در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
ادامه پارت سوم : صفحات گوشی
اوبیتو به آرامی گفت: «پس فردا میبینمت.»
کاکاشی یک بار سر تکان داد. «صبح بخیر.» او تأیید کرد و همین کلمه مثل یک قول به نظر میرسید.
لبخند پهن و واقعی اوبیتو دوباره ظاهر شد و چالهایی روی گونههایش ایجاد کرد.
زنگ بالای در دوباره به صدا درآمد و کسی از کتاب فروشی خارج شد و با خود تندبادی از بیرون مغازه به همراه آورد. اما اوبیتو تکان نخورد. هنوز نه.
درون کتاب «داستان و نخ»، نور به گرمی بر روی چوب میتابید. کتاب در دستان کاکاشی فرسوده و دوستداشتنی بود. و نخ طلایی عجیب و غریبی که بین آنها کشیده میشد، ساییده نشده بود. اگر نگوییم هیچ، تازه شروع به سفت شدن کرده بود.
شاید باران همچنان در بیرون میبارید. اما اینجا، در قلب آرام یک کتابفروشی که در نور طوفان و داستانها پیچیده شده بود، چیز دیگری شروع به شکوفایی کرده بود. آهسته و عجیب و کاملاً غیرمنتظره.
و اوبیتو، برای اولین بار پس از مدتها، احساس نمیکرد که در باران گم شده است.
احساس میکرد پیدا شده است.
ادامه پارت سوم : صفحات گوشی
اوبیتو به آرامی گفت: «پس فردا میبینمت.»
کاکاشی یک بار سر تکان داد. «صبح بخیر.» او تأیید کرد و همین کلمه مثل یک قول به نظر میرسید.
لبخند پهن و واقعی اوبیتو دوباره ظاهر شد و چالهایی روی گونههایش ایجاد کرد.
زنگ بالای در دوباره به صدا درآمد و کسی از کتاب فروشی خارج شد و با خود تندبادی از بیرون مغازه به همراه آورد. اما اوبیتو تکان نخورد. هنوز نه.
درون کتاب «داستان و نخ»، نور به گرمی بر روی چوب میتابید. کتاب در دستان کاکاشی فرسوده و دوستداشتنی بود. و نخ طلایی عجیب و غریبی که بین آنها کشیده میشد، ساییده نشده بود. اگر نگوییم هیچ، تازه شروع به سفت شدن کرده بود.
شاید باران همچنان در بیرون میبارید. اما اینجا، در قلب آرام یک کتابفروشی که در نور طوفان و داستانها پیچیده شده بود، چیز دیگری شروع به شکوفایی کرده بود. آهسته و عجیب و کاملاً غیرمنتظره.
و اوبیتو، برای اولین بار پس از مدتها، احساس نمیکرد که در باران گم شده است.
احساس میکرد پیدا شده است.
- ۲۲۴
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط