در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت چهارم : اسپرسو، نگاههای پنهان
هوای خنک صبحگاهی مملو از مه غلیظی بود و مانند رویایی که هنوز به پایان نرسیده بود، شهر را در بر گرفته بود. ساختمانها به سایههای کمرنگی تبدیل شده بودند که لبههای تیزشان مانند رودخانهای شبحوار در خیابانها میپیچید، محو شده بود. صدای قدمها روی سنگفرش مرطوب طنینانداز میشد و عطر باران - خاکی، تمیز و فلزی - در سکوت معلق بود.
کاکاشی طوری در میان همه چیز حرکت میکرد که انگار به فضای بینابین تعلق دارد، کت سیاهش با موجهای نرمی پشت سرش کشیده میشد. موهای نقرهای-سفیدش، پفدار و شانهنشده، درخشش فیلترشدهی خورشید در حال طلوع را که پشت ابرها پنهان شده بود، به خود جلب میکرد. هیکلش، قدبلند و لاغر، با وقاری آرام حرکت میکرد. اگرچه قسمت پایین صورتش پشت پارچهی سیاه و صاف ماسک پنهان بود، اما چشمانش او را لو میداد.
خاکستری طوفانی و با پلکهایی نیمهباز از فکر، از آن نوع چشمهایی بودند که هیچ چیز را از قلم نمیانداختند، و با این حال امروز، ملایمتر و روشنتر به نظر میرسیدند.
زمزمهای زیر لبش بود - شاید یک آهنگ جاز قدیمی، که نیمی از آن را به خاطر داشت. این حتی خودش را هم متعجب کرد. گرمایی در سینهاش نشست، ناآشنا و نه ناخوشایند. یقه کتش را بالاتر کشید، بیشتر از روی عادت تا نیاز.
نگاهش به سمت بالا چرخید و به تابلوی چوبی آشنایی نزدیک شد که کمی کج آویزان بود و حروف آن با رنگ طلایی کمرنگ نقاشی شده بودند: «کافه دنج». کافه محله. جایی که صد بار از کنارش رد شده بود اما هرگز به آنجا سر نزده بود - تا دیشب.
تا اینکه اوبیتو.
این فکر مثل پری روی آب از ذهنش گذشت.
او در را هل داد و باز کرد.
زنگی بالای سرش به صدا درآمد و بوی اسپرسوی غلیظ و دارچین فوراً در اطرافش پیچید. داخل کافه، دنیای خودش را داشت - تیرهای چوبی، نور طلایی، کتابهایی که در گوشه و کنار چیده شده بودند و صندلیهای نامتناسبی که انگار هر کسی را که روی آنها مینشست در آغوش میگرفتند. موسیقی جاز ملایمی از بلندگوهای مخفی پخش میشد. زمزمهی گفتگو آرام و محترمانه بود. از آن نوع مکانهایی که زمان در آن کند میشد.
او فضا را از نظر گذراند - کنار شومینه، زوجی نزدیک به لیوانهای بخار گرفته خم شده بودند؛ کنار پنجره، مرد مسنی صفحات یک رمان را ورق میزد؛ نزدیک پیشخوان، یک دانشجوی دانشگاه با یک کروسان در دهانش دیوانهوار تایپ میکرد.
هیچ نشانهای از او نیست.
اخم کوچکی ابروهای کاکاشی را در هم کشید. او از زود رسیدن بدش نمیآمد - او همیشه از این تیپ آدمها بود - اما انتظار، زمان را کندتر میکرد و باعث میشد هر دقیقه بیشتر از آنچه باید، طول بکشد.
او یک غرفه کنار پنجره انتخاب کرد و روی صندلی مخملیاش لم داد. شیشهها از مه و قطرات باران پوشیده شده بودند و دنیای بیرون را به یک تصویر آبرنگی محو تبدیل کرده بودند. لحظهای به آن نگاه کرد، سپس دستانش را روی لیوان سرامیکی گرمی که از پیشخدمت به جا مانده بود، گذاشت - قهوه سیاه، درست همانطور که او دوست داشت.
هنوز خبری از اوبیتو نیست.
سپس—
در با صدای تقتقی باز شد، باد و باران مانند مهمانی بیصبر به داخل هجوم آوردند. کاکاشی درست به موقع برگشت و شخصی را دید که تلوتلوخوران وارد شد و آب موهایش را تکاند.
اوبیتو
بلندتر از چیزی که به یاد داشت، یا شاید فقط پهنتر. موهای تیره و ژولیدهاش، نمناک از باران، با زاویههای تند به بالا چسبیده بود. لباسهایش - یک هودی مشکی روی یک تیشرت کهنه و شلوار کارگو - به خاطر رطوبت، بعضی جاها به تنش چسبیده بود. گونههایش از سرما سرخ شده بود، چشمانش درخشان و متمرکز.
و سپس، در لحظهای از هرج و مرج شاعرانه، مستقیماً به کاکاشی برخورد کرد.
اوبیتو زیر لب غرغر کرد: «لعنتی... ببخشید.» و درست همان لحظه که کاکاشی دستش را دراز کرد تا او را آرام کند، خودش را جمع و جور کرد.
بدنهایشان به هم برخورد کرد - کوتاه، اما کافی. آنقدر که کاکاشی گرمای ساطعشده از او، وزن محکم حضورش، و ضربان چیزی ناگفته را حس کند.
دستان کاکاشی بیش از حد لازم دور کمر اوبیتو حلقه شدند و سپس او او را رها کرد.
اوبیتو عقب رفت، پوزخندی خجالتزده لبهایش را میکشید و دستی به موهای نمناکش میکشید. «فکر کنم یه دخول انجام دادم.»
صدای کاکاشی آرام و طعنهآمیز بود. « همیشه دیر میای، ها؟»
نیشخند اوبیتو عمیقتر شد، مغرورانه و با خیالی آسوده. «شانس آوردی که من بالاخره پیدام شد.»
آنها به داخل غرفه روبروی هم سر خوردند، در حالی که هوای بینشان هنوز از لحظه قبل به آرامی میلرزید. بیرون، باران دوباره شروع شد - نرم، یکنواخت و ریتمیک.
پارت چهارم : اسپرسو، نگاههای پنهان
هوای خنک صبحگاهی مملو از مه غلیظی بود و مانند رویایی که هنوز به پایان نرسیده بود، شهر را در بر گرفته بود. ساختمانها به سایههای کمرنگی تبدیل شده بودند که لبههای تیزشان مانند رودخانهای شبحوار در خیابانها میپیچید، محو شده بود. صدای قدمها روی سنگفرش مرطوب طنینانداز میشد و عطر باران - خاکی، تمیز و فلزی - در سکوت معلق بود.
کاکاشی طوری در میان همه چیز حرکت میکرد که انگار به فضای بینابین تعلق دارد، کت سیاهش با موجهای نرمی پشت سرش کشیده میشد. موهای نقرهای-سفیدش، پفدار و شانهنشده، درخشش فیلترشدهی خورشید در حال طلوع را که پشت ابرها پنهان شده بود، به خود جلب میکرد. هیکلش، قدبلند و لاغر، با وقاری آرام حرکت میکرد. اگرچه قسمت پایین صورتش پشت پارچهی سیاه و صاف ماسک پنهان بود، اما چشمانش او را لو میداد.
خاکستری طوفانی و با پلکهایی نیمهباز از فکر، از آن نوع چشمهایی بودند که هیچ چیز را از قلم نمیانداختند، و با این حال امروز، ملایمتر و روشنتر به نظر میرسیدند.
زمزمهای زیر لبش بود - شاید یک آهنگ جاز قدیمی، که نیمی از آن را به خاطر داشت. این حتی خودش را هم متعجب کرد. گرمایی در سینهاش نشست، ناآشنا و نه ناخوشایند. یقه کتش را بالاتر کشید، بیشتر از روی عادت تا نیاز.
نگاهش به سمت بالا چرخید و به تابلوی چوبی آشنایی نزدیک شد که کمی کج آویزان بود و حروف آن با رنگ طلایی کمرنگ نقاشی شده بودند: «کافه دنج». کافه محله. جایی که صد بار از کنارش رد شده بود اما هرگز به آنجا سر نزده بود - تا دیشب.
تا اینکه اوبیتو.
این فکر مثل پری روی آب از ذهنش گذشت.
او در را هل داد و باز کرد.
زنگی بالای سرش به صدا درآمد و بوی اسپرسوی غلیظ و دارچین فوراً در اطرافش پیچید. داخل کافه، دنیای خودش را داشت - تیرهای چوبی، نور طلایی، کتابهایی که در گوشه و کنار چیده شده بودند و صندلیهای نامتناسبی که انگار هر کسی را که روی آنها مینشست در آغوش میگرفتند. موسیقی جاز ملایمی از بلندگوهای مخفی پخش میشد. زمزمهی گفتگو آرام و محترمانه بود. از آن نوع مکانهایی که زمان در آن کند میشد.
او فضا را از نظر گذراند - کنار شومینه، زوجی نزدیک به لیوانهای بخار گرفته خم شده بودند؛ کنار پنجره، مرد مسنی صفحات یک رمان را ورق میزد؛ نزدیک پیشخوان، یک دانشجوی دانشگاه با یک کروسان در دهانش دیوانهوار تایپ میکرد.
هیچ نشانهای از او نیست.
اخم کوچکی ابروهای کاکاشی را در هم کشید. او از زود رسیدن بدش نمیآمد - او همیشه از این تیپ آدمها بود - اما انتظار، زمان را کندتر میکرد و باعث میشد هر دقیقه بیشتر از آنچه باید، طول بکشد.
او یک غرفه کنار پنجره انتخاب کرد و روی صندلی مخملیاش لم داد. شیشهها از مه و قطرات باران پوشیده شده بودند و دنیای بیرون را به یک تصویر آبرنگی محو تبدیل کرده بودند. لحظهای به آن نگاه کرد، سپس دستانش را روی لیوان سرامیکی گرمی که از پیشخدمت به جا مانده بود، گذاشت - قهوه سیاه، درست همانطور که او دوست داشت.
هنوز خبری از اوبیتو نیست.
سپس—
در با صدای تقتقی باز شد، باد و باران مانند مهمانی بیصبر به داخل هجوم آوردند. کاکاشی درست به موقع برگشت و شخصی را دید که تلوتلوخوران وارد شد و آب موهایش را تکاند.
اوبیتو
بلندتر از چیزی که به یاد داشت، یا شاید فقط پهنتر. موهای تیره و ژولیدهاش، نمناک از باران، با زاویههای تند به بالا چسبیده بود. لباسهایش - یک هودی مشکی روی یک تیشرت کهنه و شلوار کارگو - به خاطر رطوبت، بعضی جاها به تنش چسبیده بود. گونههایش از سرما سرخ شده بود، چشمانش درخشان و متمرکز.
و سپس، در لحظهای از هرج و مرج شاعرانه، مستقیماً به کاکاشی برخورد کرد.
اوبیتو زیر لب غرغر کرد: «لعنتی... ببخشید.» و درست همان لحظه که کاکاشی دستش را دراز کرد تا او را آرام کند، خودش را جمع و جور کرد.
بدنهایشان به هم برخورد کرد - کوتاه، اما کافی. آنقدر که کاکاشی گرمای ساطعشده از او، وزن محکم حضورش، و ضربان چیزی ناگفته را حس کند.
دستان کاکاشی بیش از حد لازم دور کمر اوبیتو حلقه شدند و سپس او او را رها کرد.
اوبیتو عقب رفت، پوزخندی خجالتزده لبهایش را میکشید و دستی به موهای نمناکش میکشید. «فکر کنم یه دخول انجام دادم.»
صدای کاکاشی آرام و طعنهآمیز بود. « همیشه دیر میای، ها؟»
نیشخند اوبیتو عمیقتر شد، مغرورانه و با خیالی آسوده. «شانس آوردی که من بالاخره پیدام شد.»
آنها به داخل غرفه روبروی هم سر خوردند، در حالی که هوای بینشان هنوز از لحظه قبل به آرامی میلرزید. بیرون، باران دوباره شروع شد - نرم، یکنواخت و ریتمیک.
- ۱۰۳
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط