برادر بزرگش بهش یاد داد...

-بکی جواب بدهههههههههههه!مریضی یا نههههه؟؟؟!

بکی ترسید...چرا چانیول که اینقدر مهربونه باید سرش داد بزنه!؟؟؟خود چان هم نمیفهمید!بکی خیل حساس و

ضعیف بود و با وجود اون همه درد و سختی تو زندگی گذشتش شکننده بار اومده بود...پس قطره اشکی

ریخت....

-چ.چرا سرم داد میزنی؟؟؟!می.میترسم...

چانیول بدجور پشیمون شده بود...دست بکی رو گرفت و فشرد...

-متاسفم بکهیون...متاسفم....میتونی بلند شی؟؟!!!

بکهیون از دست چان بدجور عصبی بود...دستشو از دست چان دراورد و با زور از رو زمین بلند شد و به دیوار

تکیه داد...

-ا.اره...

چانیول خواست زیرشو بگیره ...

-بزار کمکت کنم...

بکهیون با اخم رو به چان کرد و گفت..

-نمی خوام!خودم میرم....

یه پاش رو رو زمین میکشید...هیچ نوع حسی رو پاش نداشت...چانیول با تاسف به بک خیره شده بود...

بکهیون ضعف بیشتری گرفت...کم کم چشماش سیاهی رفت و دیگه هیچ جا رو ندید....

زمان حال-المان-مکان:کافه بار-ساعت- 12:40 دقیقه شب....

کای پشت به سهون خوابیده بود و پاهاشو تو خودش جمع کرده بود...با سر 

انگشتش با زخمای روی پاش بازی میکرد...

تمام فکر و ذهنش برادرش بود....الان حالش خوبه؟!؟احتیاجی به دآرو داره؟!

سهون هم فکر میکرد...به عملیات....فکر اینکه الان تائو زنگ بزنه و بگه شروع 

کن قلبشو به تپش مرگباری وا میداشت ...

یه نگاه کوتاه به کای کرد که چطوری ساکت بود و تو خودش بود...یه اه کشید 

و از زیر پتو اومد بیرون...کای حتی بر نگشت...سهون بولیزشو دراورد و انداخت 

رو تخت...

 رفت تو بالکن وایستاد....باد سردی میومد....ولی سرد تر از سهون نبود...سهون 

به شهر نگاه میکرد که چقدر رنگاوارنگ برق میزد...حالش از این همه رنگ بهم 

میخورد...دلش یه دنیای صاف و یه رنگ می خواست...

زنگ گوشیش سکوت کر کننده اتاق رو شکست...سهون با ترس ولی مصمم 

گوشی رو از جیب شلوارش دراورد و بعد از مکث کوتاه جواب داد...

-ا.الو...

-سهون؟ ؟ ! ! خوبی؟!برادره چطوره؟!

-خوبه....

-خو.خودت چطوری؟!

سهون:تائو...چیزی شده؟؟!

تائو :نه...نه...یعنی اره...سهون...متاسفانه باید بگم ...فرماندهی عملیات رو 

ساپورت نمیکنه...

سهون با تعجب:چیییییییییییییی؟!؟!ساپورت نمیکنه؟!؟چرا؟!؟

-می.میگن. .هدف دستگیری وو یی فانه...نه نجات یه آدم که امکان داره تو رو 

به خطر بندازه....

سهون:ولی...تائو. ..من بهش قول دادم...هم به بکهیون و هم به این پسر....ما 

نمیتونیم ولشون کنیم ...

تائو : متاسفم سهون...ما باید از عملیات خ
دیدگاه ها (۳)

P22F2امیل،بکی:توبکی😳🍅(ترکیبی بزنید این دوتا ایموجی رو)امیل:چ...

پارت ۱۶ساعت ۷ و ۲۶ دقیقه عصر_یونگی:و بعد اصلحه ام رو دراوردم...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۳

آوای شبپارت ۲۰ویو نویسنده ساعت:۱۰:۰۰و این دوتا وروجک خسته اف...

✨ عشق سلطنتی ✨ پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط