{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل های خاموش

گل های خاموش

part: 5 «آخر»


پدر جونگ کوک آدمی نبود که ببخشد.
او وقتی فهمید پسرش حاضر است برای آن دختر از همه‌چیز بگذرد، تصمیمی گرفت که از هر چیزی شوم‌تر بود.

آن شب، ا.ت تا دیر وقت در مغازه مانده بود.

پدرش خواب بود و او داشت قفسه‌ها را مرتب می‌کرد.

بیرون، باران نرم و بی‌صدا می‌بارید.

صدای در که باز شد، ا.ت سرش را بالا آورد.

فکر کرد جونگ کوک است.

اما مردی که وارد شد، نگاهش از جنس دیگری بود.

سرد، تیز، و بی‌رحم.

ا.ت هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که دنیا دور سرش چرخید.

آن شب، تمام عطر گل‌ها، تمام نورها، تمام رؤیاها، در تاریکی فرو رفتند.

وقتی جونگ کوک فهمید، دیر شده بود.

او با دیوانگی خودش را به مغازه رساند.

در باز بود، اما مغازه دیگر شبیه مغازه نبود.

گل‌ها روی زمین پخش شده بودند.

گلدان شکسته بود.

و روی پیشخوان، فقط یک شاخه یاس سفید باقی مانده بود.

جونگ کوک زانو زد.

دستش لرزید.

اشک در چشم‌هایش جمع شد، اما انگار حتی گریه هم برایش کافی نبود.

با صدایی شکسته گفت:
— نه… نه، ا.ت… تو نمی‌تونی رفته باشی…

اما او رفته بود.

و همان‌جا، در میان گل‌های شکسته، جونگ کوک فهمید بعضی عشق‌ها فقط برای زنده نگه داشتن آدم نیستند.

بعضی عشق‌ها فقط می‌آیند تا بعد از رفتنشان، تمام زندگی را تبدیل به زخم کنند


از آن شب به بعد، جونگ کوک دیگر آرامش نداشت.

شب‌ها که می‌خوابید، خواب یک باغ بزرگ را می‌دید؛ باغی سرسبز با درخت‌هایی بلند و گل‌هایی که انگار از بهشت آمده بودند.

اما وسط آن باغ، ا.ت ایستاده بود.

لباس سفیدی به تن داشت.

موهایش در باد تکان می‌خورد.

و صورتش خیس اشک بود.

او زارزار گریه می‌کرد.
نه مثل کسی که فقط گریه کند؛
مثل کسی که تمام عمرش را در یک لحظه از دست داده باشد.

جونگ کوک در خواب به سمتش می‌دوید.

اسمش را صدا می‌زد.

اما هر بار که نزدیک می‌شد، باغ دورتر می‌رفت.

گل‌ها محو می‌شدند.

و ا.ت، میان مه و نور، آرام ناپدید می‌شد.

هر بار که از خواب می‌پرید، نفسش بند آمده بود و دستش را روی سینه‌اش فشار می‌داد.

اتاق تاریک بود.

ولی بدتر از تاریکی اتاق، نبودن ا.ت بود.

سال‌ها گذشت.

پدرش پیرتر شد، اما جونگ کوک دیگر آن پسر سابق نبود.

او لبخند می‌زد، حرف می‌زد، زندگی می‌کرد… اما فقط از بیرون.

درونش، همان شبِ بارانی مانده بود.

هر شب، همان خواب.

همان باغ.

همان گریه.

و هر بار، جونگ کوک با یک حس عجیب از خواب بیدار می‌شد

انگار ا.ت هنوز جایی نزدیک بود،
انگار روحش در میان گل‌ها مانده بود،
و انگار بعضی دلتنگی‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که حتی مرگ هم نمی‌تواند تمامشان کند.


پـایـان

ا.ت رفت، اما بوی گل‌هایش در دل جونگ کوک ماند.

و جونگ کوک، تا آخر عمر، هر شب در خواب به دنبال دختری دوید که دیگر در این دنیا نبود؛

دختری که فقط یک بار دیدنش کافی بود تا تمام زندگی‌اش را بسوزاند........




شرط نرسید ولی گذاشتم 😘
دیدگاه ها (۳)

گل های خاموش part: 4 ر...

گل های خاموش part: 3 ...

پرنسس من ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط