⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
درِ چوبی با عجله باز شد.
و وزیر با صورتی سرخ و نفسنفسزنان واردِ اتاق شد.
موهایش نامرتب و کلاهش کج افتاده بود.
خب...مثل اینکه تمام راه رو دویده بود.
_«شاهدخت...شاهدخت، المورها-»
آلی با آرامش کتابش را ورق زد.
_«بندر...بندر رو گرفتن، کشتیهاشون هرجایی که خواستن لنگر انداختن. نگهبانها سعی کردن جلوشون رو بگیرن-»
_«و؟»
_«گوش ندادن، شاهدخت...اصلاً گوش ندادن. مردهاشون-»
_«از قبل اطلاع دارم.»
وزیر مکث کرد.
_«شاهدخت...»
صدایاش کمی پایین آمد.
_«مردم میگن کنترل بندر رو از دست دادیم»
آلی بالاخره سرش را از کتاب بلند کرد و به مرد نگاه کرد.
یک نگاه کوتاه.
_«خب...مردم درست فکر میکنن.»
و دوباره به کتابش برگشت.
وزیر دهانش را باز کرد.
بست.
و دوباره باز کرد.
_«شاهدخت... این...این قابل قبول نیست. اینجا چه خبره؟ ما نمیتونیم اجازه بدیم یه مشت ملوان خارجی-»
_«ممنون از مشاورتون.»
_«شاهدخت-»
_«ممنون.»
وزیر یک قدم جلو آمد.
_«اما...»
آلی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
_«چیز دیگهای هست؟...اگر نه ، میتونید-...»
در دوباره باز شد و اینبار وزیراعظم وارد شد...
تهیونگ...
آلی نگاهی به مرد کرد.
خب...بازی برای امروز بس بود.
کتاب را بست.
وزیر با دیدن تهیونگ نفسی راحت کشید.
انگار بالاخره کسی آمده بود که میتوانست دختر را سر عقل بیاورد.
_«میتونی بری.»
آلی گفت و وزیر تعظیمی کرد و با قدمهایی سبک خارج شد.
در بسته شد و تهیونگ شروع به قدم برداشتن کرد.
مستقیم به سمت آلی.
و انقدر جلو آمد که فاصلهی بین آنها از چیزی که باید ،بسیار کمتر شد.
_«المورها توی بندر جا خوش کردن.»
آلی چیزی نگفت.
_«و حدس میزنم این تصمیم تو بود ؟!»
_«درسته...»
_«بدون مشورت با شورا.»
_«بدون مشورت با شورا...»
تهیونگ نفسی عمیق کشید.
_«این مردا خطرناکن، شاهدخت.»
_«میدونم.»
_«پس چرا-»
_«چون به کمکشون نیاز دارم.»
سکوت.
تهیونگ کمی از دختر فاصله گرفت.
_«من میتونستم کمکت کنم.»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
درِ چوبی با عجله باز شد.
و وزیر با صورتی سرخ و نفسنفسزنان واردِ اتاق شد.
موهایش نامرتب و کلاهش کج افتاده بود.
خب...مثل اینکه تمام راه رو دویده بود.
_«شاهدخت...شاهدخت، المورها-»
آلی با آرامش کتابش را ورق زد.
_«بندر...بندر رو گرفتن، کشتیهاشون هرجایی که خواستن لنگر انداختن. نگهبانها سعی کردن جلوشون رو بگیرن-»
_«و؟»
_«گوش ندادن، شاهدخت...اصلاً گوش ندادن. مردهاشون-»
_«از قبل اطلاع دارم.»
وزیر مکث کرد.
_«شاهدخت...»
صدایاش کمی پایین آمد.
_«مردم میگن کنترل بندر رو از دست دادیم»
آلی بالاخره سرش را از کتاب بلند کرد و به مرد نگاه کرد.
یک نگاه کوتاه.
_«خب...مردم درست فکر میکنن.»
و دوباره به کتابش برگشت.
وزیر دهانش را باز کرد.
بست.
و دوباره باز کرد.
_«شاهدخت... این...این قابل قبول نیست. اینجا چه خبره؟ ما نمیتونیم اجازه بدیم یه مشت ملوان خارجی-»
_«ممنون از مشاورتون.»
_«شاهدخت-»
_«ممنون.»
وزیر یک قدم جلو آمد.
_«اما...»
آلی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
_«چیز دیگهای هست؟...اگر نه ، میتونید-...»
در دوباره باز شد و اینبار وزیراعظم وارد شد...
تهیونگ...
آلی نگاهی به مرد کرد.
خب...بازی برای امروز بس بود.
کتاب را بست.
وزیر با دیدن تهیونگ نفسی راحت کشید.
انگار بالاخره کسی آمده بود که میتوانست دختر را سر عقل بیاورد.
_«میتونی بری.»
آلی گفت و وزیر تعظیمی کرد و با قدمهایی سبک خارج شد.
در بسته شد و تهیونگ شروع به قدم برداشتن کرد.
مستقیم به سمت آلی.
و انقدر جلو آمد که فاصلهی بین آنها از چیزی که باید ،بسیار کمتر شد.
_«المورها توی بندر جا خوش کردن.»
آلی چیزی نگفت.
_«و حدس میزنم این تصمیم تو بود ؟!»
_«درسته...»
_«بدون مشورت با شورا.»
_«بدون مشورت با شورا...»
تهیونگ نفسی عمیق کشید.
_«این مردا خطرناکن، شاهدخت.»
_«میدونم.»
_«پس چرا-»
_«چون به کمکشون نیاز دارم.»
سکوت.
تهیونگ کمی از دختر فاصله گرفت.
_«من میتونستم کمکت کنم.»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
- ۱.۴k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط