{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟏𝟐
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
_«دیوونه شدی؟ ولم کن...»

خورشید هنوز بیرون نیومده بود و هوا حالت گرگ‌ومیش داشت.
و آلی درحالی که در اتاق‌اش ، چای مینوشید و گزارش یکی از مقام‌هارو میخوند که بنلس مثل یک حیوان-...مرد نه چندان شریفی وارد اتاق‌اش شد ، مچ دست ظریف‌اش رو در دست‌های ضمخت و پینه‌بسته‌اش گرفت و او را پشت سر خود به بیرون از اتاق کشوند.
و حال ؟در راهرو بودند.
نگهبان‌ها ، گیج و هاج‌واج به دنبالشان می‌آمدند. هیچکس نمی‌دانست باید چیکار کند تا اینکه آلی با اشاره‌ای از انگشتان‌اش دستور داد که بایستند.
و بنلس ؟ همچنان آلی را پشت سر خود میکشید.
تا اینکه بلاخره به خروجی قصر رسیدند ،جایی که یک کالسکه ، با یک کالسکه‌چی ، که صورت‌اش به دلیل احتمالا ترس ، سفید شده بود.
خب...به‌نظر می‌رسید که بنلس ، او را تهدید کرده‌است
_«خودم میتونم سوار شم-...»
بنلس اما، آلی را روی شونه‌اش انداخت ، وارد کالسکه شد و دختر را آنجا رها کرد.
کالسکه شروع به حرکت کرد.

_«کجا میریم ؟!...»
_«بندر...»

آلی نفسی بیرون داد و موهایش را از صورتش کنار زد.
_«اگر میگفتی خودم باهات می‌اومدم. نیازی به این ابرورویزی نبود.»
بنلس تکیه داد.
_«مطمئنی؟»

آلی ناسزاهای سر زبان‌اش را فرو داد و از پنجره‌ی کالسکه به بیرون خیره شد و بنلس به او...
سکوت.

_«چیه؟»
آلی پرسید.
_«هیچی.»
_«پس چرا خیره شدی؟»
_«کالسکه‌های سلطنتی کوچیکن»
آلی چشم‌غره‌ای رفت.
_«میتونی پیاده بیای...»
و باز به بیرون خیره شد.
نگاه بنلس ؟ همچنان روی او...اما حالا یک پوزخند هم روی لب‌هایش بود.
_«چطوری یک آدم لجباز مثل تو، کشور رو‌ اداره میکنه ؟!»
_«همونطوری که یک عوضی مثل تو ، یک ناو رو اداره میکنه...»
آلی با شیرین‌ترین لبخندش جواب داد.
و پوزخند بنلس ، فقط گشادتر شد.
_«منظورت اینکه من عوضی‌ام ، پرنسس ؟!»
بعد دستش را دور کمر آلی حلقه کرد و دختر رو روی پاهایش کشید.
_«ولی تو هنوز عوضی بازی‌های من رو ندیدی...»
دختر با زانو لگدی به پهلوی مرد زد و کمی، تاجایی که می‌توانست کنار کشید.
_«مطمئنم که به اندازه‌ی کافی دیدم.»

کالسکه ایستاد و قبل از اینکه مرد حرکتی کند؟
_«خودم میتونم پیاده شم.»
بنلس سری تکون داد و کنار رفت. و آن پورخند ؟همچنان و حتی گشادتر از قبل ، روی لب‌هایش بود.
آلی دستگیره را گرفت و با کمک کالسکه‌چی از کالسکه پیاده شد.
مرد هم پشت سر او خارج شد و روی زمین پرید.
_«پرنسس...»
آلی ، بی‌توجه مسیر بندر را به سوی کشتی‌ها گرفت.
بندر ، پر بود از مردهای کروث...
همه آفتاب‌سوخته بودند ، زخم‌های فراوانی روی بدن‌شان داشتند و لباس‌های کشور خودشان را پوشیده بودند و همه به او خیره شده بودند...
خب...شاید لباس‌اش کمی چشمگیر بود ، که این‌هم تقصیر این مردک فلان‌فلان شده بود ، که بی‌خبر او را اینجا آورده بود.
_«از این طرف...»
بنلس به یکی از کشتی‌ها اشاره کرد و آلی به همان سمت رفت.
_«چرا آوردیم اینجا ؟!»
_«که اولین شکارمون رو ببینی، مبادا که بعدا بگی از خدمات راضی نبودی»
مرد در گوش دختر زمزمه کرد.
_«میتونستم یک نفر دیگه رو بفرستم...»
_«اما اینطوری که جالب نمیشد.»
سپس دست دختر را گرفت و وقتی که هردو روی عرشه بودند ، رها کرد.
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
وای سیسی ها با تموم وجود بابت تاخیر عذرخواهی میکنم
ولی کارای کنکور بهم امون نمیدن😭🎀
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
دیدگاه ها (۱۱)

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟏𝟏。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 10。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟖。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط