{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پس درهای شیشه ای رویاها،

در پس درهای شیشه ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.


سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱۳)

خدایا سفره را چیده ام..کجا می نشینی ؟می خواهم کنارت بنشینم ....

یکی از مهم ترین چیزهایی که در این سالها یاد گرفتم اینه که وق...

ای کاش آنقــدر آب داشتم تا جهنم را خاموش میکردمو آنقـــدر آت...

من بی من ...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

پارت ۳۷در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.چشم‌هایم را باز کردم و ...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط