لطفا حمایت کنید
(لطفاً حمایت کنید ♥️)
نام: سرنوشت لیا
P:۸
سون: سلام عشقم
لینو: سلام سون این دختره لیا
نیومده
سون: چرا
لینو: میخام ازش معذرت خواهی کنم
سون: چرا ازش معذرت خواهی کنی
لینو: بعدا میفهمی
سون: فکر نکنم امروزم اومده باشه
لینو: عههههه بیا بریم بالا از مدیر
بپرسیم............ مدیر گفت که نیموده
سون: دیدی گفتم نیست
لینو: اره ولششش
رفتیم نشستیم سر کلاس و معلم درس داد
.
.
.
.
.
چند روز گذشت ولی لیا نیومدد مدرسه
اونم بخاطر حرف من......... هیییییییییی
*
ویو لیا
اون روز نرفتم مدرسه و موندم پرورشگاه
حال نداشتم برم با اون پسره ی بیشعور
روبه رو بشمم..............................
.
.
.
.
.
چندروز بود نرفتم مدرسه حالی نداشتم
که چویی اومد تو اتاقم
چویی: چرا نمیری مدرسه مدیر مدرسه بهم گفت
لیا: نمیتونم برم
چویی: اخه چرا
لیا: نمیخوام با اون پسره ی کثیف
روبه رو بشم حوصله ندارم
چویی: آخه از درسات عقب میوفتی
لیا: ببینم چی میشه
چویی: صبح باید بری مدرسه
لیا: باشه
چویی: باشه عزیزم من برم دیگه فعلا(بغل خداحافظی)
لیا: باشه خداحافظ (بغل خداحافظی)
چویی جونم رفت و منم رفتم تو تختم
خوابیدم
صبح بیدار شدم و رفتم مدرسه رسیدم
مدرسه و یسر رفتم طبقه ی بالا داخل کلاس
تا وارد کلاس شدم که همه ی بچه ها داشتن
نگاهم میکردن انگار رو صورتم یچیزی بود و بگو مگو میکردن
و رفتم سر میزم نشستم
معلم اومد و درس داد..................
زنگ خورد رفتم بیرون و روی یک نیمکت
نشستم که داشتم کتاب میخوندم که لینو
نشست کنارم
لیا: باز چی میخوای از جونم با اون تهمت دروغت
لینو: ببخشید من واقعا نفهمیدم اون
لحضه چی بهت گفتم
لیا: الان چه فایده ای داره
الان هیشکی تو صورتم نگاه نمیکنه
سون که خیلی باهام خوب بود الان
از کنارم رد میشه نگاهم نمیکنه حتی هیوجین
میرم کنارش فرار میکنه همی بچه ها وقتی
میرم کنارشون فرار میکنن اینارو چجوری
میخوای درست کنی
بلند شدم داشتم میرفتم که لینو میومد
دنبالم
لینو: من که معذرت خواهی کردم
لیا: معذرت خواهیت برام فایده ای
نداره پسره ی کثیف ببین من مثل دخترای درو ورت نیستم که برات بال بال میزنن که اینجوری باهشون حرف بزنی ( با یکم زیاد داد)
(همین جوری که داشت تند تند راه میرفت و لینو هم دنبالش بود)
لینو: ببین درست صحبت کن
لیا: مگه دروغ میگم پسره ی کثیف هول منحرففففففففف (یکم داد)
لینو با صدای بلند گفت جوری که همه ی بچههاشنیدن
لینو: ببین دختره ی پرورشگاه اومدم ازت
معذرت خواهی کردم پرو نشو
همه دوباره جمع شدن دور لینو و لیا
لیا: چی داری میگی کی گفته من پرورشگاهیم(با حالت بغض)
لینو: همه میگن مگه دروغ میگم مگه نرفتی داخل اون پرورشگاه
لیا: چی میگی
(همه ی بچه هام داشتن در مورد اینکه لیا پرورشگاهیی بگو مگو میکردن)
لینو: خودت میدونی
دستام از اونهایی که گرفته بودن جدا کردمو رفتم طرف لینو و
زدم به سینش و گفتم
لیا: چرا اینقدر منو زجر میدی(گریه)
رفتم کفمو برداشتم و رفتم طرف خونه
دوباره مثل اون روز داشتم گریه میکردم
و میرفتم تو راه داشتم میرفتم که یک مرد
جلوم ظاهر شدههه
اون مرده: کجا مری جیکر
لیا: برو بابا
یهو یچیزی خورد تو سرم و نفهمیدم چی
شد.......................... 🙂
ادامه دارد: ❤
#فیک#رمان
نام: سرنوشت لیا
P:۸
سون: سلام عشقم
لینو: سلام سون این دختره لیا
نیومده
سون: چرا
لینو: میخام ازش معذرت خواهی کنم
سون: چرا ازش معذرت خواهی کنی
لینو: بعدا میفهمی
سون: فکر نکنم امروزم اومده باشه
لینو: عههههه بیا بریم بالا از مدیر
بپرسیم............ مدیر گفت که نیموده
سون: دیدی گفتم نیست
لینو: اره ولششش
رفتیم نشستیم سر کلاس و معلم درس داد
.
.
.
.
.
چند روز گذشت ولی لیا نیومدد مدرسه
اونم بخاطر حرف من......... هیییییییییی
*
ویو لیا
اون روز نرفتم مدرسه و موندم پرورشگاه
حال نداشتم برم با اون پسره ی بیشعور
روبه رو بشمم..............................
.
.
.
.
.
چندروز بود نرفتم مدرسه حالی نداشتم
که چویی اومد تو اتاقم
چویی: چرا نمیری مدرسه مدیر مدرسه بهم گفت
لیا: نمیتونم برم
چویی: اخه چرا
لیا: نمیخوام با اون پسره ی کثیف
روبه رو بشم حوصله ندارم
چویی: آخه از درسات عقب میوفتی
لیا: ببینم چی میشه
چویی: صبح باید بری مدرسه
لیا: باشه
چویی: باشه عزیزم من برم دیگه فعلا(بغل خداحافظی)
لیا: باشه خداحافظ (بغل خداحافظی)
چویی جونم رفت و منم رفتم تو تختم
خوابیدم
صبح بیدار شدم و رفتم مدرسه رسیدم
مدرسه و یسر رفتم طبقه ی بالا داخل کلاس
تا وارد کلاس شدم که همه ی بچه ها داشتن
نگاهم میکردن انگار رو صورتم یچیزی بود و بگو مگو میکردن
و رفتم سر میزم نشستم
معلم اومد و درس داد..................
زنگ خورد رفتم بیرون و روی یک نیمکت
نشستم که داشتم کتاب میخوندم که لینو
نشست کنارم
لیا: باز چی میخوای از جونم با اون تهمت دروغت
لینو: ببخشید من واقعا نفهمیدم اون
لحضه چی بهت گفتم
لیا: الان چه فایده ای داره
الان هیشکی تو صورتم نگاه نمیکنه
سون که خیلی باهام خوب بود الان
از کنارم رد میشه نگاهم نمیکنه حتی هیوجین
میرم کنارش فرار میکنه همی بچه ها وقتی
میرم کنارشون فرار میکنن اینارو چجوری
میخوای درست کنی
بلند شدم داشتم میرفتم که لینو میومد
دنبالم
لینو: من که معذرت خواهی کردم
لیا: معذرت خواهیت برام فایده ای
نداره پسره ی کثیف ببین من مثل دخترای درو ورت نیستم که برات بال بال میزنن که اینجوری باهشون حرف بزنی ( با یکم زیاد داد)
(همین جوری که داشت تند تند راه میرفت و لینو هم دنبالش بود)
لینو: ببین درست صحبت کن
لیا: مگه دروغ میگم پسره ی کثیف هول منحرففففففففف (یکم داد)
لینو با صدای بلند گفت جوری که همه ی بچههاشنیدن
لینو: ببین دختره ی پرورشگاه اومدم ازت
معذرت خواهی کردم پرو نشو
همه دوباره جمع شدن دور لینو و لیا
لیا: چی داری میگی کی گفته من پرورشگاهیم(با حالت بغض)
لینو: همه میگن مگه دروغ میگم مگه نرفتی داخل اون پرورشگاه
لیا: چی میگی
(همه ی بچه هام داشتن در مورد اینکه لیا پرورشگاهیی بگو مگو میکردن)
لینو: خودت میدونی
دستام از اونهایی که گرفته بودن جدا کردمو رفتم طرف لینو و
زدم به سینش و گفتم
لیا: چرا اینقدر منو زجر میدی(گریه)
رفتم کفمو برداشتم و رفتم طرف خونه
دوباره مثل اون روز داشتم گریه میکردم
و میرفتم تو راه داشتم میرفتم که یک مرد
جلوم ظاهر شدههه
اون مرده: کجا مری جیکر
لیا: برو بابا
یهو یچیزی خورد تو سرم و نفهمیدم چی
شد.......................... 🙂
ادامه دارد: ❤
#فیک#رمان
- ۹.۷k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط