پیش از آنکه زمستان تمام شود
پیش از آنکه زمستان تمام شود
part : 1
پاییز رسیده بود؛ همان فصلی که هوا نه خیلی سرد است و نه هنوز کاملاً از گرمای تابستان جدا شده.
درختهای محوطهی مدرسهی «هانیانگ» آرام آرام زرد میشدند و برگها زیر قدمهای آدمها خشخش میکردند.
کیم تهیونگ با یک کیف چرمی ساده و پوشهای از مدارک، جلوی در اصلی ایستاد.
نگاهی به ساختمان بلند و قدیمی مدرسه انداخت و نفس عمیقی کشید.
با خودش گفت:
_ خب… شروع جدید
صدای خانمی از پشت سرش آمد:
_ ببخشید، شما معلم جدید ادبیات هستین؟
تهیونگ برگشت.
زن میانسالی با لبخند دوستانهای منتظرش بود.
تهیونگ کمی خم شد و محترمانه گفت:
_ بله، کیم تهیونگ هستم
زن لبخندش را پهنتر کرد.
_ خوش اومدین. من معاون مدرسهام. بفرمایید، اتاق معلمان این طرفه
تهیونگ همراه او وارد ساختمان شد.
راهروها پر از صداهای دور دانشآموزها بود و بوی کتاب و گچ در هوا میپیچید.
وقتی به اتاق معلمان رسیدند، معاون مدرسه در را باز کرد و گفت:
_ همکارای شما رو هم معرفی میکنم
تهیونگ وارد شد و چند جفت چشم به سمتش برگشت.
همه کوتاه سلام کردند.
اما نگاه تهیونگ بیاختیار روی مردی ثابت ماند که نزدیک پنجره ایستاده بود.
قدبلند بود، موهای تیره و مرتب داشت، و لباس ورزشی مدرسه با وجود سادگی، به او انرژی خاصی میداد.
وقتی لبخند زد، انگار نور آفتاب وارد اتاق شد.
معاون مدرسه گفت:
_ و ایشون جئون جونگکوک، معلم ورزش مدرسهن. از همکارای جوون و پرانرژیمونه
جونگکوک جلو آمد و دستش را دراز کرد.
_ خوش اومدین، آقای کیم. امیدوارم اینجا بهتون خوش بگذره
تهیونگ دستش را فشرد.
گرمی دست او کوتاه بود، اما عجیب در ذهنش ماند.
تهیونگ آرام گفت:
_ از آشنایی با شما خوشحالم
جونگکوک خندید.
_ منم همینطور. البته فکر کنم از امروز کارتون با ما شروع میشه
تهیونگ با کمی تعجب نگاهش کرد.
_ یعنی؟
جونگکوک با شیطنت گفت:
_ یعنی این مدرسه معمولاً خیلی ساکته… ولی با اومدن شما شاید یه کم رسمیتر هم بشه
تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.
و برای خودش تعجببرانگیز بود که چرا همان لحظه، صدای او اینقدر برایش دلنشین شد.
شرط
لایک: 6
کامنت: 2
بازنشر: 4
part : 1
پاییز رسیده بود؛ همان فصلی که هوا نه خیلی سرد است و نه هنوز کاملاً از گرمای تابستان جدا شده.
درختهای محوطهی مدرسهی «هانیانگ» آرام آرام زرد میشدند و برگها زیر قدمهای آدمها خشخش میکردند.
کیم تهیونگ با یک کیف چرمی ساده و پوشهای از مدارک، جلوی در اصلی ایستاد.
نگاهی به ساختمان بلند و قدیمی مدرسه انداخت و نفس عمیقی کشید.
با خودش گفت:
_ خب… شروع جدید
صدای خانمی از پشت سرش آمد:
_ ببخشید، شما معلم جدید ادبیات هستین؟
تهیونگ برگشت.
زن میانسالی با لبخند دوستانهای منتظرش بود.
تهیونگ کمی خم شد و محترمانه گفت:
_ بله، کیم تهیونگ هستم
زن لبخندش را پهنتر کرد.
_ خوش اومدین. من معاون مدرسهام. بفرمایید، اتاق معلمان این طرفه
تهیونگ همراه او وارد ساختمان شد.
راهروها پر از صداهای دور دانشآموزها بود و بوی کتاب و گچ در هوا میپیچید.
وقتی به اتاق معلمان رسیدند، معاون مدرسه در را باز کرد و گفت:
_ همکارای شما رو هم معرفی میکنم
تهیونگ وارد شد و چند جفت چشم به سمتش برگشت.
همه کوتاه سلام کردند.
اما نگاه تهیونگ بیاختیار روی مردی ثابت ماند که نزدیک پنجره ایستاده بود.
قدبلند بود، موهای تیره و مرتب داشت، و لباس ورزشی مدرسه با وجود سادگی، به او انرژی خاصی میداد.
وقتی لبخند زد، انگار نور آفتاب وارد اتاق شد.
معاون مدرسه گفت:
_ و ایشون جئون جونگکوک، معلم ورزش مدرسهن. از همکارای جوون و پرانرژیمونه
جونگکوک جلو آمد و دستش را دراز کرد.
_ خوش اومدین، آقای کیم. امیدوارم اینجا بهتون خوش بگذره
تهیونگ دستش را فشرد.
گرمی دست او کوتاه بود، اما عجیب در ذهنش ماند.
تهیونگ آرام گفت:
_ از آشنایی با شما خوشحالم
جونگکوک خندید.
_ منم همینطور. البته فکر کنم از امروز کارتون با ما شروع میشه
تهیونگ با کمی تعجب نگاهش کرد.
_ یعنی؟
جونگکوک با شیطنت گفت:
_ یعنی این مدرسه معمولاً خیلی ساکته… ولی با اومدن شما شاید یه کم رسمیتر هم بشه
تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.
و برای خودش تعجببرانگیز بود که چرا همان لحظه، صدای او اینقدر برایش دلنشین شد.
شرط
لایک: 6
کامنت: 2
بازنشر: 4
- ۳۸۳
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط