{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل های خاموش

گل های خاموش

part: 4


روزها تبدیل به هفته شدند، و هفته‌ها به ماه.

دل‌بستگی میان آن دو، مثل ریشه‌های یک گل، آرام و بی‌صدا شکل گرفت.

نه با فریاد، نه با قول‌های بزرگ؛
بلکه با نگاه‌هایی که طولانی‌تر از حد معمول می‌ماندند،

با لبخندهایی که زود فراموش نمی‌شدند،
و با دستانی که گاهی موقع گرفتن گل، کمی بیشتر از لازم به هم می‌رسیدند.

اما هیچ عشقی در خانه جئونکوک نمی‌توانست بی‌دردسر بماند.

پدرش خیلی زود متوجه تغییرات او شد.
دید که پسرش دیگر بی‌روح و مطیع نیست.

دید که هر بار اسم ازدواج را می‌آورد، جئونکوک ساکت می‌شود.

و بالاخره فهمید که پای کسی در میان است.

یک شب، پدرش با صدایی سرد گفت:

— تو نباید اون دختر رو دوباره ببینی.

جئونکوک نفس عمیقی کشید.

— چرا؟ چون تو برای من تصمیم گرفتی؟

پدرش با عصبانیت گفت:

— چون اون در حد خانواده ما نیست!

جئونکوک برای اولین بار بلندتر از همیشه جواب داد:

— و تو در حدِ عشق من نیستی که بخوای براش تصمیم بگیری.

سکوتی سنگین اتاق را پر کرد.

پدرش با خشم از جا بلند شد، اما جئونکوک دیگر نمی‌ترسید.

او می‌دانست اگر ا.ت را از دست بدهد، همه‌چیز را از دست داده است.


شرط: پارت آخر
لایک: ۸
کامنت: ۳
بازنشر: ۵
دیدگاه ها (۳)

گل های خاموش part: 3 ...

گل های خاموش part: 2 ...

گل های خاموشpart: 1 ...

زندگی دفن شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط