{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

پارت پنجم : در کافه

کاکاشی انگشتان بلندش را دور لیوانش حلقه کرد و بخار از روی ماسکش عبور می‌کرد. نگاهش روی اوبیتو ثابت ماند، چشمانش از شادی خاموش برق می‌زد. "می‌دونی، می‌تونستم برم."
 
اوبیتو به عقب تکیه داد و دست‌هایش را روی صندلی پشت سرش گذاشت. «موفق باشی.»
 
خنده‌شان از سر تا سر میز پخش شد - آرام، گرم، واقعی.
 
قبل از اینکه سکوت خیلی طولانی شود، صدای جدیدی همه چیز را قطع کرد.
 
«هی، کاکاشی! انتظار نداشتم اینقدر زود اینجا ببینمت.»
 
کاکاشی سرش را بالا آورد و پلک زد. پشت پیشخوان، زن جوانی با موهای نرم بلوطی و چشمانی گرم که با لبخندی چین خورده بودند، شیر بخارپز را در لیوانی می‌ریخت.
 
همچنین.
 
او یک ژاکت کرم ساده و شلوار جین پوشیده بود، پیشبندش کمی کج و پلاکش لکه‌دار بود، اما با نوعی آرامش بی‌دردسر می‌درخشید.
 
کاکاشی با لحنی آرام‌تر و چیزی شبیه محبت که در زیر پوستش موج می‌زد، سلام کرد و گفت: «رین. چرا به من نگفتی اینجا کار می‌کنی؟»
 
او خندید و دسته‌ای از موهای پریشانش را پشت گوشش فرستاد. «تو هیچ‌وقت نپرسیدی. منم فکر نمی‌کردم مهم باشه.»
 
اوبیتو با چشمانی تیزبین به این تبادل نظر نگاه می‌کرد، نگاهی که رین و کاکاشی با آن حرف‌های بیشتری برای گفتن داشتند. صمیمیتی بین آنها. آشنایی. تاریخ.
 
چیزی در اعماق معده‌اش پیچ و تاب خورد.
 
کاکاشی برگشت و متوجه حالت چهره اوبیتو شد. نگاهش نرم شد.
 
او آرام و با لحنی مصمم گفت: «اون بهترین دوست منه.»
 
اوبیتو به چشمانش نگاه کرد و چیزی ناگفته بین آنها رد و بدل شد.
 
با این حال، با بی‌تفاوتی شانه‌ای بالا انداخت، هرچند فکش کمی منقبض شده بود. «نپرسیدم.»

اوبیتو با لحنی آرام و بازیگوشانه اعتراف کرد: «من یک موکای یخی با کمی شکلات اضافه می‌خوام. من عاشق شیرینی‌جات هستم. به کسی نگو.»
 
کاکاشی ابرویی بالا انداخت و لبخندی شیطنت‌آمیز بر لبانش نقش بست. «این شبیه حرف‌های تو نیست.»
 
اوبیتو شانه‌ای بالا انداخت و سرخی خفیفی گونه‌هایش را گرم کرد. «شاید منو اونطور که فکر می‌کنی نمی‌شناسی.»
 
آنها آرام خندیدند، فضای بینشان از سنگینی کلمات ناگفته سنگین شده بود. هر دو کشش را حس می‌کردند، نیروی مغناطیسی خاموش، اما هنوز هیچ‌کدام جرأت نداشتند خیلی به هم نزدیک شوند.
 
رین از روی پیشخوان با پوزخندی سرگرم‌کننده تماشا می‌کرد و چشمانش با دیدن رقص ظریف آنها برق می‌زد. وقتی با نوشیدنی‌هایشان نزدیک شد، آنها را با چشمکی شیطنت‌آمیز به کاکاشی روی میز سر داد. "بفرمایید. فقط به خاطر اینکه اینقدر ناگهانی از در خانه‌مان وارد شدی."
 
اوبیتو پلک زد. «امم... ممنون.»
 
او لبخند زد، سپس کمی به سمت کاکاشی خم شد. «نشکن. انگار واقعاً از تو خوشش امده.»
 
کاکاشی ریزریز خندید. «خب، این هنوز جای بحث داره.»
 
اوبیتو چشمانش را چرخاند، اما لب‌هایش تکان خوردند.
 
رین در حالی که به دست‌های آن دو که چند سانتی‌متر با هم فاصله داشتند نگاه می‌کرد، پوزخندی به آنها زد.
 
دست کاکاشی فوراً جلو آمد و به آرامی به بازوی او کوبید. «... بس کن رین.»
 
او فقط خندید، قدمی به عقب برداشت و آنها را تنها گذاشت.
 
چشمان اوبیتو روی کاکاشی قفل شده بود و انگشتان مرد جوان‌تر را تماشا می‌کرد که نزدیک لبه‌ی ماسک سیاهش تکان می‌خوردند. نفسش کمی بند آمد و قلبش از انتظار به تپش افتاد.
 
بالاخره ، با خودش فکر کرد، صورتش را خواهم دید.
 
کاکاشی به آرامی سرش را به پهلو چرخاند و با آهستگی عمدی، ماسک را پایین کشید.
 
اما کاکاشی به جای اینکه نگاه مشتاق اوبیتو را ببیند، جرعه‌ای طولانی از اسپرسویش را نوشید و از طعم تلخ آن لذت برد، سپس ماسک را دوباره بالا کشید.
 
چهره‌ی امیدوار اوبیتو در یک لحظه درهم شکست. لب پایینش چنان برجسته و غنچه مانند که انگار لب‌های یک کودک است، بیرون زده بود و چشمانش از ناامیدی تار شده بود.
 
او روی صندلی ولو شد، دست به سینه نشست و اخم کرد، انگار که به او گفته باشند یک هفته دسر نمی‌خورد.
 
«هی...» صدای کاکاشی نرم‌تر شد وقتی دستش را دراز کرد و با تردید انگشتش را روی مچ اوبیتو کشید.
 
اوبیتو جوابی نداد، فقط اخم‌هایش را بیشتر کرد و گونه‌هایش سرخ شد، انگار که این طرد شدن بیشتر از آنچه می‌خواست اعتراف کند، او را آزار می‌داد.
 
کاکاشی با محبت لبخند زد، سرگرم شد و تحت تأثیر احساساتی بودن اوبیتو در زیر آن ظاهر مطمئن قرار گرفت.
 
کاکاشی با ملایمت گفت: «خب، انگار باید کمی بیشتر صبر کنی.»
 
اوبیتو ناله‌ی بلندی کرد و صورتش را در میان دستانش پنهان کرد، اما انحنای کم‌رنگ لبخندش او را لو داد.
دیدگاه ها (۱)

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت پنجم : در کا...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت چهارم : اسپرسو، نگ...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت سوم : صفحات ...

پارت ۱۹میناتو سنسه و اوبیتو کمک کردند تا دست و پای رین و کاک...

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط