{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر امروز دلم تنگ است و آسمان وسیع رویاهای من غمگین می ب

چقدر امروز دلم تنگ است و آسمان وسیع رویاهای من غمگین می بارد...

چقدر امروز دلم پر از قطره های باران است و می خواهد قطره اشکهایش را حواله کوچه های شهر کند...

چقدر دلم می خواهد زیر ناودانهای تهی از آشیانه هر پرنده بایستم...

چقدر دلم می خواهد فریاد سر دهم:

که آخر چرا اینگونه باید مجازات شوم؟!!!

چقدر امروز باران تند می بارد...

کاش عشق را زیر باران تجربه نمی کردم...

کاش عشق را در حریم نفسهای گرم و پر تپش نگاه معصومانه ام پنهان نمی کردم...

کسی نگاهم را نخواهد دید... کسی نخواهد خواند... کسی نخواهد ماند...

کاش هوای بارانی چشمانم را به گریه تعبییر نمی کردی...

کاش گرمی نگاهت یخ وجودم را آب می کرد...

کاش می فهمیدی احساسم را. ترسم را و خاطر پرتشویشم را...

ای ابرهای تیره و مه آلود باران...

من به آغوش تنهایی می روم.

و لب هایم را می بندم...

تا که غیر از تنهایی هیچ کس را در آغوش نگیرم...

تاکه برای هیچ کس نباشم...

تا که برای هیچ کس نخوانم...

و تو که این سطر های غریب را می خوانی برایم دعا کن... تا که هر وقت آسمان بارید کمی آرام بگیرم...

فقط کمی...
دیدگاه ها (۳)

بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن... اشک می ریزم بحال روز...

ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از ...

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آنقد...

همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگری...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

عاشقی و سختی

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط