پارت ۳۷
پارت ۳۷
در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.
چشمهایم را باز کردم و خودم را در زیرزمینی تاریک دیدم.
تهیونگ روبهرویم نشسته بود.
_میدونی چرا جونگکوک عاشقت شده؟
_چون منو دوست داره.
خندید.
_چون خونت قدرتش رو کامل میکنه.
قلبم فرو ریخت.
_دروغ میگی.
_پس چرا از اولین شب به گردنت خیره میشد؟
برای لحظهای شک کردم.
اما صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
_چون از همون شب عاشقت شدم.
تهیونگ برگشت.
جونگکوک آنجا بود.
در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.
چشمهایم را باز کردم و خودم را در زیرزمینی تاریک دیدم.
تهیونگ روبهرویم نشسته بود.
_میدونی چرا جونگکوک عاشقت شده؟
_چون منو دوست داره.
خندید.
_چون خونت قدرتش رو کامل میکنه.
قلبم فرو ریخت.
_دروغ میگی.
_پس چرا از اولین شب به گردنت خیره میشد؟
برای لحظهای شک کردم.
اما صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
_چون از همون شب عاشقت شدم.
تهیونگ برگشت.
جونگکوک آنجا بود.
- ۶۰
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط