دیدار دوباره

پارت چهارم


---

روزها گذشت.

تهیونگ و جونگ‌کوک مثل دو تکه‌ی گم‌شده، دوباره کنار هم بودن.
اما حالا هر ثانیه‌شون طعم عمیق‌تری داشت؛
شبیه شعری که شاعر می‌دونه قراره خط آخرش، آخرین باشه.

بعضی شب‌ها تهیونگ خواب نمی‌رفت.
رو به سقف دراز می‌کشید، صدای نفس‌های آروم جونگ‌کوک رو گوش می‌داد.
و فکر می‌کرد… به پایان.

اما حالا دیگه از مرگ نمی‌ترسید.
چون بعد از اون همه سال، دوباره حس کرده بود زنده‌ست.
نه با قرص‌ها، نه با داروها.
با لمس دست‌های جونگ‌کوک، با نگاه‌هاش، با خنده‌هایی که از دل می‌اومدن.

یه شب، بارون آرومی می‌اومد.
تهیونگ روی مبل نشسته بود، کتابی رو که هرگز تمومش نکرده بود، بالاخره بست.

جونگ‌کوک کنارش نشست.
"تهیونگ، یه قول بده."
"چی؟"
"وقتی رفتی… این قطعه‌ی آخر رو برات توی هر کنسرت می‌زنم. ولی فقط اگه قول بدی تا لحظه‌ی آخر… بخندی."

تهیونگ لبخند زد. اشک تو چشماش حلقه زد.
"باشه… قول می‌دم. اما تو هم یه قول بده."
"هر چی بخوای."
"وقتی من نیستم، باز هم عاشق شو. نذار دلت بمیره."

جونگ‌کوک اون شب چیزی نگفت. فقط بوسه‌ی آرومی روی پیشونی تهیونگ گذاشت.
همونجوری که همیشه دوست داشت.


---

هفته‌ی بعد، پیانویی وسط یه سالن کوچیک گذاشته شده بود.
جمعیت ساکت بودن.
نور کم بود.

و جونگ‌کوک، تنها نشست.

قطعه‌ای که با هم ساختن، حالا صدای زندگی بود.
نه مرثیه، نه سوگواری… فقط عشق.
و وقتی آخرین نت رو نواخت، آروم لب زد: "برای تو، که با مرگ جنگیدی… با عشق

#عشق#ویکوک#فیک#فیکشن#سناریو#تهکوک#کوکوی#سناریو#اسمات
دیدگاه ها (۰)

دیدار دوباره

اولین برخورد

دیدار دوباره

دیدار دوباره

black flower(p,312)

black flower(p,257)

black flower(p,318)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط