ص ۵۰
ص ۵۰
صادقانه به پریسا گفتم چیزی که باور نمیکردم شوهر داشتن تو دروغ باشد . به خاطر همین زیادی به ازاده نزدیک شدم و حالا آزاده فکر میکند عاشقش بوده ام و به خاطر سینا کنار کشیده ام ...
و بر سر دو راهی من و سینا مانده
پریسا با تعجب گفت یعنی چی ؟ گفتم فاز برداشته که باید برگردی سینا برایم رنگ باخته ... اگر بکویم با تو هستم که در دانشگاه به همه میگوید نمیدانم چه کتم
پریسا سکوت کرد و گفت بر سر قولی که دادی بمان بقیه را به من بسپار پرسیدم چه قولی ؟ گفت تحت هیچ شرایطی با ازاده صحبت نکنی ... گفتم چشم ولی خوذش می اید و وانمود میکند که همه چیز عادی ست میخواهد سینا را جبران کند ... پریسا گفت ازاده با من ...
گفتم یک درصد احتمال نمیدادم محرد باشی
حامد همیشه میگفت اگر بفهمی پریسا ازدواج نکرده یا طلاق گرفته چه کار میکنی ؟ گفتم هرجا بشنوم حتی اگر جلوی دفتر رییس دانشگاه باشد به شکرانه اش کفش های پریسا را می بوسم و با صورتم خاک کفشش را پاک میکنم به خاطر همین عهدی که داشتم انروز کفشت را بوسیدم و صورتم را به کفشت ....
پریسا که از ذوق برافروخته شده بود گفت سیاوش به خدا عشق ما عالم گیر میشه ... بیا وقتی به هم رسیدیم همه اینها را بنویسیم تا بچه ها و نوه هامون بخونن ما چطور عاشقانه شروع کردیم ...
چشمام برق زد و گغتم پریسا چقدر عالی بیا قهرمان قصه خودمون بشیم تو از نگاه خودت و من از نگاه خودم سرگذشت مان را بنویسیم تمام این خاطره ها و راه سختی که پیش رو داریم . پریسا گفت موافقم مجبور میشیم برای اینکه داستان زندگیمون جذاب تر بشه بهتر زندگی کنیم و کمتر تنبلی یا خطا کنیم .
بعد مانند شخصی که به جلسه تراپی رفته برای پریسا از تمام انچه در خانواده اتفاق افتاده بود گفتم
پریسا گفت سیاوش یعنی حاضری به خاطر من خانواده ات را ترک کنی ؟ گفتم اگر پدرت یک پسر تنها را قبول کند ! من به خاطر تو هر چه را بگویی ترک میکنم پریسا گفت پدرم بر روی حرف من حرفی نمیزند به تلاش افراد نمره میدهد نه به خانواده ... اگر ببیند تلاش میکنی حمایتت میکند مطمئن باش ما کوردها قول قرارمان را به قیمت جان می بندیم ...
بعد از ان حرفهای جدی پریسا گفت بیا قدم بزنیم و کم کم برویم خانه ...
در راه برگشت شوخی بود و خنده و گاهی ترانه ای که با هم میخواندیم بی توجه به نگاه عابران .... فقط به خودمان فکر میکردیم
صادقانه به پریسا گفتم چیزی که باور نمیکردم شوهر داشتن تو دروغ باشد . به خاطر همین زیادی به ازاده نزدیک شدم و حالا آزاده فکر میکند عاشقش بوده ام و به خاطر سینا کنار کشیده ام ...
و بر سر دو راهی من و سینا مانده
پریسا با تعجب گفت یعنی چی ؟ گفتم فاز برداشته که باید برگردی سینا برایم رنگ باخته ... اگر بکویم با تو هستم که در دانشگاه به همه میگوید نمیدانم چه کتم
پریسا سکوت کرد و گفت بر سر قولی که دادی بمان بقیه را به من بسپار پرسیدم چه قولی ؟ گفت تحت هیچ شرایطی با ازاده صحبت نکنی ... گفتم چشم ولی خوذش می اید و وانمود میکند که همه چیز عادی ست میخواهد سینا را جبران کند ... پریسا گفت ازاده با من ...
گفتم یک درصد احتمال نمیدادم محرد باشی
حامد همیشه میگفت اگر بفهمی پریسا ازدواج نکرده یا طلاق گرفته چه کار میکنی ؟ گفتم هرجا بشنوم حتی اگر جلوی دفتر رییس دانشگاه باشد به شکرانه اش کفش های پریسا را می بوسم و با صورتم خاک کفشش را پاک میکنم به خاطر همین عهدی که داشتم انروز کفشت را بوسیدم و صورتم را به کفشت ....
پریسا که از ذوق برافروخته شده بود گفت سیاوش به خدا عشق ما عالم گیر میشه ... بیا وقتی به هم رسیدیم همه اینها را بنویسیم تا بچه ها و نوه هامون بخونن ما چطور عاشقانه شروع کردیم ...
چشمام برق زد و گغتم پریسا چقدر عالی بیا قهرمان قصه خودمون بشیم تو از نگاه خودت و من از نگاه خودم سرگذشت مان را بنویسیم تمام این خاطره ها و راه سختی که پیش رو داریم . پریسا گفت موافقم مجبور میشیم برای اینکه داستان زندگیمون جذاب تر بشه بهتر زندگی کنیم و کمتر تنبلی یا خطا کنیم .
بعد مانند شخصی که به جلسه تراپی رفته برای پریسا از تمام انچه در خانواده اتفاق افتاده بود گفتم
پریسا گفت سیاوش یعنی حاضری به خاطر من خانواده ات را ترک کنی ؟ گفتم اگر پدرت یک پسر تنها را قبول کند ! من به خاطر تو هر چه را بگویی ترک میکنم پریسا گفت پدرم بر روی حرف من حرفی نمیزند به تلاش افراد نمره میدهد نه به خانواده ... اگر ببیند تلاش میکنی حمایتت میکند مطمئن باش ما کوردها قول قرارمان را به قیمت جان می بندیم ...
بعد از ان حرفهای جدی پریسا گفت بیا قدم بزنیم و کم کم برویم خانه ...
در راه برگشت شوخی بود و خنده و گاهی ترانه ای که با هم میخواندیم بی توجه به نگاه عابران .... فقط به خودمان فکر میکردیم
- ۱۰۸
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط